او خود نگاشته است و ما نیز تسلیم..
دستم دیگر به نوشتن از خودم و دیگران نمی رود ، این روزها فقط هوا ، هوای توست از تو نا گفتن نیز جفاست در این حال و روز...
دخترک سرزمین های دور دست ها ، داستانمان را باید بر لوح سینه ی این جهان نگاشت که چه روز های اندوهباری بر من و تو گذشت... دریغ که فرصت های دل و دلدادگی می گذرد و ما در پس انتظار وصل دست و پا می زنیم... راستی که جایت خالی ست . این را همیشه گفته ام و خوب می دانم گیر این غمزدگی های مزمن لعععنتی لبخند توست در کنار شکستگی و خستگی های هم....
شکایت نمی کنم ، آه نمی کشم از این تقدیر، من و تو به پای هم سوختیم و خواهیم سوخت تا قصه ای جاودانه ای خلق شود که همه ما را تحسین کنند به این عشق مقدس... می دانم امروز خدا هم به حال ما می گرید اما او خود نگاشته است و ما نیز تسلیم..
پی نوشت:
کاش این عشق پاک رو با بدبینی ها و تهمت ها تموم نمی کردی...