انعکاس

آخرین خبر، سکوتی است که در شهر دهان به دهان می چرخد . . .

انعکاس

آخرین خبر، سکوتی است که در شهر دهان به دهان می چرخد . . .

درباره بلاگ

پیرزن‌هایی در هزارویک شب هستند که آدم‌های عاشق را به وصال می‌رسانند. البته این‌ها فرق دارند با پیرزن‌های مکاری مثل ذات‌الدواهی در حکایت ملک نعمان‌. این پیرزن‌ها با چند سکه چنان عزم‌شان را در وصلت عاشقان جزم می‌کنند که حتی سرنوشت هم کوتاه می‌آید و تقدیر عوض می‌شود. اگر چند تا از همین پیرزن‌ها توی شهر بودند، بین دستفروش‌های مترو، در شلوغی بازار، میان روزمرگی دیگران چقدر خوب می‌شد. آن وقت لابد آدم‌هایی مثل شمس‌النهار و علی بن بکار هم پیدا می‌شدند که شب و روز در عشق هم تب کنند. حتماً روزی چند بار در شعف چشم‌هایی که برای هم برق می‌زدند ما هم به زندگی امیدوار می‌شدیم و چیزهایی را باور می‌کردیم که حالا به رؤیا و به خیال می‌مانند. راستش شهر ما به قصه‌های عاشقانه نیازمند است و این را نمی‌شود در هیچ روزنامه‌ای آگهی کرد.

هر آدمی در دنیا می تواند عظمت خلق کند . تراژدی بسازد . تا زندگی دارای "ارزش زیستن" شود . تا بهانه ی "بودنش" زیر آسمان بزرگ فراهم آید . لزومی ندارد تا ژندارک بر روی تکه چوبی سوزانده شود و یا مسیح به صلیب کشیده شود و یا رومئو جام زهر بنوشد تا تراژدی خلق شود و یک اثر عظیم بر روی دنیا باقی بماند ..

گاهی می شود از پشت یک شیشه در یک جایی حوالی جمهوری یک شهردود گرفته  ،  نشسته باشی و نگاه می کنی به یک انزوای بی حد و حصر  و این می شود تراژدی تو .

لزومی ندارد تا در لحظه بوسیدن معشوقه ات ، تیری به سینه ات فرو برود و تو غرقه در خون در آغوش او مرده باشی  تا تراژدی خلق شده باشد ..

گاهی می شود در اتاقی ۱۲ متری ، دراز کشیده باشی و غرق در آروزی لبخند دوباره ات بر روی لبهای کوچکت ، در عکسی مانده از 5 سالگی ات ... و این می شود تراژدی تو .

لزومی ندارد تا کشتی عظیمی به صخره ای برخورد کند و مرگی غم انگیز از معشوقی زیر دریاها ساخته شود و تو بمانی با صدایی خش دار که دیگر به گوشش نمی رسد ، تا تراژدی خلق شود ..

گاهی می شود یک روزی ، چشم در چشم کسی می شوی ، تنت چیزی را لمس می کند که تا حالا نکرده ، یک چیزی به وجودت اضافه می شود و همان چیز یک جایی کنده می شود و درد می گیرد و می سوزد و هر دست و پای دیگری که می زنی چیز غم انگیزی می شود به نام فاصله ...  

آنقدر غرق در فاصله ها با دنیا می شوی که "کَسی "دیگر می شوی ، شکل لبخندهایت تغییر می کند ، دوست داشتنی هایت کم می شود ، غذاها دیگر مزه نمی ندهد ، چمدان و سفر واژه هایی مرطوب می شوند ، نمی دانی از بستن قراردادهایت چگونه خوشحالی کنی ، شبها خوب نمی نخوابی ، مثل الاغ کار می کنی و همیشه خدا سردرد داری .. دلت می خواهد کوله ات را جمع کنی و چند روز بروی یک گوشه ای ، نمیدانی کجا ، با کدام همسفر ؟ اندوهت را به دندان نگه میداری هنوز ، دلت میخواهد آرام باشی .. نترسی ..نبازی .. نریزی ...

و این گونه است که تمام زندگی می شود تراژدی تو  ..

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۵/۱۴
زهرا اشرفی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی