مگر نه اینکه انتهای دریا اسمان است ؟
اینطوری نمیشود . . . باید دلمان هوای دریا بکند... همه وسایلمان راجمع میکنیم... طوری میرویم که 5 صبح رسیده باشیم بعد دریا خلوت باشد سرد هم باشد یادمان بوده باشد با خودمان از این پتوهای مسافرتی چهارخانه برده باشیم ک دور خودمان بپیچیم تا هوا کم کم گرم شود بعد لابد دلمان هم صبحانه نمیخواهد چون میدانیم قرار است چه کار کنیم حتما سیر هستیم... بعد برای اولین بچه ای که با سطل امد یکی از آن کاخ هایی درست میکنیم که به آن فکر میکردیم بعد هر ساعت که میگذرد هی سکوت بیشتر میشود وهی لبخند بیشتر... هی حرفهایمان سقط میشوند و فکرهایمان متولد... اولین سوز سرمای بعد از ظهر را که حس کردیم باید بترسیم... یعنی یک چیزی ته دلمان بلرزد گوشه لبمان را گاز بگیریم و به آسمان نگاه کنیم یا چه میدانم به کفشهایمان یا الکی خودمان را مشغول گشتن پتوهایی کنیم که وقتی افتاب آمد جمعشان کرده بودیم... بعد باز هی به روی خودمان نیاوریم ... دورمان کمی که خلوت شد دست همدیگر را بگیریم و هی جلو برویم آنقدر برویم و هی حرف بزنیم که انگار نه انگار داریم به آسمان میرسیم...