اینجا ایران است!
من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من اینگونه گرم و سرخ
احساس می کنم
در بدترین دقایقِ این شام مرگ زای
چندین هزار چشمه ی خورشید در دلم
می جوشد از یقین
چه نفیسی بخواند، چه عصار، و چه هرکس دیگری، من هنوز فکر می کنم هرگز نبوده قلب من اینگونه گرم و سرخ! و نه اینکه شما فکر کنید گرم و سرخ بودن خوب است ها؛ نخیر هیچ هم خوب نیست! اینجا ایران است، این فرهنگ از خشتِ اول، از ریشه، از اساس، خراب است! اینجا مردم از عشق می ترسند! اینجا کسی خودش را در دل و وجودِ کسی رها نمی کند، کسی به کسی اعتماد نمی کند! و کسی کسی را برای قلب گرم و سرخش نمی فهمد! اینجا هشت جفت پا قرض می کنند و با سرعت سیصد و یک کیلومتر در ثانیه فرار می کنند! اینجا سرد باشید و سیاه و سگ! اینجا پاچه بگیرید، اینجا خرده شیشه هایتان را هر روز به دقت با سنباده صیقل بدهید! گولِ این شعرها را هم نخورید! اینجا ایران است.
پی نوشت:
یکی م بود ازش پرسیدن از قفل فرمونت راضی ؟ گفت خوبه فقط سر پیچ ها یکم اذیتم می کنه .. حالا حکایت ماست.