یک دو چهار پونزده ده هفت نوزده
حس خوشایندی است اکثراً شبها -و شاید هم نیست- آدم ساعتش را از دست میدهد؛ ساعتش که از دست برود خوابش نمیبرد؛ خوابش که نبرد خیلی چیزها عوض میشود؛ آدم که خوابش نبرد، میایستد، زیر نور مهتابی معلق میماند؛ آدم که خوابش نبرد، چای مینوشد؛ آدم که خوابش نبرد دو بار مسواک میزند، یکی بعد لیوان چای و یکی هم بعد لیوان چای دیگر، بعد لیوان سوم است که دیگر مسواک نمیزند، آخر عیب است! آدم که خوابش نبرد، حس میکند دستانش از پاهایش درازترند؛ آدم که خوابش نبرد میشمارد؛ یکی یکی میشمارد؛ گوسفندها که نه، میشمارد چقدر دلبستگی دارد؛ بعد هنوز هم آدم خوابش نمیبرد. آدم که خوابش نبرد دستانش را به هم میمالد؛ آدم که خوابش نبرد احتمالاً مینویسد، بعد هنوز میشمارد، یک به یک میشمارد، بعد که شمرد، یکهو میبیند که چقدر دلبستگی دارد، دلش میگیرد، سرش را روی میز میگذارد، آدم که خوابش نبرد، دراز نمیکشد، سقف اتاف را تماشا نمیکند، مینشیند و قصه میبافد، (در این لحظه نویسنده میرود یک لیوان چای بریزد)، آدم که خوابش نبرد، کارهایش میشود یواشکی، کسی نمیشنودش، نه هنگامی که قدم برمیدارد و نه هنگامی که اشک میریزد، بعد میشمارد، قطره قطره اشکهایش را، پیش خود حساب میکند، میبیند که چقدر کمتر از دیشب اشک ریخته، هُری دلش میریزد که لابد خوابش میآمده، وگرنه اشک که تمامی ندارد! آدم که خوابش نبرد یکهو به سرش میزند برود شادمهر عقیلی گوش کند، و شاید هم علیرضا افتخاریای چیزی. آدم که خوابش نبرد، مینشیند و میشمارد، نخ نخ سربازهای پاکتش را، میشمارد، یکیشان را کنار میگذارد، آخر میدانید؟ احتمالاً فردا سخت بیدار خواهد شد، دود میخواهد نمیشود که همهشان را قبل خواب کشید! آدم که خوابش نبرد، مینشیند، بعدش میبیند چقدر تنها شده، تنها تر از سکوت ماه. میشمارد، میشمارد و دیگر نمیشمارد.
خوابش میبرد احتمالاً تا آن وقت.
لعنتی.