و این گونه است که تمام زندگی می شود تراژدی تو ...
هر آدمی در دنیا می تواند عظمت خلق کند . تراژدی بسازد . تا زندگی دارای "ارزش زیستن" شود . تا بهانه ی "بودنش" زیر آسمان بزرگ فراهم آید . لزومی ندارد تا ژندارک بر روی تکه چوبی سوزانده شود و یا مسیح به صلیب کشیده شود و یا رومئو جام زهر بنوشد تا تراژدی خلق شود و یک اثر عظیم بر روی دنیا باقی بماند ..
گاهی می شود از پشت یک شیشه در یک جایی حوالی جمهوری یک شهردود گرفته ، نشسته باشی و نگاه می کنی به یک انزوای بی حد و حصر و این می شود تراژدی تو .
لزومی ندارد تا در لحظه بوسیدن معشوقه ات ، تیری به سینه ات فرو برود و تو غرقه در خون در آغوش او مرده باشی تا تراژدی خلق شده باشد ..
گاهی می شود در اتاقی ۱۲ متری ، دراز کشیده باشی و غرق در آروزی لبخند دوباره ات بر روی لبهای کوچکت ، در عکسی مانده از 5 سالگی ات ... و این می شود تراژدی تو .
لزومی ندارد تا کشتی عظیمی به صخره ای برخورد کند و مرگی غم انگیز از معشوقی زیر دریاها ساخته شود و تو بمانی با صدایی خش دار که دیگر به گوشش نمی رسد ، تا تراژدی خلق شود ..
گاهی می شود یک روزی ، چشم در چشم کسی می شوی ، تنت چیزی را لمس می کند که تا حالا نکرده ، یک چیزی به وجودت اضافه می شود و همان چیز یک جایی کنده می شود و درد می گیرد و می سوزد و هر دست و پای دیگری که می زنی چیز غم انگیزی می شود به نام فاصله ...
آنقدر غرق در فاصله ها با دنیا می شوی که "کَسی "دیگر می شوی ، شکل لبخندهایت تغییر می کند ، دوست داشتنی هایت کم می شود ، غذاها دیگر مزه نمی ندهد ، چمدان و سفر واژه هایی مرطوب می شوند ، نمی دانی از بستن قراردادهایت چگونه خوشحالی کنی ، شبها خوب نمی نخوابی ، مثل الاغ کار می کنی و همیشه خدا سردرد داری .. دلت می خواهد کوله ات را جمع کنی و چند روز بروی یک گوشه ای ، نمیدانی کجا ، با کدام همسفر ؟ اندوهت را به دندان نگه میداری هنوز ، دلت میخواهد آرام باشی .. نترسی ..نبازی .. نریزی ...
و این گونه است که تمام زندگی می شود تراژدی تو ..