عنوانی به ذهنم نمی رسه :)
دیشب حس کردم ته دلم چیزی خوابیده است مثل یک مار بزرگ که دهانش را باز کرده و مدام خمیازه می کشد. دندان ندارد و زهر هم همینطور اما بدجور بزرگ شده و ته دلم سنگینی می کند. گاهی زیاد حرکت می کند و حالم بد می شود. گاهی روزها و ماه ها یادش می رود از جایش تکان بخورد و من با خوشحالی فکر می کنم که او مرده است. اما نه. او هیچ وقت نمی میرد. گاهی دمش را به دیواره های دلم می کشد و قلقلکم می دهد. اینجور وقت ها خنده ام می گیرد و می فهمم مار هنوز زنده ست. مار از خنده های من خوشش می آید چون با هیجان تکان می خورد و همانجاست که دلم بالا و پایین شده و حالم را بد می کند. او یک مار بی آزار است . یک مار بی آزار نمردنی که گاهی وقت ها به سرش می زند از زندانش خلاصی پیدا کرده و بزند بیرون. شب ها که می خوابم آرام آرام و آهسته آهسته می خزد, تا نزدیکی گلویم بالا می آید. حرکتش را احساس می کنم اما ساکت می مانم و هیچ کار نمی کنم. می ترسم حرکت کنم. از بیرون آمدنش می ترسم. اما او یک مار نمردنی ست که فقط تا نزدیکی گلویم بالا می آید بعد همان جا می ماند کمی فکر می کند و دور میزند. همان موقع یک قلمبه ی بزرگ بیخ گلویم درست می کند که نمیتوانم نفس بکشم. گریه ام در می آید و به پهلو می چرخم و تمام صورتم را در بالشت فرو می برم و گریه می کنم. مار نمردنی از صدای گریه ام می ترسد و به سرعت پایین می خزد و توی دلم جا خوش می کند. دیگر نمیدانم قرار است با او چکار کنم. خیلی دوست دارم زودتر از دستش خلاص شوم اما به این راحتی ها هم نیست. من و او دیگر به هم عادت کرده ایم و مدتی ست دوست های نزدیکی شده ایم.