عمق
اسمم رو صدا زد با خنده گفتم بله !!...
تو اون لحظه یادمه فقط به چشماش خیره شدم بودم...
و فرورفته بودم تو عمق نگاهش ...
اسمم رو صدا زد با خنده گفتم بله !!...
تو اون لحظه یادمه فقط به چشماش خیره شدم بودم...
و فرورفته بودم تو عمق نگاهش ...
من یاد گرفته بودم گوسفند ها را بشمارم و بخوابم... از خانه روستاییم بیایم پایین... از دورترین گوسفند شروع کنم ... نزدیکتر بیایم ...نزدیکتر ... و عادت کنم که هر بار با نزدیکتر شدن همه چیز یادم برود... اینکه تا حالا چقدر شمرده ام ... چندتا مانده ؟؟؟
هربار وقتی کنار پنجره میایستادی و نی میزدی٬ من مست صدای نیات میشدم... و هرشب به بهانه 10 گوسفند بیشتر نزدیکتر می آمدم تا عاشقت شدم انقدر عاشقت شدم ک شبها به جای خواب ترجیح میدادم کنارت بنشینم به صدای سازت گوش کنم... این بود ک دست به دامن آسمان و ستاره هایش شدم... برای خوابیدن٬ هر شب به بهانه ۱۰ ستاره بیشتر از تو دور شدم تا به ماه رسیدم... نمیدانی چه جای خوبیست حالا هرشب فکر میکنم چطور تو را بیاورم اینجا و در آغوشت بمیرم ...؟
بیا ... بیا برایم تاریخ باش... گذشته باش ... حال باش ... اینده باش... بیا برایم تاریخ بساز... وحشیانه به اسارتم بکش با نیرویت همه این ابادی خشک را تسخیر کن... جغرافیای بودنم را تغییر بده... من و تو پا به هر نقطهی این جهان بیکرانه که بگذاریم آبادش میکنیم ما با بوسه هایمان چشمه مینشانیم درخت های خشک را سبز میکنیم با قدمهای هماهنگمان بیابان های خشک را به چمنزارهای بهشتی تبدیل میکنیم باور کن باور کن با چهار چشم میشود آسمان ماتم گرفته شب را پرستاره کرد...
میشود یکی یکی با اشارهی انگشت هایمان ستاره بکاریم٬ ما باهم میتوانیم دنیا را پر از پرچم های سفید صلح کنیم٬ میتوانیم تمام چنگ هارا به نفع مظلومیت پایان دهیم٬ قتل و عام ها را تمام کنیم میتوانیم یک بغل پر از قلب صورتی را روی دنیا خالی کنیم٬ میتوانیم دست همه بچه های غمگین را بگیریم و بزرگترین زنجیر غمگین دنیارا بسازیم و انقدر در شهربازی بازی کنیم تا از خستگی به خنده بیافتیم و و بخندیم و بخندیم و بخندیم وبخندیم...
ما با هم که باشیم یک جهان را از مرگ نجات میدهیم ...
--
«عشق و زخم
از یک تبارند
اگر خویشاوندیم یا نه
من سراپا همه زخمم
تو سراپا
همه انگشت نوازش باش»*
* حسین منزوی
شاهزاده کوچولو پرسید
چطور بفهمیم عاشق شدیم !
روباه گفت :
وقتی حال خوبش ،
حال بدتو خوب میکنه
#شازده_کوچولو
شعرها همیشه بهانه دارند
مثلا
یک جفت
تیله ی "سیاه"
وهم و خیال بس است
چشم هایت را برایم افتتاح کن
باید شروع کنم
بسم الله ...
سیاهی وسط چشمانش مانند سیاه چاله ایست
که من هربار با نگاه کردن بهش تمام روح و قلب مرا فرو میبرد
بعضی ها عزیز دلت هستند!
همان ها که همیشه دلت قرص است
که تا آخر عمر با همان کیفیت کنارت هستند.
