به خاطر خودت می گم
به خاطر خودت می گم
تنهایی کافه رفتن رو یاد بگیر ...تنهایی مهمونی رفتن رو ... تنهایی سفر رفتن رو ... تنهایی خرید کردن رو .... تنهایی خوابیدن رو
که اگه تقدیرت سال ها تنها موندن بود از همه ی این ها جا نمونی ...
به خاطر خودت می گم ساز بزن که انگشتات به وقت نبودنش چیزی رو لمس کنه که خوش آهنگ باشه که بتونی بی شراب و بی یار هم مست بشی ....
به خاطر خودت میگم ...
خونت رو با گلدون و شمع و عود و موسیقی سبز و روشن و زنده نگه دار که کاشونت آرامشکدت باشه ...
به خاطر خودت می گم ...
هر روز به آشپزی کردن عادت کن... که آشپزی کردن به خاطر بازی با رنگها و طعم ها و بوها که احترام به جسمت رو یاد بگیری ...
به خاطر خودت می گم ...
دوستای زیادی داشته باش ... که دنیات رو با آدم های زیادی قسمت کنی که دنیات تنها به یک نفر ختم نشه ...
به خاطر خودت می گم ...
ورزش کن ... کتاب بخون ... بنویس... موسیقی گوش کن ... برقص ... که انرژی نهفته در درونت رو به سمت درستی هدایت کنی ...
به خاطر خودت می گم...
گاهی دستت رو بزار تو دست کودک درونت ...
بزار ببره تو رو هرجا که دلش خواست... که یادت باشه زندگی شوخیه به اشتباه جدی گرفته شده ی ماست ...
به خاطر خودت می گم. ..
خودت رو ببخش که حق زندگی کردن رو از خودت نگیری ...
حق دوباره شروع کردن رو ...
به خاطر خودت می گم ...
ساعتی در روز رو نیایش کن ... که نترسی .. که موقع ترسیدن به دست هایی که هرگز دریغ نمیشن بیاویزی ...
به خاطر خودت می گم ...
خودت رو دوست داشته باش .. که کسی نتونه اونقدر بزرگ شه که وسعت بکر دلت رو تصاحب کنه... که از اون عبور کنه... که تو مالکیت بی قید و شرطت رو بی قید و شرط واگذار نکنی ...
به خاطر خودت می گم ...
خودت رو یادت نره ... خودت رو یادت نره ...
که از حالا برای سال های پیری دچار حسرت برانگیز ترین نوع آلزایمر نشی ....