من چشم ندارم .. تو را اما میبینم ...
من بمیرم .. تو بیایی . دستت را بر روی سنگ قبرم بکشی . بوی عطرت از شن ها عبور کند ، از لا به لای اکسیژن مرگ به ته مانده های استخوانم برسد . بیدار شوم ، دستهایم را به زیر تخته سنگ بزرگی که رویم انداخته اند و شده لست پتوی نرم زندگی ام میکشم ، این کمترین حد فاصله میان من و توست .. قطر همین سنگ ... صدایت میزنم نمیشنوی .. لب ندارم . استخوانهایم پوسیده اند دستهایم ترسناکند .. وقتی با تمام قوای وجودم سعی میکنم آنها را به سطح زیرین سنگ برسانم از هم تکه پاره می شوند ، میریزند ... چشم ندارم .. اما میبینمت ، لباس آبی به تن کرده ای و به یاد روزگاران جوانی ت لبهایت را سرخ کرده ای .. دستانم توان ندارند .. استخوان اولین بند انگشت دست راستم سقوط می کند.. به داخل کاسه ی چشمانم می افتد .. من چشم ندارم .. تو را اما میبینم ...