همانها که دلگیرتان نمی کنند.
همان ها که دوست داشتنشان بی قید و شرط است.
در زندگیِ هر کسی بعضی ها وجود دارند که اصلاً نمی توان که دوستشان نداشت!
و مـن
چقـدر ایـن بعضـی هـا رو دوسـت دارم♥
از هر لحظه ای که با تو گذشت شاپرک هایی به روز و شب پره هایی نورانی به شب اضافه شد، از هر لحظه ای که با تو گذشت رنگ هایی به بوم خاک خورده و سیاه و سفید زندگی اضافه شد. از هر لحظه ای که با تو گذشت به کودکانی که خانواده اشان ، به آورگانی که سرزمینشان، به عاشقانی که آغوششان را پیدا کردند اضافه شد. از هر لحظه ای که با تو گذشت نور ستاره ای به اسمان تاریک شب اضافه شد. تو خوب بودی،خوبی بودی .... تو باران بودی در سال خشک سالی ، نسیم خنک بودی در چله تابستان، گرما بودی در میان برف و بوران
تو سپید بودی ....تو سبز بودی... تو تمام امنیت، تو صلح بودی ...
سوار قایق شویم و برویم آن دورها. موقع برگشت پاروزدن یادمان برود.
کلبه اى میخواهم،
نه شبیه قصه،
دنج باشد و بس،
نه...
یک اتاقک باشد،
من باشم و تو،
نامش را بگذاریم،
کلبه ى آرامشِ ما،
بنویسم از عشق،
بنویسم از تو،
بنشینى با شوق،
در آغوشم،
بشوم مدهوشت،
و منِ ماه زده،
به تماشاى نگاهت بنشینم با عشق،
بنشینم با ذوق،
ببرم دست در موهایت،
ببرد فکر مرا سمت بهشت،
بشوم دیوانه،
یک نفس با گل سرخ لبانت همدم،
و بچینم یاقوت،
از خوشه ى سرخ انار،
از لب شیرینت،
و بگویم آرام،
دوستت دارم عشق،
دوستت دارم ماه،
عاشقت هستم من...
چراغ که قرمز میشود،
خیلى ذوق میکنم،
بسیار زیباست رنگش،
دلم میخواهد همیشه چراغها قرمز باشند،
چراغ که قرمز میشود،
کنارم که مى ایستى،
در آغوش میگیرمت،
تو نیز بیشتر خودت را در آغوشم جا میکنى،
و این یعنى محشر،
یعنى قلبم تاب تپیدن را بیشتر از این ندارد،
یعنى انگشتانم بیشتر وجودت را فشار میدهند،
یعنى نگاه هاى طولانى و خنده هایى که دوستشان دارى،
چراغ ها قرمز که میشوند،
یعنى لمس عشق،
یعنى لمس آرامش،
یعنى لمس تو،
یعنى عشق در آغوش،
کاش چراغ ها همیشه قرمز باشند...
تو که هستی
در اوج دلتنگی
میشود خندید
و در عین ِ سیاهی
میشود چراغ روشن کرد
تو که هستی
میشود دل خوش کرد به رفتن بهار
و آمدن پاییز
میشود با سیبی حرف زد
و در کنار صدای سکوت، آرامش داشت
تو که هستی
همه چیز خوب است! ...
آدمها میایستند کنار پنجره و خیابان را نگاه میکنند اما تو یک جوری هستی که وقتی کنار پنجره میایستی، خیابان چشم از تو برنمیدارد. آدمهایش به هم میخورند و ماشینها راهشان را گم میکنند. طاقتمان را تمام کردهای، بفهم.
تو کلمهام باش میان خروارها کتاب
میان این خطوط
میان این صفحات
دوست دارم آخرش جایی
در پایان جملهای
یا در میانهی یک توصیف ِ ناتمام
تو را بیابم
تو کلمهام باش
من با تو برای تمام جهان جمله میبافم
حرف میزنم
شعر میگویم
من جهان را پر از عشق میکنم
تو باش
تو
کلمهام باش ...
