قلب قرمز
قلب قرمز و بزرگی که با قلمو روی سینه ام با آن همه دقت نقاشی اش کردی، با آن تاش ِ نور سفیدی که گوشه اش افتاده بود و تپل مپل تر اش می کرد، برای تو اگر شیطنتی بی معنا و معمولی و مختص ِ تنها همان روز و همان لحظه بود و بس، برای من بیشتر از این ها معنی داشت؛ بیشتر از این ها قشنگ، بیشتر از این ها عزیز بود!... من ۲۱ ساله نیستم، من یک ۱۰ ساله ی احمقم؛ آنهم نه ۱۰ ساله های امروز هااا، ۱۰ ساله های همان زمان خودمان؛ و الا چه دلیلی دارد که این لحظه های کوچک که به تف و لعنتِ تو و دیگر آدم های عاقل ِ دنیا نمی ارزند، اینهمه مقدس، اینهمه عزیز، اینهمه پر معنا باشند؟!... باید بزرگ شوم، باید دیو شوم! باید چشم بدوزم به معیار ها، مثلا اگر دلم می خواست گوشه ی ابرویت فلان شکلی باشد و برخوردت در برابر فلان اتفاق حتما فلان طور باشد، باید هزاری هم که عاشقت بودم، با رسیدن به اولین تضاد، بگویم ای بابا تو که آنی که می بایست می بودی نیستی، پس گور پدر همه چیز و خدانگهدار...! باید چشم بدوزم به منافع، به باید ها و نباید ها، به قیاس ها و مقیاس ها؛... نه به قلب ها، نه به شوق ها، نه به لحظه های عزیز...