۰۳ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۴۷
هیپنوتیزم
نمی دانم می دانی با نه؟ دیوانه که می شوم، شب هایی که شب تر از شب های دیگر اند، شعر را می نشانم بر آونگی در خلا، و می نویسم ات آنقدر، که از نفس بیفتی! می نویسم ات آنقدر، که سیاه شود این گرگ و میش ِ دم ِ صبح که دیوانه ترم می کند هر صبح! نمی دانم می دانی یا نه!؟ گفته بودم دوست ندارم شب های که شب تر از شب های دیگر اند، صبح شوند!؟ بلند می شوم راه می روم، از این دیوار به آن دیوار، از آن دیوار به این دیوار، و به خودم قول می دهم تعداد قدم های رفتن و آمدنم یکی باشند هر بار! بازی احمقانه ای ست، که می پراند از سرم تو را! باید به تو فکر نکرد، باید تو را بر آونگی در خلا نشاند، و گذاشت که هیپنوتیزم کند همه ی زندگی ام را! چقدر این کلمه بیرون زده از این متن ِ بی هوای بی هنگام! "هیبنوتیزم!!" معادلِ شاعرانه ترش چیست!؟ جادو!؟ خیله خب؛ می گذارم جادو کنی همه ی زندگی ام را! جادوگر که می خوانم ات انتظار دارم با جاروی دسته بلندی پر بکشی بر بالای بی قراری هایم، و بدانی کجای کدام لحظه، دقیقا چند درجه بیشتر دوستت دارم و کجا چقدر کمتر؟! تو این چیزها را می دانی؟! تو می دانی چقدر دوستت دارم؟
۹۷/۰۶/۰۳