چقدر سختم است و کمت میآورم و روی عکست که دست میکشم، دلتنگیام هزار برابر میشود و چقدر توی پوست آدم دیگری فرو رفتهام و اصلاً به قیافهام این قرتیبازیها نمیآید.
نه فن بیان خوبی دارم و نه بازی با کلمات رو ...
نه قلمی خوب که در متنی زیبا بهت بگویم ...
ساده می گویم .... دوستت دارم ... خیلی ساده ...
دلش مانند ابر ماژلانی با من برخورد کرد ... و الان شده جزیی از وجود من ...
نبودش انگار بخشی از کهکشان وجود من کم می شود ...
و بودنش زیبایی به من میدهد...
در جغرافیای نگاه تو
در اشغال من
سرزمینی هست؟
و یا اینکه چون بنیاسرائیل
محکوم به سرگردانی و بیابانم؟! ...
مگر هر روز روزنامه ها چاپ نمی کنند که دیکتاتورها به شهرهای فقیر نشین حمله کرده اند . مگر هر روز در مطبوعات نمی خوانیم که شهری را به بمب بسته اند . مگر هر سال در لیست خبرهای اندوهگین جهان نمی خوانیم که به دختران جوان تجاوز شده است . هر سال می گذرد ما نوروز هایش را جشن می گیریم . و تمام این اتفاقات تمام می شود . عده ای می میرند . عده ای زخمی می شوند . ولی عده ای دیگر می مانند و با رنج و اندوه زندگی می کنند . اندوه اینکه شرف را از دامانشان گرفته اند مردانی که مغزشان و دل سگ دینشان فاحشه خانه بود . بعد کم کم زخم هایشان تاول می زند در دامان آلوده ی شهر . و تا آخر عمرشان می ترسند حتی یک بار دیگر شبی را در خیابان ها قدم بزنند . و تازه این ترس هیچگاه از زندگیشان نمی رود . و هیچ کس هم نیست جوابی برای ترس هایشان داشته باشد . هر چه باشد شعار است و دروغ که هیچ کس باورش نمی کند .این ها تمام اتفاقاتی است که هر سال می افتد . ما از رادیو می شنویم . از روزنامه می خوانیم و در مطبوعات می نویسیمش . و هر سال هزار بار به خاطرشان گریه می کنیم . این ها هیچ کدامشان اتفاق های خوبی نیست .
برای همین است که من فکر می کنم تنها اتفاق با عظمت جهان زمانی است که انسانی انسان دیگری را دوست داشته باشد . بی هیچ توقعی . بی هیچ بوسه و آغوش و لبی . فقط مراقبش باشد. حواسش را جم کند که مبادا غصه ای داشته باشد . دستش را بگیرد از دره های مشکوک زندگی عبورش بدهد . برایش لباس های گرم بخرد که مبادا سرمای زمستان به استخوانش بریزد . خانه را برایش گرم کند . نگاهش کند . وقتی حرف میزند به حرف هایش توجه کند . برایش وقت بگذارد . کاری کند که کسی در این دنیای بزرگ کنارش در آرامش باشد . این تنها اتفاق با عظمت جهان است اگر قرار باشد اتفاق با عظمتی بیوفتد و آرامش را به جهان باز گرداند .
بعضی ها هنگام شلوغی ذهن ، خودکار و کاغذ دست می گیرن و بی مهابا و ناخوداگاه اونو خط خطی میکنن ، بعضیا بی تعلل فندکو برمیدارنو سیگارو روشن میکنن ، بعضیا سعی می کنن موسیقی بذارن و خلوت کنن و تمام تمرکزشون روی آهنگو فکرهاییه که مث چرخ و فلک تو سرشون بالا پایین میره ...
