دوستت دارم و این را به خدا هم گفتم
مگر هر روز روزنامه ها چاپ نمی کنند که دیکتاتورها به شهرهای فقیر نشین حمله کرده اند . مگر هر روز در مطبوعات نمی خوانیم که شهری را به بمب بسته اند . مگر هر سال در لیست خبرهای اندوهگین جهان نمی خوانیم که به دختران جوان تجاوز شده است . هر سال می گذرد ما نوروز هایش را جشن می گیریم . و تمام این اتفاقات تمام می شود . عده ای می میرند . عده ای زخمی می شوند . ولی عده ای دیگر می مانند و با رنج و اندوه زندگی می کنند . اندوه اینکه شرف را از دامانشان گرفته اند مردانی که مغزشان و دل سگ دینشان فاحشه خانه بود . بعد کم کم زخم هایشان تاول می زند در دامان آلوده ی شهر . و تا آخر عمرشان می ترسند حتی یک بار دیگر شبی را در خیابان ها قدم بزنند . و تازه این ترس هیچگاه از زندگیشان نمی رود . و هیچ کس هم نیست جوابی برای ترس هایشان داشته باشد . هر چه باشد شعار است و دروغ که هیچ کس باورش نمی کند .این ها تمام اتفاقاتی است که هر سال می افتد . ما از رادیو می شنویم . از روزنامه می خوانیم و در مطبوعات می نویسیمش . و هر سال هزار بار به خاطرشان گریه می کنیم . این ها هیچ کدامشان اتفاق های خوبی نیست .
برای همین است که من فکر می کنم تنها اتفاق با عظمت جهان زمانی است که انسانی انسان دیگری را دوست داشته باشد . بی هیچ توقعی . بی هیچ بوسه و آغوش و لبی . فقط مراقبش باشد. حواسش را جم کند که مبادا غصه ای داشته باشد . دستش را بگیرد از دره های مشکوک زندگی عبورش بدهد . برایش لباس های گرم بخرد که مبادا سرمای زمستان به استخوانش بریزد . خانه را برایش گرم کند . نگاهش کند . وقتی حرف میزند به حرف هایش توجه کند . برایش وقت بگذارد . کاری کند که کسی در این دنیای بزرگ کنارش در آرامش باشد . این تنها اتفاق با عظمت جهان است اگر قرار باشد اتفاق با عظمتی بیوفتد و آرامش را به جهان باز گرداند .