خواستی که بروم ...
عاقبت یک روز از کنارت می روم . . .
مثل تمام رفتن های معمولی معمولی ام . . . مثل تمام شب بخیر ها و خداحافظی های گذشته ام بعد از هر صحبت . . .
می روم طوری که فکر کنی برای یک عصرانه ی ساده دور می شوم . . . طوری که فکر کنی موقتی است ؛ برای چند لحظه یا حداکثر چند دقیقه ی کوتاه . . . و بعد بالاجبار از تو دست می کشم . . .
از تو وصدایت . . . تو و خاطراتت . . . و تمام خیابان گردی هایی که بی تو سر شد . . .
می روم و تو را به خوبی هایت می سپارم ؛ به کسی که از من بیشتر نگرانت باشد ؛ کسی که حس کنم از من به تو نزدیک تر می تواند باشد؛ کسی که دلت بخواهد هر روز صدایش را بشنوی ، با او صحبت کنی و صدای نرمش را بشنوی وقتی که آرام سر تا پایت را مسخ می کند . . . مسی که حس کنم از من برایت ماندگار تر است و می نشیند تا به پای هم پیر شوید ، کسی که وقتی دستهای گرمت دستهایش را قاپ زد حس کند دنیا را توی دستهایش ریختی . . .
تو را می سپارم به آرزوهای خوب ؛ به شب های کوتاه و روزهای بلند و روشن ؛ به نگرانی و دوست داشتنهایِ بی نهایتِ پدرت و به چشم های همیشه همراه مادرت . . . و کسی که همه ی آن چیزهایی که آرزویشان را داری برآورده می کند . . . جایم را پر می کند وآن طور می شود که تو دوست داری . . .
می روم و تمام بدی ها را؛ تمام غم ها را با خودم می برم ، تمام روز هایی که اعصابت خرد بوده یا قرار است که باشد ، باخت ها را می شمارم و با خودم می برم ، تمام درد هایت و تمام شکست ها را باز می زنم و می روم. خاطراتمان را بر می دارم و آرام می گذارم که بی من خوشبخت شوی . . .
می روم مثل یک ماهی کوچک که نرم توی آبها شنا کند و دور شود و در نهایت گم شود میان موجهایی که ردّش را از چشمهایت می دزدند . . . می روم جایی که هیچ نشانی از من نباشد ؛ هیچ دلی برایم تنگ نشود ؛ هیچ شاعری شب بو ها را لای کتاب هایش خشک نکند و مردمانش دوست داشتن را لای سیمان ِخشت های خانه یشان برای همیشه دفن کنند ؛ جایی که نه کسی مرا بشناسد و نه من بی تو را شبیه تنهایی فرض کند . . .
دور خواهم شد . می روم جایی که فکر کنی میان خاک ها روحم نفس می کشد . . . می روم جوری که حس کنی هرگز نبوده ام ؛ هرگز ضربانم از حالت عادی برایت خارج نشده . . .
مرا بابت تمام "جان دلم" هایی که گفتم ببخش . . .
پ.ن: تا ابد بی آنکه بدانی دوستت خواهم داشت . . .