شعر آخر ..
آخ که چشمان تو ... داد مرا باز خواست
وای که این کشمکش ، در نفس و آه ماست
من به صراطت کجم ، راست ندارم سخن
راست بدم از ازل ،کج شده ام راست راست
این همه ما خم شدیم ، در نظرت کم شدیم
جز تو تنابنده ای ، از رمق ما نکاست
من همه تن ما شدم ... من نبدم تا شدم
تو همه را کشته ای ، این شه ما را سزاست
قامت ماهت مرا ، دود نمود و برفت
غمزه مریز ای صنم، غمزه تو چون بلاست
ظلم عزیزان مرا ، نوش بود ای هما
چون تو عزیزی اگر، ظلم کند بس رواست...
---
پی نوشت:
امروز که تنهایی ام به توان تنهایی ِ تاریخ رسیده، دوری ات را به کوزه ها بسپار! بیا بگو دست هایت توان برعکس چرخاندن دنیا را دارند! بیا بگو بلدی دست دراز کنی و عریضه ای که نوشته ام را زیر بالشت خدا بگذاری، و بخواهی بیخیال قوانین احمقانه اش شود؛ یعنی بیخیال این داستان تکراریِ تنهایی و تشویش و بی تویی! ببین! گاهی خیال می کنم الان است که روحم بترکد، دلم بترکد، مغزم بترکد؛ این جور وقت ها خنده هایت کافی ست تا همه چیز درست شود! این جور وقت ها فیلسوف نشو، دست پیش نگیر، نرو، کار و زندگی نداشته باش، نوازشم کن، همین. امروز که تنهایی ام کوه شده بر دوشم، زیر بغلم را بگیر که صاف بایستم. امروز که خدا خواب است، تو به جایش یک کاری بکن برای زمین!