خیالبافیها ۴
با نزدیک شدن به انتهای شب فاصله من با پنجره کم می شود . سیگاری به دست می گیرم و در میان صدای خُر خُر برنامه های شبانگاهی رادیو ، به خانه های هنوز روشن ِ در دور دستها خیره می شوم. چراغ هایی که بصورت پراکنده روشن هستند . بی رمق ، شدید ، زرد ، سفید ، قرمز .
امشب یکی از این خانه ها را نشانه گرفته ام . کوچک به نظر می رسد . فاصله آشپزخانه با اتاق کم است . پرده ها یشان کنار رفته و تا انتهای خانه دیده می شود . آشپزخانه با نوری قرمز رنگ و ملایم پر شده . مردی در آنجا پشت گاز مشغول آشپزی است . صورتی بی حال دارد . اما گرم به نظر می رسد . هیجان شیرینی در حرکاتش وجود دارد . با ظرافت و در عین حال سریع کار می کند . کمی آن طرف تر ، زن جوانی پشت یک میز مشغول کار است . سرش را به داخل لپ تاپش برده . به شدت و دقت مشغول انجام کاری است . موهای کوتاه و صورت مهربانی دارد و دستهایش کوچک و خسته به نظر می رسند .
زن : میشه لطفا غذا رو بیاری . من دیگه واقعن گرسنمه .
مرد : الان ... می خوام اول برای فردات ظرف کنم .
دوباره مرد : دو تا ظرف گذاشتم . تو یکیش غذا ، تو یکیش میوه و بیسکوییت ... با کمی مکث ، اما با صدای بلند تر ادامه می دهد : می کُشمت اگه همشونو نخوری ...
زن : ...
میز چیده می شود . غذا خورده می شود . میز جمع می شود . و بالاخره ، چراغ ها خاموش می شود . دو عدد ظرف غذا و یک عدد قلب تپنده در انتظار دستان زن تا فردا باقی می مانند ، هیچ کس اما نمی داند ..