سرکوب قلب...
چارهای نیست، چیزهایی را نمیشود فراموش کرد، نمیشود در خود حل کرد، نمیشود ردشان را از قامت روح پاک کرد. این چیزها آزار میدهند، شاید تا همیشهی عمر. این چیزها تَرکشاند. مثل سربازی که به جنگ رفته و جانباز برگشته با ترکشهایی در بدن. اینجا و آنجا. ترکشهایی که به ما اصابت میکنند نه خوب میشوند، نه تهنشین، نه جذب میشوند و نه ذوب. آدمها اسلحه دست گرفتهاند و ما بیسنگر در مقابل این ترکشها فقط گاهی اشک میریزیم، گاهی نفی و سرکوب قلبمان را انتخاب میکنیم و گاهی هم رنج میبریم. آدمی گنجایش چند هزار ترکش را دارد در تمام زندگی؟ و هر کسی چهقدر از این ترکشها را با خودش همهجا میبرد؟ ما جان باختهی کدام هدف نامقدّسی هستیم؟