۱۱ مرداد ۹۷ ، ۰۸:۵۵
دلتنگ ...
تا آنجا رسیدیم که
ترس اتفاقت اگر از ایوان صبحم نیفتد
لیوان چای عصرم را لب پَر می کند
تو چه کردی !
که اتفاقت به یک بوسه ختم نمی شود
و نه به یک لمس گرمای دستانت
آخ که دستانت !
هنوز که هستی
ولی ولی دلتنگ می کند
مرا نبود دستانی که دنیا را با بوی تلخ دستانم عوض نمی کرد
حالا من هی اراجیف ببافم به هم و
تو یواش بگو : ” دیوونه ! ”
۹۷/۰۵/۱۱