سلام آقا؛ من آب هستم!
معجزه یعنی یک بار که دلم دارد برایت پر می کشد اما نمی شود که چیزی بگویم، آب خودش پا در بیاورد! معجزه یعنی یک بار که دارم از تشنگی تلف میشوم و اتفاقا درست در دو قدمیِ برکه ی خنکی هم هستم اما دست و پاهایم را میخکوب کرده اند به زمین با ریسمان های کلفت و چسبناک، خودت پا در بیاوری بلند شوی بیایی نزدیکتر بگویی: سلام آقا؛ من آب هستم، خنک و گوارا، و ببخشید که تا به حال نبودم!!
معجزه یعنی به دلت بیافتم، درست همان وقتی که دارم تلف میشوم، درست همان لحظه که گوشی را برمیدارم و بلافاصله مثل چیزی که زیادی داغ است یا زیادی یخ است یا برق دارد، پرت می کنمش روی تخت، رعشه به تمام دستم می افتد و هی دستم را مُشت و باز و مُشت و باز می کنمش تا شماره ات از یادِ سرانگشتانم بر زمین بریزد...
معجزه یعنی درست همان ثانیه، همان آن، به دلت بیفتم، به دامم بیفتی، به دامنت بیفتم، به بازویم بیفتی، به برت بیفتم، به سینه ات بیفتم،... به بوسیدنت، به بوسیدنم، به خنده ام، به خنده ات بیفتیم. معجزه یعنی تلفن زنگ بخورد، و تو آب باشی، حالا که من زمینم، سراسر حاصلخیز و بذرِ پاشیده شده از دانه دانه دانه های عشقی که نمی روید اگر آب نباشی... اگر نباشی...