۰۱ تیر ۹۷ ، ۱۱:۲۵
جمعه ...
جمعه ی ساکت، جمعه ی کسالت، جمعه ی طولانی، جمعه ی خستگی، جمعه ی گیج، جمعه ی مثل همیشه؛ از روی تخت که بلند شدم حس کردم سرماخوردگی من را در آغوش گرفته، از سکوت خانه ترسیدم، یک لیوان آب جوش را با یک بسته سوپ آماده الیت مخلوط کردم، یک نخ سیگار کشیدم، یک لیوان چای غلیظ خوردم، دو عدد سرماخوردگی بزرگسالان خوردم، لباسی گرم را تن کردم، پتو را دور خودم پیچیدم، پشت پنجره نشستم و خمیازه کشیدم، در حالی که گوش هایم داغ شده بود و پیشانی ام از شدت تب عرق کرده بود؛ فکر کردم به این که سرماخوردگی چقدر می تواند غم انگیز باشد، مثل اندوهِ سرد یک زمستان بی برف؛ مثل این که چرا در این لحظات تو نیستی که دست هایت را بگذاری روی پیشانی داغم و بگویی که خوب می شوم .. برایم چای بیاوری، چند صفحه کتاب بخوانی و من را بغل بگیری ...
۹۷/۰۴/۰۱