انعکاس

آخرین خبر، سکوتی است که در شهر دهان به دهان می چرخد . . .

انعکاس

آخرین خبر، سکوتی است که در شهر دهان به دهان می چرخد . . .

درباره بلاگ

پیرزن‌هایی در هزارویک شب هستند که آدم‌های عاشق را به وصال می‌رسانند. البته این‌ها فرق دارند با پیرزن‌های مکاری مثل ذات‌الدواهی در حکایت ملک نعمان‌. این پیرزن‌ها با چند سکه چنان عزم‌شان را در وصلت عاشقان جزم می‌کنند که حتی سرنوشت هم کوتاه می‌آید و تقدیر عوض می‌شود. اگر چند تا از همین پیرزن‌ها توی شهر بودند، بین دستفروش‌های مترو، در شلوغی بازار، میان روزمرگی دیگران چقدر خوب می‌شد. آن وقت لابد آدم‌هایی مثل شمس‌النهار و علی بن بکار هم پیدا می‌شدند که شب و روز در عشق هم تب کنند. حتماً روزی چند بار در شعف چشم‌هایی که برای هم برق می‌زدند ما هم به زندگی امیدوار می‌شدیم و چیزهایی را باور می‌کردیم که حالا به رؤیا و به خیال می‌مانند. راستش شهر ما به قصه‌های عاشقانه نیازمند است و این را نمی‌شود در هیچ روزنامه‌ای آگهی کرد.

۱۰ مرداد ۹۷ ، ۱۴:۲۴

یک دو چهار پونزده ده هفت نوزده

حس خوشایندی است اکثراً شب‌ها -و شاید هم نیست- آدم ساعتش را از دست می‌دهد؛ ساعتش که از دست برود خوابش نمی‌برد؛ خوابش که نبرد خیلی چیزها عوض می‌شود؛ آدم که خوابش نبرد، می‌ایستد، زیر نور مهتابی معلق می‌ماند؛ آدم که خوابش نبرد، چای می‌نوشد؛ آدم که خوابش نبرد دو بار مسواک می‌زند، یکی بعد لیوان چای و یکی هم بعد لیوان چای دیگر، بعد لیوان سوم است که دیگر مسواک نمی‌زند، آخر عیب است! آدم که خوابش نبرد، حس می‌کند دستانش از پاهایش درازترند؛ آدم که خوابش نبرد می‌شمارد؛ یکی‌ یکی می‌شمارد؛ گوسفندها که نه، می‌شمارد چقدر دل‌بستگی دارد؛ بعد هنوز هم آدم خوابش نمی‌برد. آدم که خوابش نبرد دستانش را به هم می‌مالد؛ آدم که خوابش نبرد احتمالاً می‌نویسد، بعد هنوز می‌شمارد، یک به یک می‌شمارد، بعد که شمرد، یک‌هو می‌بیند که چقدر دلبستگی دارد، دلش می‌گیرد، سرش را روی میز می‌گذارد، آدم که خوابش نبرد، دراز نمی‌کشد، سقف اتاف را تماشا نمی‌کند، می‌نشیند و قصه می‌بافد، (در این لحظه نویسنده می‌رود یک لیوان چای بریزد)، آدم که خوابش نبرد، کارهایش می‌شود یواشکی، کسی نمی‌شنودش، نه هنگامی که قدم برمی‌دارد و نه هنگامی که اشک می‌ریزد، بعد می‌شمارد، قطره قطره اشک‌هایش را، پیش خود حساب می‌کند، می‌بیند که چقدر کم‌تر از دیشب اشک ریخته، هُری دلش می‌ریزد که لابد خوابش می‌آمده، وگرنه اشک که تمامی ندارد!  آدم که خوابش نبرد یک‌هو به سرش می‌زند برود شادمهر عقیلی گوش کند، و شاید هم علیرضا افتخاری‌ای چیزی. آدم که خوابش نبرد، می‌نشیند و می‌شمارد، نخ نخ سربازهای پاکتش را، می‌شمارد، یکی‌شان را کنار می‌گذارد، آخر می‌دانید؟ احتمالاً فردا سخت بیدار خواهد شد، دود می‌خواهد نمی‌شود که همه‌شان را قبل خواب کشید! آدم که خوابش نبرد، مینشیند، بعدش می‌بیند چقدر تنها شده، تنها تر از سکوت ماه. می‌شمارد، می‌شمارد و دیگر نمی‌شمارد. 


خوابش می‌برد احتمالاً تا آن وقت.


لعنتی.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۵/۱۰
زهرا اشرفی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی