روز عشق ...
سیصد و شصت و پنج روز که چیزی نیست جانِ جانان! آن روزی که چشم هایت را کاشت وسطِ زندگیِ من، به خودم قولِ ایستادگی های هزاران ساله دادم. جانم سخت شد برای رسیدن. فهمیدم که یک خبری شده. شصتم خبردار شد که آواره شده ام. سالها بود می خواستم مرد شوم و پا نمی داد! پای چشم هایت که آمد وسط، درسم را شروع کردم. دویدم. نرسیدم. خِشتم خاک شد و خاکم را داشت باد می برد کم کم. می خواستم مرد شوم. نه از آن مردهایی که بی خودی مردند. می خواستم مردی باشم که نمی گذارد ته دل تو چیزی بلرزد. می خواستم آنقدر مرد شوم که تو بتوانی بگویی مَردم! که بتوانی بیایی و باشی. شد به گمانم. خاکم را کم کم با پَرِ چادرت از روی تمامِ دنیا جمع کردی و چند قطره از عسل نگاهت رویش چکاندی و دوباره گِلَم را وَرز دادی با سرپنجه هایت که ایمان می بارید از آنها و خشتم را پختی با بودنت. بنایم کردی دوباره. شدم یک موزه که وظیفه اش حفاظت از یک امانت بزرگ است. امانتی که زمین و آسمان از پذیرفتنش شانه خالی کردند. امانتی که حالا، هم اسمِ تو شده. راستی بانو جان، مبادا چشم ببندی، که خاک شدن را طاقت ندارم...