نمایشنامه شب ها ...
مچاله شده ام در رختخواب و با صدا زدن اسمت هر یکی دو ساعت یکبار از خواب می پرم و دوباره یکی دو ساعتی طول میکشد تا با گریه در خودم مچاله شوم و خوابم ببرد و دوباره یکی دو ساعت بعد از خواب می پرم و... خوابم را پس بدهی ممنون می شوم!، تو خودت خواب نداری مگر که خواب مرا برده ای؟، تو خودت خواب داری، و چه "داشتن" خوب است، مثلا خواب داشتن، مثلا یار داشتن، مثلا دوست داشتن، مثلا دوست داشتنت... یا نه!، این آخری نداشتنش خوب است، داشتن همیشه هم خوب نیست! از خواب که می پرم خیال میکنم حس میکنی از دور، خیال میکنم یک رشته ی عجیب نامرئی شاید، هنوز قلبم را به قلبت، قلبت را به قلبم... اما نمیکنی... حس... حس نمیکنی... خودم اما حواسم هست و حافظ گذاشته ام زیر بالشت... همیشه هم خوب می آید و همیشه دماغ حافظ دراز میشود و دارکوب ها مجبورند کوتاهش کنند تا فردا شب دوباره برای دراز شدن جا داشته باشد... در نمایشنامه ی شب ها دلتنگ منم، پینوکیو حافظ، در خوابِ پادشاهِ هفتم تو...