تاریکیِ مطلقِ زندگی ...
شب را می شنوم که با صدای همیشه گرفته اش رو به روی من نشسته است و دارد سعی می کند یادم بیاورد چقدر دلتنگت شده ام امشب، امشب، امشب، امشب، امشب، امشب، به خصوص امشب که خیال می کنم اگر میبودی همه چیز را رها می کردم و فقط به تو فکر می کردم، یادهای دور و دیر ذهنم ، قرابت نه چندان دلچسبم به زندگی، نومیدی بزرگم به آینده، تعلق خاطرم به آدمها و خلاصه همه و همه را از زندگیم حذف می کردم و برای تمام وقت هایی که خواهی ماند بی هیچ ردی از جهان و مافیها، تنها در تنهاییِ تو ریشه می دواندم و تنها اسمِ شبِ تو را از بر می کردم، شب را می بینم که سمج تر از همیشه است و آنقدر اینجا می ماند تا صبح بیاید، صبح های بعد بیایند، تمام صبح هایی که توی رختخواب به خودم می پیچم و به یاد می آورم زندگی را ، به یاد می آورم صبح را مزه ی تلخ دهانم را .. شب های بعد را، تنهایی های بعد را، بعد بی تفاوت تر از همیشه رو به روی آینه می ایستم، یادم می آید دیشب دلتنگ بودم .. شب قبل و شب های قبلش هم دلتنگ بودم و اگر میبودی همه چیز را رها می کردم و فقط به تو فکر می کردم .. یادم می آید نیستی و از خانه بیرون می زنم، توی پارک نزدیک خانه می نشینم و فکر می کنم که نیستی ...