تعلق
آدم باید بتواند از پس فروپاشی خودش بربیاید وگرنه به هیچ دردی نمی خورد. دو شب قبل متوجه شدم که دارم از هم می پاشم و شروع کردم به محکم فشار دادن خودم به خودم. حتی دست هایم را محکم گرفتم که ترک برندارم اما از پسش برنیامدم. ذره ذره ترک خوردم و شکاف های عمیقی برداشتم. همه چیز داشت از من می زد بیرون و حتی نمی توانستم یک نفر را صدا بزنم: هی فلانی! دارم از هم می پاشم! مثل یک سونامی از خودم بیرون زدم و راحت نشدم. تمام اتاقم پر شد از چیزهایی که از من بیرون ریخته بود. چیزهایی مثل دلتنگی شدید و طاقت طاق و دلی که تهش خالی شده بود اما باز هم درد می کرد. چیزهای دیگری هم بودند که اهمیتی ندارند. بیرون ریختم اما راحت نشدم.
بعد از آن هیچ کاری نکردم به جز فکر کردن و ردیف کردن پشت سرهم کلمات که مرا دلتنگ تر و دیوانه تر می کرد. اصلا کی گفته هرچه نزدیک تر باشی دلتنگ نمی شوی؟ آن نزدیکی که در آن نتوانی هرچه که در قلبت هست نشان بدهی فرقی با جهنم ندارد. بعد از آن هیچ کاری نکردم. رفتم، آمدم نشستم، آرام گریه کردم و سعی کردم از پس فروپاشی خودم برآیم.