چیزی بگو رفیق ...
مثل برخورد قطرههای آب به شیشههایی که انتظار باران میکشند. مثل نشستن نسیم روی صورت رهگذری که انتظار برف میکشد، مثل پرسهزدنهای مسافری که انتظار آمدن قطار را میکشد، قطاری که مدتها پیش رفته است. گذری میآید. در لحظه روی لبهایت مینشیند و خیلی طول نمیکشد که میرود. حال خوب… . نمیشود انگار پیدایش کرد. نمیشود منبع این آمدهی کوتاه را پیدا کرد.
مثل راحتی پایی که از پوتینهای سرباز بیرون آمده و روی چمنهای خیس عشق بازی میکند، عشق بازی میکند و میداند قرار است دوباره توی پوتین حبس شود. دارم دنبال منشأ میگردم. میگردم و سرگردانی روزهایم را میگذارم پای آنکه حتما پیدا خواهد شد. حتما همین جاهاست. بین انگشتهای دستم. توی مردمکم. روی خط نگاهی که نمیداند به کدام نقطه باید زُل بزند. چیزی بگو رفیق… که شب تمام نمیشود. که ما تمام نمیشویم. چیزی بگو رفیق… .