خیالبافیها ۳
شبهای سرد سال ، فاصله تو با من کمتر است.. شومینه که روشن می شود ، چشمان تو برق می زند . می دانی که از ارتفاع تخت دیگر خبری نیست . قرار است تشکها را پهن کنیم و روی زمین غل بخوریم . چفت شومینه . از این فیلم های مسخره ببینیم و تا دیر وقتها بیدار بمانیم . قبل از خواب هم تو بچسبی به شومینه و نیمه های شب هم که از گرمای اون صورتت سوخت منو پرت کنی و باز جای بهتر سهم تو بشود . حتی در خواب آلودگی نیمه شبت هم آن هوشمندی رذیلانه شیرین ات را داری . می روی پشت من قایم می شوی مبادا نگاهت به چشمان بسته من بیافتد و عذاب وجدان بگیری ...
بعضی از شبها هم که بی خوابی به سرت میزند ، مرا مجبور به نخوابیدن می کنی و من از یک طرف با غول خواب می جنگم و از طرفی دیگر تو را باید مثل یک بچه سرکش رام کنم و این گونه است که من باز آدم مورد ظلم قرار گرفته تو می شوم . ظلمی که طعمش در دهان من شیرین است ...
آخر میدانی من مسئولم . مسئول خیلی از چیزها . مسئول مراقبت از تو ، پرستاری از تو در هنگام مریضی ت ، فوت کردن چشمانت ، خریدن پفک و چیپس ، مسئول آرام کردنت به هنگام ترسها ، مسئول کشتن حشرات ، درست کردن شیر کاکائو ، یاد آوری خوب بودنت ، آمدن به دنبالت ، مسئول گفتن دوستت دارم ها ، مسئول تکیه گاه شدن ، سایه شدن ، پهن کردن تشکها در شبهای سرد ، دادن جای خواب خوب به تو ، بیدار ماندن در هنگام بی خوابیت ...
من مسئول سفت نگه داشتن تمام رویاهای نارنجی ِ نداشتنت هستم ...