اما تنهایی کاری از دستم برنمی اید
بیا ... بیا برایم تاریخ باش... گذشته باش ... حال باش ... اینده باش... بیا برایم تاریخ بساز... وحشیانه به اسارتم بکش با نیرویت همه این ابادی خشک را تسخیر کن... جغرافیای بودنم را تغییر بده... من و تو پا به هر نقطهی این جهان بیکرانه که بگذاریم آبادش میکنیم ما با بوسه هایمان چشمه مینشانیم درخت های خشک را سبز میکنیم با قدمهای هماهنگمان بیابان های خشک را به چمنزارهای بهشتی تبدیل میکنیم باور کن باور کن با چهار چشم میشود آسمان ماتم گرفته شب را پرستاره کرد...
میشود یکی یکی با اشارهی انگشت هایمان ستاره بکاریم٬ ما باهم میتوانیم دنیا را پر از پرچم های سفید صلح کنیم٬ میتوانیم تمام چنگ هارا به نفع مظلومیت پایان دهیم٬ قتل و عام ها را تمام کنیم میتوانیم یک بغل پر از قلب صورتی را روی دنیا خالی کنیم٬ میتوانیم دست همه بچه های غمگین را بگیریم و بزرگترین زنجیر غمگین دنیارا بسازیم و انقدر در شهربازی بازی کنیم تا از خستگی به خنده بیافتیم و و بخندیم و بخندیم و بخندیم وبخندیم...
ما با هم که باشیم یک جهان را از مرگ نجات میدهیم ...
--
«عشق و زخم
از یک تبارند
اگر خویشاوندیم یا نه
من سراپا همه زخمم
تو سراپا
همه انگشت نوازش باش»*
* حسین منزوی