انعکاس

آخرین خبر، سکوتی است که در شهر دهان به دهان می چرخد . . .

انعکاس

آخرین خبر، سکوتی است که در شهر دهان به دهان می چرخد . . .

درباره بلاگ

پیرزن‌هایی در هزارویک شب هستند که آدم‌های عاشق را به وصال می‌رسانند. البته این‌ها فرق دارند با پیرزن‌های مکاری مثل ذات‌الدواهی در حکایت ملک نعمان‌. این پیرزن‌ها با چند سکه چنان عزم‌شان را در وصلت عاشقان جزم می‌کنند که حتی سرنوشت هم کوتاه می‌آید و تقدیر عوض می‌شود. اگر چند تا از همین پیرزن‌ها توی شهر بودند، بین دستفروش‌های مترو، در شلوغی بازار، میان روزمرگی دیگران چقدر خوب می‌شد. آن وقت لابد آدم‌هایی مثل شمس‌النهار و علی بن بکار هم پیدا می‌شدند که شب و روز در عشق هم تب کنند. حتماً روزی چند بار در شعف چشم‌هایی که برای هم برق می‌زدند ما هم به زندگی امیدوار می‌شدیم و چیزهایی را باور می‌کردیم که حالا به رؤیا و به خیال می‌مانند. راستش شهر ما به قصه‌های عاشقانه نیازمند است و این را نمی‌شود در هیچ روزنامه‌ای آگهی کرد.

۵۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

من بمیرم .. تو بیایی . دستت را بر روی سنگ قبرم بکشی . بوی عطرت از شن ها عبور کند ، از لا به لای اکسیژن مرگ به ته مانده های استخوانم برسد . بیدار شوم ، دستهایم را به زیر تخته سنگ بزرگی که رویم انداخته اند و شده لست پتوی نرم زندگی ام میکشم ، این کمترین حد فاصله میان من و توست .. قطر همین سنگ ... صدایت میزنم نمیشنوی .. لب ندارم . استخوانهایم پوسیده اند دستهایم ترسناکند .. وقتی با تمام قوای وجودم سعی میکنم آنها را به سطح زیرین سنگ برسانم از هم تکه پاره می شوند ، میریزند ... چشم ندارم .. اما میبینمت ، لباس آبی به تن کرده ای و به یاد روزگاران جوانی ت لبهایت را سرخ کرده ای .. دستانم توان ندارند .. استخوان اولین بند انگشت دست راستم سقوط می کند.. به داخل کاسه ی چشمانم می افتد .. من چشم ندارم .. تو را اما میبینم ... 

زهرا اشرفی
۱۱ مرداد ۹۷ ، ۰۸:۵۵

دلتنگ ...

تا آنجا رسیدیم که

ترس اتفاقت اگر از ایوان صبحم نیفتد

لیوان چای عصرم را لب پَر می کند

تو چه کردی !

که اتفاقت به یک بوسه ختم نمی شود

و نه به یک لمس گرمای دستانت

آخ که دستانت !

هنوز که هستی

ولی ولی دلتنگ می کند

مرا نبود دستانی که دنیا را با بوی تلخ دستانم عوض نمی کرد

حالا من هی اراجیف ببافم به هم و

تو یواش بگو : ” دیوونه ! ”

زهرا اشرفی
۱۰ مرداد ۹۷ ، ۱۴:۲۴

یک دو چهار پونزده ده هفت نوزده

حس خوشایندی است اکثراً شب‌ها -و شاید هم نیست- آدم ساعتش را از دست می‌دهد؛ ساعتش که از دست برود خوابش نمی‌برد؛ خوابش که نبرد خیلی چیزها عوض می‌شود؛ آدم که خوابش نبرد، می‌ایستد، زیر نور مهتابی معلق می‌ماند؛ آدم که خوابش نبرد، چای می‌نوشد؛ آدم که خوابش نبرد دو بار مسواک می‌زند، یکی بعد لیوان چای و یکی هم بعد لیوان چای دیگر، بعد لیوان سوم است که دیگر مسواک نمی‌زند، آخر عیب است! آدم که خوابش نبرد، حس می‌کند دستانش از پاهایش درازترند؛ آدم که خوابش نبرد می‌شمارد؛ یکی‌ یکی می‌شمارد؛ گوسفندها که نه، می‌شمارد چقدر دل‌بستگی دارد؛ بعد هنوز هم آدم خوابش نمی‌برد. آدم که خوابش نبرد دستانش را به هم می‌مالد؛ آدم که خوابش نبرد احتمالاً می‌نویسد، بعد هنوز می‌شمارد، یک به یک می‌شمارد، بعد که شمرد، یک‌هو می‌بیند که چقدر دلبستگی دارد، دلش می‌گیرد، سرش را روی میز می‌گذارد، آدم که خوابش نبرد، دراز نمی‌کشد، سقف اتاف را تماشا نمی‌کند، می‌نشیند و قصه می‌بافد، (در این لحظه نویسنده می‌رود یک لیوان چای بریزد)، آدم که خوابش نبرد، کارهایش می‌شود یواشکی، کسی نمی‌شنودش، نه هنگامی که قدم برمی‌دارد و نه هنگامی که اشک می‌ریزد، بعد می‌شمارد، قطره قطره اشک‌هایش را، پیش خود حساب می‌کند، می‌بیند که چقدر کم‌تر از دیشب اشک ریخته، هُری دلش می‌ریزد که لابد خوابش می‌آمده، وگرنه اشک که تمامی ندارد!  آدم که خوابش نبرد یک‌هو به سرش می‌زند برود شادمهر عقیلی گوش کند، و شاید هم علیرضا افتخاری‌ای چیزی. آدم که خوابش نبرد، می‌نشیند و می‌شمارد، نخ نخ سربازهای پاکتش را، می‌شمارد، یکی‌شان را کنار می‌گذارد، آخر می‌دانید؟ احتمالاً فردا سخت بیدار خواهد شد، دود می‌خواهد نمی‌شود که همه‌شان را قبل خواب کشید! آدم که خوابش نبرد، مینشیند، بعدش می‌بیند چقدر تنها شده، تنها تر از سکوت ماه. می‌شمارد، می‌شمارد و دیگر نمی‌شمارد. 


خوابش می‌برد احتمالاً تا آن وقت.


لعنتی.

زهرا اشرفی
۱۰ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۲۸

آه ...

شعر فاصله‌ای است تلخ

از چشمان تو 

تا به زخمی چند 

به درازای مقصد نامه‌ای بی‌مخاطب

از دستان پیرمردی

که سال‌هاست آغوش محبوب خود را 

هر یکشنبه هست‌گونه

در می‌نوردد


عشق مسجدی است 

متروک

که به تمنای ذکری نشسته


و من 

آخرین قایقران شهر 

در کنار این خشکیده رود

به کوه می‌نگرم

به امید باران


و تو 

که نگاهت شیرین‌ترین شعر است و 

آغوشت عاشقانه‌ترین نامه  و 

لب هایت، 

به دقیقه‌ی ادای لبخندی

عشق‌ترین ذکر


مرا آرام‌تر از این بخواه

تا که خروش این رود را 

دست در دست 

پهلو به پهلو 

به وقت بی‌غم‌ترین غروب‌هایش 

در پایاترین قایق 

نظاره‌گر باشیم

زهرا اشرفی
۰۹ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۰۱

عمق دوست داشتن!

عشق یعنی دل به دل گره زدن  آنطور که با دندان هم باز نشود! دوست داشتن یعنی دل به دل گره زدن آنطور که بعد از کلی کلنجار رفتن با ناخن شاید باز شود!... آنطور که تو دوستم داشتی، نه به دندان نیاز بود و نه به ناخن، کافی بود باد بوزد تا گره ها باز شوند!

زهرا اشرفی
۰۹ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۰۸

بدون عنوان

صدای آن طرفِ خط می گفت "دوستت دارم" و زن چقدر خوابش می آمد!...صدا می گفت "دوستم داشته باش" و زن فقط خوابش می آمد!... یک شب بود. صدایی توی سر ِ صاحب ِ صدای آن طرف خط آواز می خواند که "دلم دیوانه بودن با تو را می خواست..." صاحب ِ صدای آن طرف خط گفت: دلم دیوانه بودن با تو را می خواست... و زن فقط خوابش می آمد.

زهرا اشرفی
۰۹ مرداد ۹۷ ، ۱۴:۲۶

بدون عنوان

راه برگشت همیشه هم اندازه ی جاده ی رفتن نیست.گاهی کش می آید.سرازیر شدن گاهی سخت تر از بالارفتن است.برگشتن گاهی جان دادن است.نفس بریدن دارد؛ از پا افتادن...

سخت است مسیری را که تنها نرفته ای،تنها برگردی.مواجهه ی انفرادی با جمعیت ِخاطرات ِ منتظر! همه ی خوشی های رفتن،می شود موانع برگشت.نرمی ها،زمخت می شوند.گیر می کنی به شاخه ها.به چاله ها می افتی.زخمی می شوی.ترک می خوری.کم می شوی.کوتاه می آیی.خراب...!

قامت رفتنت لابه لای مسیر برگشت،تقسیم می شود.هر جاخنده ای بوده،تکه ای از لبت جا می ماند.هر جا دستی،بندی از انگشتت. هر جا نگاهی،قطره ای از چشمت...کوتاه می آیی.کم می شوی...

می خواستم بگویم کاش وقت رفتن، جاده را هم با خود می بردی.راهی نمی گذاشتی.من همان جا می ماندم.سر ِ بی راه ترین قرار دنیا. ازل ِ دوباره!

خدا را چه دیدی، شاید روزی راهت به قرار مان می افتاد.

زهرا اشرفی
۰۷ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۰۹

تاریکیِ مطلقِ زندگی ...

شب را می شنوم که با صدای همیشه گرفته اش رو به روی من نشسته است و دارد سعی می کند یادم بیاورد چقدر دلتنگت شده ام امشب، امشب، امشب، امشب، امشب، امشب، به خصوص امشب که خیال می کنم اگر میبودی همه چیز را رها می کردم و فقط به تو فکر می کردم، یادهای دور و دیر ذهنم ، قرابت نه چندان دلچسبم به زندگی، نومیدی بزرگم به آینده، تعلق خاطرم به آدمها و خلاصه همه و همه را از زندگیم حذف می کردم و برای تمام وقت هایی که خواهی ماند بی هیچ ردی از جهان و مافیها، تنها در تنهاییِ تو ریشه می دواندم و تنها اسمِ شبِ تو را از بر می کردم، شب را می بینم که سمج تر از همیشه است و آنقدر اینجا می ماند تا صبح بیاید، صبح های بعد بیایند، تمام صبح هایی که توی رختخواب به خودم می پیچم و به یاد می آورم زندگی را ، به یاد می آورم صبح را مزه ی تلخ دهانم را .. شب های بعد را، تنهایی های بعد را، بعد بی تفاوت تر از همیشه رو به روی آینه می ایستم، یادم می آید دیشب دلتنگ بودم .. شب قبل و شب های قبلش هم دلتنگ بودم و اگر میبودی همه چیز را رها می کردم و فقط به تو فکر می کردم .. یادم می آید نیستی و از خانه بیرون می زنم، توی  پارک نزدیک خانه می نشینم و فکر می کنم که نیستی ...

زهرا اشرفی
۰۶ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۵۲

حیات

موهات

لب‌هات

چشم‌هات

دست‌هات؛

 

عناصر چهارگانه حیات‌اَند!

زهرا اشرفی
۰۶ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۵۰

بوی خوش

هم اِسمِ هیچ گـُلی نیستی

پس چرا وقتی می‌نویسم‌َت

شعرهایم بوی‌ِ خوشی می‌دهند؟!

زهرا اشرفی
۰۵ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۴۷

بوی ِ خوش تو

گلستان سعدی جای ِ خودش.

بوی ِ خوش تو

عاقبت شعرهای مرا

گلستان می‌کند!

زهرا اشرفی
۰۵ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۴۶

مست می شوم...

شراب چند سالِ است

نامت!؟

به زبان که می‌آورم

مست می‌شوم!

زهرا اشرفی
۰۵ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۳۹

کوک

صبح که می شود قلبم را از نو

برای کنار تو تپیدن کوک میکنم

و این یعنی خودِ خودِ زندگی❤️


زهرا اشرفی

نبض می‌تواند خارج از عرف عمل کند. تند باشد. کند باشد. دیوانه‌ای باشد برای خودش. می‌تواند فریاد بزند، سکوت کند، لبخند بزند، بغض کند اصلا. بغض می‌کنم. برای تو. بغض می‌کنم از این حجم احساساتی که توان به زبان آوردنش نیست. بغض می‌کنم از این حس نابی که توی تنم جریان دارد، آن هم در این روزگار سگ‌مصب. من از تمام شهر فرار می‌کنم. من از تمام صداها، از تمام آدم‌ها، از نرخ دلار، از کاهش سهم بورس، از لحن آقای اخبارگو، من از تمام امیدها و کلیدها و تکرارها فرار می‌کنم. بازمانده‌ای که جز شانه‌های زنانه ی تو، پناهگاه دیگری نمی‌خواهد. پناهگاه ابدی پسری که از تمام شهر فرار می‌کند، تا گوش‌هایش را به صدای آرام نفس‌هایت برساند، بغض کند از حس ناب داشتنت، آرام بگیرد. آرام می‌گیرم.

زهرا اشرفی
۰۱ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۳۷

زندگی در تو پرسه می زند

عزیزترینم؛ تو بخند

من از چشمان ِ تو آغاز می شوم ...

زهرا اشرفی