هرکس بنوعی وقت ترافیک ذهنش واکنشی داره ، من اما ، قدم زدن رو انتخاب میکنم ...
فکر اینکه چه راهیو درست رفتم ، چه راهیو خطا ...
تو چاله چوله های دنیا پام پیچ خورده یا نه ...
سربزیر راه رفتم یا سرمو مث پنکه دورو برم چرخوندم ؟
قدم زدن خوبه ، خوبیش اینه که یادمیگیری سرت به راه خودت باشه
زل می زنم تویِ چشمهاش و در دلم می گویم: چه رویایِ زیبایی .. و البته دور ... از من ...
چیزی رویِ گونه هام قِل می خورد . سر بر می گردانم ...
" حرفها " هم فصلی دارند ... که اگر به موقع گفته نشوند ، دچار بادهای پاییزی میشوند و چنان درختان زمستانی در تو خشک ...
کلامی که در لحظه شکوفاییش بر زبان جاری نشود از ترس مباداها و شاید و بایدها، همان بهتر که به باد فراموشی سپرده شود ...
وقتی جمله " دوستت دارم " در احساسم شکل میگیرد و بر زبانم جاری میشود ، حالا به هر نحو و سبکی ، چه در لفافه و چه بی پروا ، او را با سینه ای فراخ پذیرا باش ، زیرا که من بابت بر ملا کردنش از آبرو مایه نهادم و غرورم را سرکوب ...
خواه پذیرای آن باشی ، خواه نه... احساسی است که در من شکل گرفته و تقدیری ست که تدبیر من در آن نقشی نداشته ، تو را متعهد به بودن ها و ماندن ها نمیکند، که چنان آهوی رمیده از کمند صیاد فرارت را بر قرار ترجیح میدهی ...
گوئی که جمله بر زبان رانده شده سلسله اسارتت باشد و عبودیتت را قلم میزند ...
نه نازنینم ... عشق رهاتر از افکاریست که تو در بند آنی ....
فکر کنم فقط یکبار برام جذاب بود ...
اون وقتی که دم در ایستاده بود و با یک نگاه معصومانه داشت نگاه میکرد ...
دلم می خواست همیشه تو اون نگاه می بود ...
راستش اولین بار که دیدمش سر به زیر بود و آروم داشت راه می رفت .... من فقط یه نگاه چند ثانیه ای بهش داشتم... همین....
نمی دونستم قراره بعدا نگاه چند ثانیه ای برام تبدیل به چند ساعت بشه ... چقدر دنیا کوچیکه...
دوستت دارم . شاید این را هزار بار از دهان شاعران قبل از من و هم عصر من شنیده باشی . شاید در تئاترهای عاشقانه ، در فیلم ها مردی را دیده باشی که رو به روی زنی ایستاده است و می خواهد به هزار زبان پیدا و نا پیدا به او بگوید که چقدر دوستش دارد . تمام این ها را هم از زبان بی کلک شاعران و هم در فیلم ها دیده ای و شنیده ای . حتی از زبان مبارزان تاریخ شرق و غرب شنیده ای که تمام خیر خواهی هایشان از دوست داشتنی بی کلک شروع شده است تا همان لحظه ای که تیربارانشان کرده اند . در تمام لحظه هایشان پای دوست داشتن و عشق هایشان مانده اند . فرقی نمی کند . میان آدم ها همیشه آن هایی که راست گفته اند . پای عشق هایشان مانده اند و مرده اند و تمام شده اند . این را می توانی از سربازی سر بلند که گلوله هایش را در هیچ کجای دنیا به نا حق شلیک نمی کند بپرسی . حتی از کارگر های ساختمان های بلند که هر سال برای غم سفره کودکانشان از برج ها سقوط می کنند و می میرند سوال کنی . بعد مطمئن می شویی آنها هم با من هم عقیده اند .
