تو رخ می دهی!
من فیروزه ی انگشتری ات را به باران، من پیراهنت را به شاهراهی خانه به خانه، من خیالپردازی هایت را به پاره های تنم که هر چیز دیگری را که از خون تو نباشد پس می زنند، من تمام حضورت را به همان هشت دقیقه ای که خورشید آرام آرام در زمین فرو می رود، تشبیه کرده ام؛ من اما به جرئت هرگز شعری به صداقتِ این شعر که در ادامه خواهم نوشت ننوشته ام!، به حرئت هیچ وقت! از آن سال که ۱۵ ساله بودم و تئوری موسیقی و خواص مواد و اطلاعات عمومی هنر را می گذاشتم جلویم و تا صبح شعر می خواندم و شعر می نوشتم و پاره می کردم و شادمهر گوش می دادم و شادمهر گوش می دادم و ستار و گاهی فروغی، و مادرم خیال می کرد اگر روزها خوابم لااقل شب ها بکوب برای کنکور می خوانم، این صادقانه شعری ست که تاریخ ادبیات به خودش دیده باشد شاید!...
شوق
یعنی تو که برمی گردی
مدرس
همت
صیاد
من مسیر دیدنت را
به حافظه ی شهر ریخته ام
من
اطمینان را
با انتظار
عوض کرده ام
اطمینان
یعنی تو که برمی گردی
من تفأل زده ام
من مسیر بغل کردنت را
پشت در خانه ات تمرین کرده ام
وقتی خانه نبودی!
معجزه ها ساده رخ نمی دهند
اما حتما رخ می دهند!
تو
رخ می دهی