خیالبافیها ۲
خانه من و تو ، خانه ایست حدود 120 متر ، قدیمی ، یک جای متوسط شهر ، حوالی میدان هفت تیر (مثلا) . صندلی های راحتی بزرگ داریم با کوسن های بزرگ رنگی . سبز و نارنجی و زرد و قرمز ... خانه شلوغی به نظر میرسد . پر است از رنگ . هر کجا روی دیوارها و در ها که توانستی یا نقاشی کشیدی و یا شعر نوشتی ...
آشپز خانه ما یک پیشخوان کوچک دارد که وقتی من با عجله غذا درست می کنم ، تو روی آن می نشینی و کتاب در دست می گیری و بلند بلند میخوانی . مجبورم می کنی گوش بدهم ، اما من حواسم به پنیر های رنده شده ، یا رقص پاستاها در آب جوش است . در ِ یخچال هم زمین بازی واژه های زنانه توست ، یک جای امن برای رساندن حرفهایت به گوش من ...
پرده های اتاق مدل عجیبی ست ، هر کس دیده همین را گفته . پرده هایی که شامل تکه هایی از هم جدا شده هستند و در باد تکان می خورند و تا روی تخت خواب می آیند و صورتمان را نوازش می کنند ..
ما یک کتابخانه داریم که با هم آن را ساختیم . هیچ وقت هم مرتب نمی شود . درست وسط نشیمن قرار دارد . یک گوشه خانه را هم تو با گلدانهایت پُر کردی . هیچ کس جرئت ندارد نزدیک آنها شود ... یک حیوان خانگی هم داریم ، که تو ، فقط با آن بازی می کنی و وظیفه نگهداری و مراقبت از آن با من است ..
تو آدم سخت کوشی هستی و تخصصت را دوست داری . عصر ها خسته و بد اخلاق به نظر می رسی .. کم حرف می شوی و حوصله انتقاد نداری. اما این برای دو ساعت است .. نشانه آرام شدنت این است که می گویی : امروز کارا خوب پیش رفت ؟؟ فلان مشتری قرارداد بست باهاتون ؟؟
هیچ کداممان اهل مهمانی رفتن نیستیم . اما گاهی که می رویم تو زیباترین موجود روی زمین می شوی . از همان لباسها می پوشی که شانه هایت را برهنه می کند . بعد از میهمانی هم حسابی خسته ای .. در ماشین خوابت می برد و من برنامه های آخر شب رادیو را گوش می دهم٬ شیشه را پایین می دهم و گاهی هم که خیابان ترافیک میشود نگاهت می کنم .. سایه ی پشت چشمانت ماسیده شده ...
امشب هم رفته ای به دوستت سر بزنی ، غروبی زنگ زد و خواست که شب پیشش بمانی. فردا صبح زود بر می گردی . صبح خیلی زود . فقط همین امشب است . فقط همین امشب را خانه نیستی ...