دوستت دارم . شاید این را هزار بار از دهان شاعران قبل از من و هم عصر من شنیده باشی . ولی من از تمام آنها عاشق ترم . حتی خسته تر و رنج دیده ترم . شاید تا به حال برایت نگفته باشم ولی هنوز هم دست هایم بوی کابلی را می دهد که معلم عربی کلاس دوم راهنمایی از خشم و کینه اش به کف دست هایم می زد و حالا همین دست ها دارند برای تو شعر می نویسند . همین دست ها سمتت دراز شده اند که بگیریشان و تمام دردهایشان را تسکین بدهی . همین دست ها در فکر گرفتن دست های تو شانه به شانه شب می نویسند و ترانه های غربتشان را مکرر می شوند و انگار بی تو هر لحظه پایان جهان است . بی هیچ خانه و آشیانه ای بی هیچ خاطره ای از لبخند و بوی تو و پایان دنیا همین تکرار تلخی است که از نبودن عشقی متلاطم می شود و حفره های سینه را از غم و غصه می انبارد.
من تو را دوست دارم کنار خویش آزاد و سر بلند . بی هیچ انتظاری ، بی هیچ بوسه ای ، بی هیچ اشتیاق آغوشی . اما تو که می دانی خاصیت عشق همین است . بخواهی یا نخواهی بوسه ها و آغوش ها را در شرافتی خرم به زیر سقف خانه ها می کشاند و این تنها از عشق بر می آید . دوباره و هزار بار دیگر برایت می گویم که من تو را به اندازه ی قطره قطره های اقیانوس های دنیا . به اندازه ی زیبایی ماه در شب چهاردهمش و به اندازه ی موهای سپید مادربزرگم . حتی به اندازه ی تعداد کودکان فقیر در چهار راه های انتظار و به درازای نوار قلب پدران پیر سر زمینمان دوستت می دارم .
پنهان کردن این عشق
دیوانگی است
وقتی روبرویم نشسته ای و
نمی توانم ببوسمت...
دیگر حرف دوست داشتن تو نیست!
ماجرا به دوست نداشتنت رسیده؛
که نمی شود
که نمی توانم!
قلب آدم مثل مورچه میمونه
با اینکه بیشتر از توانش بار میکشه
و بیشتر از جثهش غم توو خودش داره
اما در آخر
به یه ضربه کوچیک
له و لورده میشه...
گاهی سکوت شنیدنی ترین صدایت میشود
و گاهی دیدنی ترین جنجالت!
گاهی دندان شکن ترین پاسخت میشود و گاهی هم...
نه!
تو خودت را گول نزن!
سکوت من همانقدر از رضایت است که وقتی از بی نفسی داری خفه میشوی حنجرهات زور حرف زدن دارد!
بزن باران
زمین لب تشنه تر از این نخواهد شد
هوای خانه ات مه دارد و سرد است،
بیا هم خانه ما شو
بزن باران،
زمین تب کرده از احوال آدمها هراسان است
نشان ده روی سردت را،
بیا طوفان و دریا شو
گلوی آسمان بغض است و دردش را نمیدانم
سرازیر از نگاهش شو، زمین غم را خریدار است
هزاران عاشق بیچاره دارد میگدازاند،
برای عاقبتهاشان غمی دیوانه میخواهد
سریع و بیخبر لبریز شو،
فرصت نده
ما همه از چترهامان دیگر گریزانیم
بزن با منطق رگبار صحرایی
بزن باران...
نمیدانی چه دلها با تو میگریند
نمیدانی... بزن باران
تو هم عاشق شدی باران؟
که از آن ابر پاره دل نمیبُری!
نمیدانی...
نمیدانی همین عشقی که دل بر مهر او بستی به زرق یک دم برقی رهایت میکند باران!
جداشو!
ما زمینی ها خاطرات دل گسستن در تو میبینیم
بزن باران، زمینی شو
زمینی دل نمیبندد...