۲۳ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۳۲
گاهی بی هوا به هوای ما بیا..
یک روز هم دیدم انگار خزان زده باشد به درخت لاغر کلماتم، همه شان ریختند و بعد هم باد و هر چه بود، رفت..
تو رفته بودی و سکوت، آغوش گشوده بود به میزبانی ام.
گلبول های سیاه واژه ها از مویرگ های متن کم شدند و ضربان خیال از پریدن افتاد. قلم، غریبه بود. غیر، غریبه بود. پی ِ آشنایی فصل ها را ورق زدم. منفصل از همه چیز. متصل به هیچ..
هی می خواستم بگویم. تمام نفس ها را. همه روزها را و شب ها را. هی می آمدم تا دهان باز کنم. پر شده بودم از ابر. هی بی هوا باران می بارید. هی واژه ها نیامده محو می شدند.
حالا؟ آمده ام به گفتن دوباره. به زمانی نا پیدا. به بیانی نامعلوم. نامه هایی عقیم..
سرت سلامت! گاهی بی هوا به هوای ما بیا..
۹۷/۰۵/۲۳