می‌شود نگاهت را بِدَوانی توی چشم‌هایم و آرام بگیرم. پرنده‌ای سرگردان، پرنده‌ای که عادت به پریدن دارد چطور می‌شود که روی شانه‌های کسی می‌نشیند، آرام می‌گیرد؟ آرام می‌گیرد. شاید این ضرباهنگ آهسته‌ی نفس‌های کسی است که می‌تواند رامش کند. آرامش کند. بگذار عقربه‌ی کیلومترشمار برای خودش بتازد، اینجا نگاه کسی منتظر ایستاده است که بوی تنش، نفس عمیق است، ایست است، خلاصه شدن در "عجله ندارم" است. حالا زمان خودش را بِدَرَد، به درک.