خیالبافیها ۹
ساعتی از غروب گذشته بود که از کار برگشتم خانه. با شلوار گل گلی و پیراهن سفید بلندش، نشسته بود روی کاناپه و پاهایش را توی دستهایش جمع کرده بود. بغلش کردم. چشم هایش خسته بود اما چمدانش حاضر و آماده کنار در ِ خانه بود.
فلاسک چای مان را هم برداشتیم و سوار ماشین شدیم. اتوبان خلوت بود و بعد از ورودی ِ جادّه چالوس دیگر تک و توک ماشینی بود که می دیدی. صدای موزیک را بالا بردم. ما بودیم و کوه های تاریک ِ اطراف که مراقبمان بودند و جادّه ای که ازش تنها خط ِ نوری از چراغ های ماشین معلوم بود. نه او چیزی می گفت و نه من. فقط دست هایمان بودند که با هم حرف می زدند. و البته صدای آهنگ بود و صدای باد که توی ماشین می پیچید.
تونل کندوان را هم رد کردیم. ساعت نزدیک نیمه شب بود. چراغ های رستوران آبی از دور روشن بود. ماشین را پارک کردم و از پلّه ها رفتیم بالا. هیچکس توی سالن نبود. نشستیم جلوی میزی که رو به پنجره و کوه ها بود. دقایقی بعد، پسری با پیراهن قرمز آمد و ازمان سفارش گرفت.
غذایمان که تمام شد، روی ماشین نشستیم . هوا سرد بود اما ما سردمان نبود. همه چیز شبیه به یک خواب بود؛ به همان لطافت و گنگی و آرامی.
راه افتادیم و هر چه به شمال نزدیکتر می شدیم، بوی دریا و جنگل، بیشتر و بیشتر می شد. چراغ های جادّه فقط خودشان را روشن می کردند اما چراغ های ماشین، هنوز جادّه را با خط باریکی روشن می کرد.
طولی نکشید که به خانه مان رسیدیم. پنجره اتاق را باز کردیم و روی تخت افتادیم. صدای جیرجیرک ها بود و بوی دریا. آفتاب داشت در می آمد. توی بغل ِ هم خوابیدیم.