شروع ِ رسیدن ، همیشه با تمام شدن همراه است ...
ما ، میدویدیم ... آن اوایل ش دنبال وجه مشترک و درک متقابل ... دنبال اینکه یکجوری روح هم را توی آغوشمان بفشاریم که انگار کس دیگری نمیتواند ... یعنی همه اولش دنبال اینطور چیز هایند ... نه اینکه بعدش نباشند ... بعد از آن هم میدوند ... ما هم می دویم ... فقط ... حالا دنبال هم ... لختی تو دنبال من ... لختی من دنبال تو ... منتهی این شکل از دویدن شبیه ِ دویدن در ماروتن است ... اینکه هم را بزنیم کنار ... برویم تا آخرش ... برسیم به آخرش ... نظر من را بخواهی میگویم بیا بیخیال ش شویم ... من از آن آخرش میترسم رفیق ... بیا بیخیال دویدن شویم ... دویدن به ما نمیخورد ... به آخرش برسیم ُ تمام ؟ آخ . شروع ِ رسیدن ، همیشه با تمام شدن همرا ست ... میرسیم ُ بعد ؟ چیزی نمیبینیم که دنبالش بدویم ... میدانی چیست ؟ راستش ما خیلی وقت است که دیگر فقط "دویدن" را یادمان مانده ... اینکه بدویم تا برسیم ... برسیم ُ ؟!! آخ .
پی نوشت: این نوع رسیدن و تمام شدن رو تو خواستی ... تو ساختی ... آه ...
پی نوشت ۲ : همه ی غم انگیز بودنش به این خاطر است که یک روز بخاطر یک نفر می خواهی زندگی کنی و یک روز بخاطر همان نفر از زندگی سیر شده ای.