شرح شهری در مه بود ، خیال ِ برخاستن از آغوشَت!
زندگی فکر نمی کردم انقدر روی بدی داشته باشه که یار و همدم آدمی به جای همراهی٬ بدترین چیزها رو نسبت بده و متهم کنه.
زهراجان من دوستت دارم اما آدم هستم! اما برای خودم شخصیت دارم!
امشب نشستم داستان عاشقی مون رو یک بار دیگه دوره کردم .. از قبل اینکه تو بدونی دوستت دارم تا به بعدش و تا به الان!
چقدر این عشق خالص و دوست داشتنی بود تا به دو هفته پیش...
زهراجان تو اتهام های بزرگی به من وارد کردی و در عین حال من رو کاملا خورد کردی ... با اینکه ازت خواستم فرصت دفاع بهم بدی٬ بهم فرصت دفاع از اتهام هایی که همه شون دروغ محض هستن رو بهم ندادی!
تو رو به حرمت اون همه لحظات خاصی که بین مون بود قسم دادم که بگذار بهت ثابت کنم اما باز حرف خودت رو زدی و حرف های دروغ دیگران رو به من نسبت دادی و گفتی و تکرار کردی و تکرار کردی و تکرار کردی..
من همچنان روی موضع خودم هستم... همچنان بهت میگم که همه اون حرف ها دروغ محض هستن ...
اما بیشتر از این دیگه نمیخوام ذلت رو بپذیرم... هر طور که میخوای با من رفتار می کنی ... هر موقع که میخوای هستی و هر موقع که میخوای نیستی... تو قدرت مند هستی اما این قدرت رو من بهت دادم .... خوش انصاف تو تموم روحیات و زندگی من رو میدونی و باهام زندگی کردی...
بد کردی ... خیلی بد کردی زهرا... حسین همه کاری برای تو کرد... اما تو همیشه پس ش زدی... همه ذلت ها رو تحمل کرد و هر طور که تو خواستی باهات بود اما همیشه پس ش زدی .... چند روز پیش هم گفتی تموم٬ بازم پذیرفتم و قبول کردم و بعدش همچین مسئله ای قد علم کرد و باز هم من رو زدی و پس زدی و نابود کردی و خورد کردی و ...
بگذریم...
من تو این بلاگ عاشقی زهرایی رو می کنم که دوستش دارم و عاشقشم ... همیشه هم زنده نگه ش می دارم...
به امید برگشتن ش... به امید دیدار ش ...