انعکاس

آخرین خبر، سکوتی است که در شهر دهان به دهان می چرخد . . .

انعکاس

آخرین خبر، سکوتی است که در شهر دهان به دهان می چرخد . . .

درباره بلاگ

پیرزن‌هایی در هزارویک شب هستند که آدم‌های عاشق را به وصال می‌رسانند. البته این‌ها فرق دارند با پیرزن‌های مکاری مثل ذات‌الدواهی در حکایت ملک نعمان‌. این پیرزن‌ها با چند سکه چنان عزم‌شان را در وصلت عاشقان جزم می‌کنند که حتی سرنوشت هم کوتاه می‌آید و تقدیر عوض می‌شود. اگر چند تا از همین پیرزن‌ها توی شهر بودند، بین دستفروش‌های مترو، در شلوغی بازار، میان روزمرگی دیگران چقدر خوب می‌شد. آن وقت لابد آدم‌هایی مثل شمس‌النهار و علی بن بکار هم پیدا می‌شدند که شب و روز در عشق هم تب کنند. حتماً روزی چند بار در شعف چشم‌هایی که برای هم برق می‌زدند ما هم به زندگی امیدوار می‌شدیم و چیزهایی را باور می‌کردیم که حالا به رؤیا و به خیال می‌مانند. راستش شهر ما به قصه‌های عاشقانه نیازمند است و این را نمی‌شود در هیچ روزنامه‌ای آگهی کرد.

۴ مطلب در دی ۱۳۹۷ ثبت شده است

درمان بعضی درد ها به مجاورت است؛به حضور.

همجواری، خیلی وقت ها بی نیاز از هرگونه توضیح و تشریحی،کار خود را می کند.خیلی وقت ها کنار هم بودن،عین التیام است.چه بی قراری هایی که بی نیاز از هر دارو و درمانی،با همسایگی کسی،حل شده است؛قرار شده است.

دیدار اگرچه با خود بیم دلتنگی آینده را دارد،اما در جریانش،آدمی را آرام ترین دریاها می کند؛وسیع،خواستنی،رها...

می خواستم بگویم بودن بعضی ها به نبودن خیلی چیزها می ارزد.حتی دور بودن بعضی ها هم...

زهرا اشرفی
۱۵ دی ۹۷ ، ۱۵:۵۵

می دانستی؟!

امروز بیشتر از همه ی روزهای قبل دلم بودنت را می خواست، و این احساس تازه ای نیست...این احساس هر روزه ی من است این که هر روز که می گذرد ندایی درونم رساتر از قبل از دوست داشتن تو می گوید...دوست داشتن تو مثل دریچه ‌ی نور است...در یچه نوری که آن روزهای اول کوچک بود مثل یک روزنه و هر روزکه گذشت این دریچه بزرگتر شد و پرتوهای روشن تری از نور را به درون قلبم تاباند....من کنار همین دریچه ایستاده ام و به تو و به خودم نگاه میکنم، به کلماتی که میان ما رد و بدل می شود، به نگاه هایمان به هم ، وقتی هربار از پس روزها فرصت تماشا می یابیم...امروز بیشتر از روزهای قبل دلم بودنت را می خواست، می خواستم باشی تا روزهای این زمستان دلگیر را با تو قدم بزنم خیابان ها را...امروز بیشتر از همه روزهای قبل و کمتر از همه روزهای در راه دوستت دارم....می دانستی؟

پی‌نوشت: اما صد حیف که انتخاب‌ت من نبودم ...

زهرا اشرفی

شب را می شنوم که با صدای همیشه گرفته اش رو به روی من نشسته است و دارد سعی می کند یادم بیاورد چقدر دلتنگت شده ام امشب، امشب، امشب، امشب، امشب، امشب، به خصوص امشب که خیال می کنم اگر میبودی همه چیز را رها می کردم و فقط به تو فکر می کردم، یادهای دور و دیر ذهنم ، قرابت نه چندان دلچسبم به زندگی، نومیدی بزرگم به آینده، تعلق خاطرم به آدمها و خلاصه همه و همه را از زندگیم حذف می کردم و برای تمام وقت هایی که خواهی ماند بی هیچ ردی از جهان و مافیها، تنها در تنهاییِ تو ریشه می دواندم و تنها اسمِ شبِ تو را از بر می کردم، شب را می بینم که سمج تر از همیشه است و آنقدر اینجا می ماند تا صبح بیاید، صبح های بعد بیایند، تمام صبح هایی که توی رختخواب به خودم می پیچم و به یاد می آورم زندگی را ، به یاد می آورم صبح را مزه ی تلخ دهانم را .. شب های بعد را، تنهایی های بعد را، بعد بی تفاوت تر از همیشه رو به روی آینه می ایستم، یادم می آید دیشب دلتنگ بودم .. شب قبل و شب های قبلش هم دلتنگ بودم و خیال می کردم اگر میبودی همه چیز را رها می کردم و فقط به تو فکر می کردم .. یادم می آید نیستی و از خانه بیرون می زنم، توی رخوت صبحگاهی پارک نزدیک خانه می نشینم و فکر می کنم که نیستی ..
زهرا اشرفی
۰۱ دی ۹۷ ، ۱۴:۱۱

پایان تلخ ...

من باورم به دیوانه‌بازی بود. به این‌که گاهی از اصل واقعیت در بیاییم و برویم خودمان را در اصل لذت غرق کنیم. آن هم منی که این‌قدر در تنگنای اصول شخصی‌ام گرفتار هستم. احساس می‌کردم که می‌شود ساعاتی قانون‌های دنیا را کنار گذاشت. می‌شود معشوق را در ایستگاه مترو بوسید و با احتمال ثبت تصویر خودت روی دوربین‌ مداربسته‌ی ایستگاه در حالی‌که دستت را دور گردن‌اش انداخته‌ای، دلهره‌ای لذت‌بخش زیر پوستت بدود. می‌شود یک روز از خانه فرار کرد و شب دوباره برگشت. و تمام طول روز به این فکر کرد که «چه‌قدر حضورت در این دنیا قابل لمس است؟». می‌شود مشکلات را پرت کرد گوشه‌ای. آن‌وقت دنیا قابل تحمل می‌شود، آن‌وقت انگار اندکی سکان کشتی را به دست گرفته‌ای، آن‌وقت احساس بودن بهت دست می‌دهد. می‌بینی که به‌جای همراهی با دنیا، دنیا دارد همراهی‌ات می‌کند. همه‌ی آن بیرون رفتن های مهیج، آن تجربه‌های آمیخته به خطر، آن بوسه‌ها، آن یواشکی‌های شیرین را که پیش از این پشت سر گذاشته‌ام برای همین‌ها بوده. برای جدا شدن از صلبیت سخت و غیرقابل انعطاف روزمره. برای درک هستیِ خودم در حباب تنگ دنیا. دشواری‌ها، همیشه هستند، من نه.


اما اشتباه می‌کردم. و متاسفم که دیگر هیچ‌جایی برای لذت بردن، تبریک گفتن و سرخوش بودن باقی نگذاشته‌ام و نه کلمه‌ای. ابداً هیچ کلمه‌ای.

زهرا اشرفی