آخرین خبر، سکوتی است که در شهر دهان به دهان می چرخد . . .
درباره بلاگ
پیرزنهایی در هزارویک شب هستند که آدمهای عاشق را به وصال میرسانند. البته اینها فرق دارند با پیرزنهای مکاری مثل ذاتالدواهی در حکایت ملک نعمان. این پیرزنها با چند سکه چنان عزمشان را در وصلت عاشقان جزم میکنند که حتی سرنوشت هم کوتاه میآید و تقدیر عوض میشود. اگر چند تا از همین پیرزنها توی شهر بودند، بین دستفروشهای مترو، در شلوغی بازار، میان روزمرگی دیگران چقدر خوب میشد. آن وقت لابد آدمهایی مثل شمسالنهار و علی بن بکار هم پیدا میشدند که شب و روز در عشق هم تب کنند. حتماً روزی چند بار در شعف چشمهایی که برای هم برق میزدند ما هم به زندگی امیدوار میشدیم و چیزهایی را باور میکردیم که حالا به رؤیا و به خیال میمانند. راستش شهر ما به قصههای عاشقانه نیازمند است و این را نمیشود در هیچ روزنامهای آگهی کرد.
ابر از آسمان اجازه نمی گیرد. پاییز در اختیار باغ نیست و برگ بی رضایت درخت به باد می رود.
نا خوانده می آید.بی در زدن.ناگهان! نشسته ای که نفست می گیرد.نگاهش می کنی که چه آرام می رود توی جانت! زاویه نشین ِ گوشه هایت می شود.اختیاری نداری.می توانی راه بروی.می توانی بخوابی.می توانی بخندی.می توانی زندگی کنی.
می تواند بیاید.پا به پایت.با تو.در تو.ساعت در دست اوست.راه را او می برد...
بگذریم.دلتنگی مقدمه ندارد.
دلتنگم و در نبود تو این حق من است.
ارسال نظر
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیانثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.