می دانستی؟!
امروز بیشتر از همه ی روزهای قبل دلم بودنت را می خواست، و این احساس تازه ای نیست...این احساس هر روزه ی من است این که هر روز که می گذرد ندایی درونم رساتر از قبل از دوست داشتن تو می گوید...دوست داشتن تو مثل دریچه ی نور است...در یچه نوری که آن روزهای اول کوچک بود مثل یک روزنه و هر روزکه گذشت این دریچه بزرگتر شد و پرتوهای روشن تری از نور را به درون قلبم تاباند....من کنار همین دریچه ایستاده ام و به تو و به خودم نگاه میکنم، به کلماتی که میان ما رد و بدل می شود، به نگاه هایمان به هم ، وقتی هربار از پس روزها فرصت تماشا می یابیم...امروز بیشتر از روزهای قبل دلم بودنت را می خواست، می خواستم باشی تا روزهای این زمستان دلگیر را با تو قدم بزنم خیابان ها را...امروز بیشتر از همه روزهای قبل و کمتر از همه روزهای در راه دوستت دارم....می دانستی؟
پینوشت: اما صد حیف که انتخابت من نبودم ...