انعکاس

آخرین خبر، سکوتی است که در شهر دهان به دهان می چرخد . . .

انعکاس

آخرین خبر، سکوتی است که در شهر دهان به دهان می چرخد . . .

درباره بلاگ

پیرزن‌هایی در هزارویک شب هستند که آدم‌های عاشق را به وصال می‌رسانند. البته این‌ها فرق دارند با پیرزن‌های مکاری مثل ذات‌الدواهی در حکایت ملک نعمان‌. این پیرزن‌ها با چند سکه چنان عزم‌شان را در وصلت عاشقان جزم می‌کنند که حتی سرنوشت هم کوتاه می‌آید و تقدیر عوض می‌شود. اگر چند تا از همین پیرزن‌ها توی شهر بودند، بین دستفروش‌های مترو، در شلوغی بازار، میان روزمرگی دیگران چقدر خوب می‌شد. آن وقت لابد آدم‌هایی مثل شمس‌النهار و علی بن بکار هم پیدا می‌شدند که شب و روز در عشق هم تب کنند. حتماً روزی چند بار در شعف چشم‌هایی که برای هم برق می‌زدند ما هم به زندگی امیدوار می‌شدیم و چیزهایی را باور می‌کردیم که حالا به رؤیا و به خیال می‌مانند. راستش شهر ما به قصه‌های عاشقانه نیازمند است و این را نمی‌شود در هیچ روزنامه‌ای آگهی کرد.

۲۲ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۲۲

خیالبافیها ۴

با نزدیک شدن به انتهای شب فاصله من با پنجره کم می شود . سیگاری به دست می گیرم و در میان صدای خُر خُر برنامه های شبانگاهی رادیو ،  به خانه های هنوز روشن ِ در دور دستها خیره می شوم. چراغ هایی که بصورت پراکنده روشن هستند . بی رمق ، شدید ، زرد ، سفید ، قرمز . 

امشب یکی از این خانه ها را نشانه گرفته ام . کوچک به نظر می رسد . فاصله آشپزخانه با اتاق کم است . پرده ها یشان کنار رفته و تا انتهای خانه دیده می شود . آشپزخانه با نوری قرمز رنگ و ملایم پر شده . مردی در آنجا پشت گاز مشغول آشپزی است . صورتی بی حال دارد . اما گرم به نظر می رسد . هیجان شیرینی در حرکاتش وجود دارد . با ظرافت و در عین حال سریع کار می کند . کمی آن طرف تر ، زن جوانی پشت یک میز مشغول کار است . سرش را به داخل لپ تاپش برده . به شدت و دقت مشغول انجام کاری است .  موهای کوتاه و صورت مهربانی دارد و دستهایش کوچک و خسته به نظر می رسند .

زن : میشه لطفا غذا رو بیاری . من دیگه واقعن گرسنمه .

مرد : الان ... می خوام اول برای فردات ظرف کنم .

دوباره مرد : دو تا ظرف گذاشتم . تو یکیش غذا ، تو یکیش میوه و بیسکوییت ... با کمی مکث ، اما با صدای بلند تر ادامه می دهد : می کُشمت اگه همشونو نخوری ...

زن : ...

میز چیده می شود . غذا خورده می شود . میز جمع می شود . و بالاخره ، چراغ ها خاموش می شود . دو عدد ظرف غذا و یک عدد قلب تپنده در انتظار دستان زن تا فردا باقی می مانند ، هیچ کس اما نمی داند ..

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۰۳/۲۲
زهرا اشرفی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی