انعکاس

آخرین خبر، سکوتی است که در شهر دهان به دهان می چرخد . . .

انعکاس

آخرین خبر، سکوتی است که در شهر دهان به دهان می چرخد . . .

درباره بلاگ

پیرزن‌هایی در هزارویک شب هستند که آدم‌های عاشق را به وصال می‌رسانند. البته این‌ها فرق دارند با پیرزن‌های مکاری مثل ذات‌الدواهی در حکایت ملک نعمان‌. این پیرزن‌ها با چند سکه چنان عزم‌شان را در وصلت عاشقان جزم می‌کنند که حتی سرنوشت هم کوتاه می‌آید و تقدیر عوض می‌شود. اگر چند تا از همین پیرزن‌ها توی شهر بودند، بین دستفروش‌های مترو، در شلوغی بازار، میان روزمرگی دیگران چقدر خوب می‌شد. آن وقت لابد آدم‌هایی مثل شمس‌النهار و علی بن بکار هم پیدا می‌شدند که شب و روز در عشق هم تب کنند. حتماً روزی چند بار در شعف چشم‌هایی که برای هم برق می‌زدند ما هم به زندگی امیدوار می‌شدیم و چیزهایی را باور می‌کردیم که حالا به رؤیا و به خیال می‌مانند. راستش شهر ما به قصه‌های عاشقانه نیازمند است و این را نمی‌شود در هیچ روزنامه‌ای آگهی کرد.

دوستت دارم . شاید این را هزار بار از دهان شاعران قبل از من و هم عصر من شنیده باشی . شاید در تئاترهای عاشقانه ، در فیلم ها مردی را دیده باشی که رو به روی زنی ایستاده است و می خواهد به هزار زبان پیدا و نا پیدا به او بگوید که چقدر دوستش دارد . تمام این ها را هم از زبان بی کلک شاعران و هم در فیلم ها دیده ای و شنیده ای . حتی از زبان مبارزان تاریخ شرق و غرب شنیده ای که تمام خیر خواهی هایشان از دوست داشتنی بی کلک شروع شده است تا همان لحظه ای که تیربارانشان کرده اند . در تمام لحظه هایشان پای دوست داشتن و عشق هایشان مانده اند . فرقی نمی کند . میان آدم ها همیشه آن هایی که راست گفته اند . پای عشق هایشان مانده اند و مرده اند و تمام شده اند . این را می توانی از سربازی سر بلند که گلوله هایش را در هیچ کجای دنیا به نا حق شلیک نمی کند بپرسی . حتی از کارگر های ساختمان های بلند که هر سال برای غم سفره  کودکانشان از برج ها سقوط می کنند و می میرند سوال کنی . بعد مطمئن می شویی آنها هم با من هم عقیده اند .

دوستت دارم . شاید این را هزار بار از دهان شاعران قبل از من و هم عصر من شنیده باشی . ولی من از تمام آنها عاشق ترم . حتی خسته تر و رنج دیده ترم . شاید تا به حال برایت نگفته باشم ولی هنوز هم دست هایم بوی کابلی را می دهد که معلم عربی کلاس دوم راهنمایی از خشم و کینه اش به کف دست هایم می زد و حالا همین دست ها دارند برای تو شعر می نویسند . همین دست ها سمتت دراز شده اند که بگیریشان و تمام دردهایشان را تسکین بدهی . همین دست ها در فکر گرفتن دست های تو شانه به شانه شب می نویسند و ترانه های غربتشان را مکرر می شوند و انگار بی تو هر لحظه پایان جهان است . بی هیچ خانه و آشیانه ای بی هیچ خاطره ای از لبخند و بوی تو و پایان دنیا همین تکرار  تلخی است که از نبودن عشقی متلاطم می شود و حفره های سینه را از غم و غصه می انبارد.

من تو را دوست دارم کنار خویش آزاد و سر بلند . بی هیچ انتظاری ، بی هیچ بوسه ای ، بی هیچ اشتیاق آغوشی . اما تو که می دانی خاصیت عشق همین است . بخواهی یا نخواهی بوسه ها و آغوش ها را در شرافتی خرم به زیر سقف خانه ها می کشاند و این تنها از عشق بر می آید . دوباره و هزار بار دیگر برایت می گویم که من تو را به اندازه ی قطره قطره های اقیانوس های دنیا . به اندازه ی زیبایی ماه در شب چهاردهمش و به اندازه ی موهای سپید مادربزرگ‌م . حتی به اندازه ی تعداد کودکان فقیر در چهار راه های انتظار و به درازای نوار قلب پدران پیر سر زمینمان دوستت می دارم .

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۰۳/۱۴
زهرا اشرفی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی