۱۰ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۲۸
آه ...
شعر فاصلهای است تلخ
از چشمان تو
تا به زخمی چند
به درازای مقصد نامهای بیمخاطب
از دستان پیرمردی
که سالهاست آغوش محبوب خود را
هر یکشنبه هستگونه
در مینوردد
عشق مسجدی است
متروک
که به تمنای ذکری نشسته
و من
آخرین قایقران شهر
در کنار این خشکیده رود
به کوه مینگرم
به امید باران
و تو
که نگاهت شیرینترین شعر است و
آغوشت عاشقانهترین نامه و
لب هایت،
به دقیقهی ادای لبخندی
عشقترین ذکر
مرا آرامتر از این بخواه
تا که خروش این رود را
دست در دست
پهلو به پهلو
به وقت بیغمترین غروبهایش
در پایاترین قایق
نظارهگر باشیم
۹۷/۰۵/۱۰