دوستت دارم و این را به خدا هم گفتم
" حرفها " هم فصلی دارند ... که اگر به موقع گفته نشوند ، دچار بادهای پاییزی میشوند و چنان درختان زمستانی در تو خشک ...
کلامی که در لحظه شکوفاییش بر زبان جاری نشود از ترس مباداها و شاید و بایدها، همان بهتر که به باد فراموشی سپرده شود ...
وقتی جمله " دوستت دارم " در احساسم شکل میگیرد و بر زبانم جاری میشود ، حالا به هر نحو و سبکی ، چه در لفافه و چه بی پروا ، او را با سینه ای فراخ پذیرا باش ، زیرا که من بابت بر ملا کردنش از آبرو مایه نهادم و غرورم را سرکوب ...
خواه پذیرای آن باشی ، خواه نه... احساسی است که در من شکل گرفته و تقدیری ست که تدبیر من در آن نقشی نداشته ، تو را متعهد به بودن ها و ماندن ها نمیکند، که چنان آهوی رمیده از کمند صیاد فرارت را بر قرار ترجیح میدهی ...
گوئی که جمله بر زبان رانده شده سلسله اسارتت باشد و عبودیتت را قلم میزند ...
نه نازنینم ... عشق رهاتر از افکاریست که تو در بند آنی ....