انعکاس

آخرین خبر، سکوتی است که در شهر دهان به دهان می چرخد . . .

انعکاس

آخرین خبر، سکوتی است که در شهر دهان به دهان می چرخد . . .

درباره بلاگ

پیرزن‌هایی در هزارویک شب هستند که آدم‌های عاشق را به وصال می‌رسانند. البته این‌ها فرق دارند با پیرزن‌های مکاری مثل ذات‌الدواهی در حکایت ملک نعمان‌. این پیرزن‌ها با چند سکه چنان عزم‌شان را در وصلت عاشقان جزم می‌کنند که حتی سرنوشت هم کوتاه می‌آید و تقدیر عوض می‌شود. اگر چند تا از همین پیرزن‌ها توی شهر بودند، بین دستفروش‌های مترو، در شلوغی بازار، میان روزمرگی دیگران چقدر خوب می‌شد. آن وقت لابد آدم‌هایی مثل شمس‌النهار و علی بن بکار هم پیدا می‌شدند که شب و روز در عشق هم تب کنند. حتماً روزی چند بار در شعف چشم‌هایی که برای هم برق می‌زدند ما هم به زندگی امیدوار می‌شدیم و چیزهایی را باور می‌کردیم که حالا به رؤیا و به خیال می‌مانند. راستش شهر ما به قصه‌های عاشقانه نیازمند است و این را نمی‌شود در هیچ روزنامه‌ای آگهی کرد.

۰۹ تیر ۹۷ ، ۲۳:۰۵

خواستی که بروم ...

عاقبت یک روز از کنارت می روم . . .


مثل تمام رفتن های معمولی معمولی ام . . . مثل تمام شب بخیر ها و خداحافظی های گذشته ام بعد از هر صحبت . . .


می روم طوری که فکر کنی برای یک عصرانه ی ساده دور می شوم . . . طوری که فکر کنی موقتی است ؛ برای چند لحظه یا حداکثر چند دقیقه ی کوتاه . . . و بعد بالاجبار از تو دست می کشم . . .


از تو وصدایت . . . تو و خاطراتت . . . و تمام خیابان گردی هایی که بی تو سر شد . . .


می روم و تو را به خوبی هایت می سپارم ؛ به کسی که از من بیشتر نگرانت باشد ؛ کسی که حس کنم از من به تو نزدیک تر می تواند باشد؛ کسی که دلت بخواهد هر روز صدایش را بشنوی ، با او صحبت کنی و صدای نرمش را بشنوی وقتی که آرام سر تا پایت را مسخ می کند . . . مسی که حس کنم از من برایت ماندگار تر است و می نشیند تا به پای هم پیر شوید ، کسی که وقتی دستهای گرمت دستهایش را قاپ زد حس کند دنیا را توی دستهایش ریختی . . .


تو را می سپارم به آرزوهای خوب ؛ به شب های کوتاه و روزهای بلند و روشن ؛ به نگرانی و دوست داشتنهایِ بی نهایتِ پدرت و به چشم های همیشه همراه مادرت . . . و کسی که همه ی آن چیزهایی که آرزویشان را داری برآورده می کند . . . جایم را پر می کند وآن طور می شود که تو دوست داری . . .


می روم و تمام بدی ها را؛ تمام غم ها را با خودم می برم ، تمام روز هایی که اعصابت خرد بوده یا قرار است که باشد ، باخت ها را می شمارم و با خودم می برم ، تمام درد هایت و تمام شکست ها را باز می زنم و می روم. خاطراتمان را بر می دارم و آرام می گذارم که بی من خوشبخت شوی . . .


می روم مثل یک ماهی کوچک که نرم توی آبها شنا کند و دور شود و در نهایت گم شود میان موجهایی که ردّش را از چشمهایت می دزدند . . . می روم جایی که هیچ نشانی از من نباشد ؛ هیچ دلی برایم تنگ نشود ؛ هیچ شاعری شب بو ها را لای کتاب هایش خشک نکند و مردمانش دوست داشتن را لای سیمان ِخشت های خانه یشان برای همیشه دفن کنند ؛ جایی که نه کسی مرا بشناسد و نه من بی تو را شبیه تنهایی فرض کند . . .


دور خواهم شد . می روم جایی که فکر کنی میان خاک ها روحم نفس می کشد . . . می روم جوری که حس کنی هرگز نبوده ام ؛ هرگز ضربانم از حالت عادی برایت خارج نشده . . .


مرا بابت تمام "جان دلم" هایی که گفتم ببخش . . .


پ.ن: تا ابد بی آنکه بدانی دوستت خواهم داشت . . .

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۰۴/۰۹
زهرا اشرفی

نظرات  (۱)

۱۰ تیر ۹۷ ، ۰۹:۳۰ زهرا اشرفی
تا ابد بی آنکه بدانی دوستت خواهم داشت . . .

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی