دیدار یار نامتناسب جهنّمست
یک بیماری هست به اسم عشقناباوری که البته در هیچ منبع علمی اسمی ازش نیامده و همهاش در ذهن من است و در آن آدم بعد از یک شکست بزرگ، دیگر نمیتواند اشکال مختلف عشق را بپذیرد. همهچیز به نظرش یک دروغ کثیف و زننده است. همهی جملههای عاشقانه، همهی تصویرها، عکسها، کپشنها، سعدیها و حافظها در نظر آن آدم با آن بیماری، یک پوچ عمیق است. این عشق ممکن است به یک زن/ مرد باشد، به یک آرمان، به یک سرزمین، به یک مادر، به یک قهرمان و شکستن آن باور عاشقانه آنقدر نظرگاه شخص را تیرهوتار میکند که بعد از آن همهی مردها/ زنها، آرمانها و ایدهها، مادرها و قهرمانها از دید او، پوچ، دروغین و نفرتانگیزند. آن شخص، باورش را به عشق از دست داده، در جهان او دیگر عشق یک مفهوم قابلتعریف و روشن نیست، در جهان او عشق، یک حفرهی بزرگ است. یک مغاک تاریک. آدمهایی که در عشق به آدمی دیگر شکست میخورند بیش از همه در معرض این بیماریاند. احساس میکنند که دیگرانِ عاشق چهچیزها که دربارهی پوچیِ عشق نمیدانند و همه زنها یا مردها منفور میشوند! در دنیای چنین آدمی غمی هست که از دل آن مغاک بیرون میزند و نفرتی که از پس شکست نصیبش شده بیش از همه بیمار مبتلا را آزار میدهد.
*عنوان از سعدیِ عاشق