انعکاس

آخرین خبر، سکوتی است که در شهر دهان به دهان می چرخد . . .

انعکاس

آخرین خبر، سکوتی است که در شهر دهان به دهان می چرخد . . .

درباره بلاگ

پیرزن‌هایی در هزارویک شب هستند که آدم‌های عاشق را به وصال می‌رسانند. البته این‌ها فرق دارند با پیرزن‌های مکاری مثل ذات‌الدواهی در حکایت ملک نعمان‌. این پیرزن‌ها با چند سکه چنان عزم‌شان را در وصلت عاشقان جزم می‌کنند که حتی سرنوشت هم کوتاه می‌آید و تقدیر عوض می‌شود. اگر چند تا از همین پیرزن‌ها توی شهر بودند، بین دستفروش‌های مترو، در شلوغی بازار، میان روزمرگی دیگران چقدر خوب می‌شد. آن وقت لابد آدم‌هایی مثل شمس‌النهار و علی بن بکار هم پیدا می‌شدند که شب و روز در عشق هم تب کنند. حتماً روزی چند بار در شعف چشم‌هایی که برای هم برق می‌زدند ما هم به زندگی امیدوار می‌شدیم و چیزهایی را باور می‌کردیم که حالا به رؤیا و به خیال می‌مانند. راستش شهر ما به قصه‌های عاشقانه نیازمند است و این را نمی‌شود در هیچ روزنامه‌ای آگهی کرد.

۰۱ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۰۶

همیشه حق با اکثریت است...

همیشه حق با اکثریت است با اینکه همیشه حق با اقلیت است! حق با من است که تو باید باشی، حق با تو است که باید تنها مخاطب من باشی، حق با من و توست که باید باشیم و "چرا نمی نویسید؟" ها را ندیده بگیریم... ولی میروی و حق به اکثریت میرسد و من می مانم و حوض ِ تنهایی ام و تو می مانی و سریر ِ پاشادهای ِ تنهایی ات... تنهایی تنهایی ست؛ سریر و حوض در ظاهر متفاوتند اما تنهایی به هر حال تنهایی ست! داشتم می گفتم می روی؟ بله می روی!... میروی و به هیچ کجای دلِ تو و دنیا نیست که من چقدر میترسم از رفتن... می ترسیدم؟ بله می ترسیدم!... شما به نیت رفتن به جایی استارت بزنید و تمام راه را به این فکر کنید که جای پارک نکند نباشد؛ خب حتما نیست! حالا شما اصلا بهش فکر نکنید... حنما هست! می ترسیدم؟ بله می ترسیدم! می ترسیدم که رفتی... زور پاهای تو زیاد نبود، زور ترس های من زیاد بود!... تو هیچ مسئولیتی در قبال گرفتنِ ترس های من نداشتی...، جهانِ من مخلوقِ ذهنِ من است و نبودنِ تو زاده ی ترس های من و نوشته های من فرزندانِ ناخلفِ این نبودنت، که در لباسِ واژه های خلف می پیچند و می میرند و می سازند... می سازند و حق به اکثریتی می رسد که حق با آنها نیست! حق با من و تو بود! همیشه حق با عشق است!... گوش بر زمینِ هر گورستانی که بخوابانی تمام گورستان ها هوار می کشند که همیشه حق با عشق است!... همین روزها نه تو مانده ای نه من... و این واژه های به گریه پا به جهان گذاشته، این کودکانی که شب به شب زاییده می شوند، هوار می کشند که همیشه حق با عشق است... و دوباره کسی عاشق کسی نمی شود! و دوباره کسانی به ترس ها می چسبند و کسانی به تنهایی ها و کسانی به چیز دیگری و کسانی به چیزهای دیگری... و خاک و آفتاب می خورند نام های ما بر سنگ، مثلا نام ِ پدر مُرده ی کودکانِ پدرمرده ی این شب های من، مثلا نام ِ بی عشق از من گذرکرده ی تو... و دوباره کسی عاشق کسی نمی شود!... و حق به اکثریت میرسد با اینکه حق با اقلیت است.

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۰۶/۰۱
زهرا اشرفی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی