انعکاس

آخرین خبر، سکوتی است که در شهر دهان به دهان می چرخد . . .

انعکاس

آخرین خبر، سکوتی است که در شهر دهان به دهان می چرخد . . .

درباره بلاگ

پیرزن‌هایی در هزارویک شب هستند که آدم‌های عاشق را به وصال می‌رسانند. البته این‌ها فرق دارند با پیرزن‌های مکاری مثل ذات‌الدواهی در حکایت ملک نعمان‌. این پیرزن‌ها با چند سکه چنان عزم‌شان را در وصلت عاشقان جزم می‌کنند که حتی سرنوشت هم کوتاه می‌آید و تقدیر عوض می‌شود. اگر چند تا از همین پیرزن‌ها توی شهر بودند، بین دستفروش‌های مترو، در شلوغی بازار، میان روزمرگی دیگران چقدر خوب می‌شد. آن وقت لابد آدم‌هایی مثل شمس‌النهار و علی بن بکار هم پیدا می‌شدند که شب و روز در عشق هم تب کنند. حتماً روزی چند بار در شعف چشم‌هایی که برای هم برق می‌زدند ما هم به زندگی امیدوار می‌شدیم و چیزهایی را باور می‌کردیم که حالا به رؤیا و به خیال می‌مانند. راستش شهر ما به قصه‌های عاشقانه نیازمند است و این را نمی‌شود در هیچ روزنامه‌ای آگهی کرد.

۱۱۷ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

۱۸ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۴۵

عمق

اسمم رو صدا زد با خنده گفتم بله !!... 

تو اون لحظه یادمه فقط به چشماش خیره شدم بودم...

و فرورفته بودم تو عمق نگاهش ...

زهرا اشرفی

من یاد گرفته بودم گوسفند ها را بشمارم و بخوابم... از خانه روستاییم بیایم پایین... از دورترین گوسفند شروع کنم ... نزدیکتر بیایم ...نزدیکتر ... و عادت کنم که هر بار با نزدیک‌تر شدن همه چیز یادم برود... اینکه تا حالا چقدر شمرده ام ... چندتا مانده ؟؟؟

هربار  وقتی کنار پنجره می‌ایستادی و نی می‌زدی٬ من مست صدای نی‌ات می‌شدم... و هرشب به بهانه 10 گوسفند بیشتر نزدیکتر می آمدم تا عاشقت شدم انقدر عاشقت شدم ک شبها به جای خواب ترجیح میدادم کنارت بنشینم  به صدای سازت گوش کنم... این بود ک دست به دامن آسمان و ستاره هایش شدم... برای خوابیدن٬ هر شب به بهانه ۱۰ ستاره بیشتر از تو دور شدم  تا به ماه رسیدم... نمیدانی چه جای خوبیست حالا هرشب فکر میکنم چطور تو را بیاورم اینجا و در آغوشت بمیرم ...؟

زهرا اشرفی

بیا ... بیا برایم تاریخ باش... گذشته باش ... حال باش ... اینده باش... بیا برایم تاریخ بساز... وحشیانه به اسارتم بکش با نیرویت همه این ابادی خشک را تسخیر کن... جغرافیای بودنم را تغییر بده... من و تو پا به هر نقطه‌ی این جهان بیکرانه که بگذاریم آبادش میکنیم ما با بوسه هایمان چشمه مینشانیم درخت های خشک را سبز میکنیم با قدمهای هماهنگمان بیابان های خشک را به چمنزارهای بهشتی تبدیل میکنیم باور کن باور کن با چهار چشم میشود آسمان ماتم گرفته شب را پرستاره کرد...

میشود یکی یکی با اشاره‌ی انگشت هایمان ستاره بکاریم٬ ما باهم میتوانیم دنیا را پر از پرچم های سفید صلح کنیم٬ میتوانیم تمام چنگ هارا به نفع مظلومیت پایان دهیم٬ قتل و عام ها را تمام کنیم می‌توانیم یک بغل پر از قلب صورتی را روی دنیا خالی کنیم٬ میتوانیم دست همه بچه های غمگین را بگیریم و بزرگترین زنجیر غمگین دنیارا بسازیم و انقدر در شهربازی بازی کنیم تا از خستگی به خنده بیافتیم و و بخندیم و بخندیم و بخندیم وبخندیم...

 ما با هم که باشیم یک جهان را از مرگ نجات میدهیم ...

--

«عشق و زخم

از یک تبارند

اگر خویشاوندیم یا نه

من سراپا همه زخمم

تو سراپا

همه انگشت نوازش باش»*

* حسین منزوی

زهرا اشرفی
۱۷ خرداد ۹۷ ، ۰۵:۵۳

عاشق

شاهزاده کوچولو پرسید 

چطور بفهمیم عاشق شدیم !

روباه گفت : 

وقتی حال خوبش ، 

حال بدتو خوب میکنه


#شازده_کوچولو

زهرا اشرفی
۱۷ خرداد ۹۷ ، ۰۴:۳۹

بوسه ...

شعرها همیشه بهانه دارند

مثلا

یک جفت

تیله ی "سیاه"

وهم و خیال بس است

چشم هایت را برایم افتتاح کن

باید شروع کنم

بسم الله ...

زهرا اشرفی
۱۷ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۴۳

چشم

سیاهی وسط چشمانش مانند سیاه چاله ایست

که من هربار با نگاه کردن بهش تمام روح و قلب مرا فرو میبرد

زهرا اشرفی
۱۷ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۰۶

عزیز دل

بعضی ها عزیز دلت هستند!

همان ها که همیشه دلت قرص است 

که تا آخر عمر با همان کیفیت کنارت هستند.

همانها که دلگیرتان نمی کنند.

همان ها که دوست داشتنشان بی قید و شرط است.

در زندگیِ هر کسی بعضی ها وجود دارند که اصلاً نمی توان که دوستشان نداشت!

و مـن 

چقـدر ایـن بعضـی هـا رو دوسـت دارم♥


زهرا اشرفی
۱۷ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۵۸

یک آرزو...

مرا پیدا کن

تا خودم را گم کنم

در آغوش‌ت ...

زهرا اشرفی
۱۶ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۴۱

تو صلح بودی ... تو خوبی بودی ...

از هر لحظه ای که با تو گذشت شاپرک هایی به روز و شب پره هایی نورانی به شب اضافه شد، از هر لحظه ای که با تو گذشت رنگ هایی به بوم خاک خورده و سیاه و سفید زندگی اضافه شد. از هر لحظه ای که با تو گذشت به کودکانی که خانواده اشان ، به آورگانی که سرزمینشان، به عاشقانی که آغوششان را پیدا کردند اضافه شد. از هر لحظه ای که با تو گذشت نور ستاره ای به اسمان تاریک شب اضافه شد. تو خوب بودی،خوبی بودی .... تو باران بودی در سال خشک سالی ، نسیم خنک  بودی در چله تابستان، گرما بودی در میان برف و بوران

 تو سپید بودی ....تو سبز بودی... تو تمام امنیت، تو صلح بودی ...

زهرا اشرفی
۱۶ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۵۶

برویم آن دورها ...

سوار قایق شویم و برویم آن دورها. موقع برگشت پاروزدن یادمان برود.

زهرا اشرفی

عکس را یکی از دوستان‌م برایم در تلگرام ارسال کرد، چقدر حالِ عکس خوب است. چقدر غمگین است که این عکس تا این اندازه برایمان غریب است که مینشینیم و پنج دقیقه به آن خیره میشویم. چقدر غمگین است که کشورمان انقدر عشق زده است.

«چقدر غمگین است که عشق را در پستوی خانه باید پنهان کرد...» - شاملو

زهرا اشرفی

کلبه اى میخواهم، 

نه شبیه قصه، 

دنج باشد و بس، 

نه... 

یک اتاقک باشد، 

من باشم و تو، 

نامش را بگذاریم، 

کلبه ى آرامشِ ما، 

بنویسم از عشق، 

بنویسم از تو، 

بنشینى با شوق، 

در آغوشم، 

بشوم مدهوشت، 

و منِ ماه زده، 

به تماشاى نگاهت بنشینم با عشق، 

بنشینم با ذوق، 

ببرم دست در موهایت، 

ببرد فکر مرا سمت بهشت، 

بشوم دیوانه، 

یک نفس با گل سرخ لبانت همدم، 

و بچینم یاقوت، 

از خوشه ى سرخ انار، 

از لب شیرینت، 

و بگویم آرام، 

دوستت دارم عشق، 

دوستت دارم ماه، 

عاشقت هستم من...

زهرا اشرفی
۱۶ خرداد ۹۷ ، ۰۸:۵۶

کاش چراغ ها همیشه قرمز باشند...

چراغ که قرمز میشود، 

خیلى ذوق میکنم، 

بسیار زیباست رنگش، 

دلم میخواهد همیشه چراغها قرمز باشند، 

چراغ که قرمز میشود، 

کنارم که مى ایستى، 

در آغوش میگیرمت، 

تو نیز بیشتر خودت را در آغوشم جا میکنى، 

و این یعنى محشر، 

یعنى قلبم تاب تپیدن را بیشتر از این ندارد، 

یعنى انگشتانم بیشتر وجودت را فشار میدهند، 

یعنى نگاه هاى طولانى و خنده هایى که دوستشان دارى،

چراغ ها قرمز که میشوند، 

یعنى لمس عشق، 

یعنى لمس آرامش، 

یعنى لمس تو، 

یعنى عشق در آغوش، 

کاش چراغ ها همیشه قرمز باشند...

زهرا اشرفی
۱۶ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۲۸

خوبِ من !

تو که هستی

در اوج دل‌تنگی

می‌شود خندید

و در عین ِ سیاهی

می‌شود چراغ روشن کرد

تو که هستی

می‌شود دل خوش کرد به رفتن بهار

و آمدن پاییز

می‌شود با سیبی حرف زد

و در کنار صدای سکوت، آرامش داشت

تو که هستی

همه چیز خوب است! ...

زهرا اشرفی
۱۵ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۰۸

دلتنگ تو ...

آدم‌ها می‌ایستند کنار پنجره و خیابان را نگاه می‌کنند اما تو یک جوری هستی که وقتی کنار پنجره می‌ایستی، خیابان چشم از تو برنمی‌دارد. آدم‌هایش به هم می‌خورند و ماشین‌ها راهشان را گم می‌کنند. طاقتمان را تمام کرده‌ای، بفهم.


زهرا اشرفی
۱۵ خرداد ۹۷ ، ۲۰:۰۰

دل‌انگیز است زنده‌گی

تو کلمه‌ام باش میان خروارها کتاب

میان این خطوط

میان این صفحات

دوست دارم آخرش جایی

در پایان جمله‌ای

یا در میانه‌ی یک توصیف ِ ناتمام

تو را بیابم


تو کلمه‌ام باش

من با تو برای تمام جهان جمله می‌بافم

حرف می‌زنم

شعر می‌گویم

من جهان را پر از عشق می‌کنم

تو باش

تو

کلمه‌ام باش ... 


زهرا اشرفی
۱۵ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۵۹

دلتنگ‌ترین ...

چقدر سختم است و کمت می‌آورم و روی عکست که دست می‌کشم، دل‌تنگی‌ام هزار برابر می‌شود و چقدر توی پوست آدم دیگری فرو رفته‌ام و اصلاً به قیافه‌ام این قرتی‌بازی‌ها نمی‌آید.

زهرا اشرفی
۱۵ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۵۷

ساده می گویم

نه فن بیان خوبی دارم و نه بازی با کلمات رو ... 

نه قلمی خوب که در متنی زیبا بهت بگویم ... 

ساده می گویم .... دوستت دارم ... خیلی ساده ... 

زهرا اشرفی
۱۵ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۱۹

کهکشان

دلش مانند ابر ماژلانی با من برخورد کرد ... و الان شده جزیی از وجود من ... 

نبودش انگار بخشی از کهکشان وجود من کم می شود ... 

و بودنش زیبایی به من میدهد...

زهرا اشرفی
۱۵ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۰۶

خوب است!

لب‌خندت را دیدم
و به جان‌بخشی ِ بهار
ایمان آوردم
دهان گشودی و مطمئن شدم
مسیح مردگان را زنده می‌کرد
منتظرم نگاه کنی
تا تجربه‌ای از بهشت داشته باشم ...
زهرا اشرفی
۱۵ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۲۴

....

کلمات شاهدند
که من دوست‌ت دارم
که من هر بار دل‌م برای تو تنگ می‌شود
به کاغذ پناه می‌برم
تا شاید کلمه‌ای بیاید
که بوی تو را داشته باشد ...
زهرا اشرفی
۱۵ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۱۷

نگاه تو ...

در جغرافیای نگاه تو
در اشغال من
سرزمینی هست؟
و یا این‌که چون بنی‌اسرائیل
محکوم به سرگردانی و بیابان‌م؟! ...

زهرا اشرفی
۱۵ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۱۵

خیال تو ...

کار روزانه‌ام مصرف مقداری اکسیژن است
و طی کردن مقادیری از خیابان
کمی گوشه‌ای از اتاق نشستن و فکر کردن
اضافه‌کاری‌ام حساب می‌شود
بگذار خیال کنم که مشغله‌ام تویی! ...
زهرا اشرفی

مگر هر روز روزنامه ها چاپ نمی کنند که دیکتاتورها به شهرهای فقیر نشین حمله کرده اند . مگر هر روز در مطبوعات نمی خوانیم که شهری را به بمب بسته اند . مگر هر سال در لیست خبرهای اندوهگین جهان نمی خوانیم که به دختران جوان تجاوز شده است . هر سال می گذرد ما نوروز هایش را جشن می گیریم . و تمام این اتفاقات تمام می شود . عده ای می میرند . عده ای زخمی می شوند . ولی عده ای دیگر می مانند و با رنج و اندوه زندگی می کنند . اندوه اینکه شرف را از دامانشان گرفته اند مردانی که مغزشان و دل سگ دینشان فاحشه خانه بود . بعد کم کم زخم هایشان تاول می زند در دامان آلوده ی شهر . و تا آخر عمرشان می ترسند حتی یک بار دیگر شبی را در خیابان ها قدم بزنند . و تازه این ترس هیچگاه از زندگیشان نمی رود . و هیچ کس هم نیست جوابی برای ترس هایشان داشته باشد . هر چه باشد شعار است و دروغ که هیچ کس باورش نمی کند .این ها تمام اتفاقاتی است که هر سال می افتد . ما از رادیو می شنویم . از روزنامه می خوانیم و در مطبوعات می نویسیمش . و هر سال هزار بار به خاطرشان گریه می کنیم . این ها هیچ کدامشان اتفاق های خوبی نیست .

برای همین است که من فکر می کنم تنها اتفاق با عظمت جهان زمانی است که انسانی انسان دیگری را دوست داشته باشد . بی هیچ توقعی . بی هیچ بوسه و آغوش و لبی . فقط مراقبش باشد. حواسش را جم کند که مبادا غصه ای داشته باشد . دستش را بگیرد از دره های مشکوک زندگی عبورش بدهد . برایش لباس های گرم بخرد که مبادا سرمای زمستان به استخوانش بریزد . خانه را برایش گرم کند . نگاهش کند . وقتی حرف میزند به حرف هایش توجه کند . برایش وقت بگذارد . کاری کند که کسی در این دنیای بزرگ کنارش در آرامش باشد . این تنها اتفاق با عظمت جهان است اگر قرار باشد اتفاق با عظمتی بیوفتد و آرامش را به جهان باز گرداند .


زهرا اشرفی
۱۵ خرداد ۹۷ ، ۰۴:۰۵

سر به راه

بعضی ها هنگام شلوغی ذهن ، خودکار و کاغذ دست می گیرن و بی مهابا و ناخوداگاه اونو خط خطی میکنن ، بعضیا بی تعلل فندکو برمیدارنو سیگارو روشن میکنن ، بعضیا سعی می کنن موسیقی بذارن و خلوت کنن و تمام تمرکزشون روی آهنگو فکرهاییه که مث چرخ و فلک تو سرشون بالا پایین میره ... 

 هرکس بنوعی وقت ترافیک ذهنش واکنشی داره ، من اما ، قدم زدن رو انتخاب میکنم ...

فکر اینکه چه راهیو درست رفتم ، چه راهیو خطا ... 

تو چاله چوله های دنیا پام پیچ خورده یا نه ... 

 سربزیر راه رفتم یا سرمو مث پنکه دورو برم چرخوندم ؟ 

قدم زدن خوبه ، خوبیش اینه که یادمیگیری سرت به راه خودت باشه

زهرا اشرفی
۱۵ خرداد ۹۷ ، ۰۳:۴۰

چشم‌هایش ...

زل می زنم تویِ چشمهاش و در دلم می گویم: چه رویایِ زیبایی .. و البته دور ... از من ...

چیزی رویِ گونه هام قِل می خورد . سر بر می گردانم ...

زهرا اشرفی
۱۵ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۳۶

شب‌نامه

هم دوست دارم بغلش کنم هم فرار می‌کنم.

زهرا اشرفی
۱۵ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۱۹

معنی

گفته بودم چنان دوستت خواهم داشت 

که معنی دوست داشتن را عوض کنند؟؟؟

زهرا اشرفی

" حرفها " هم فصلی دارند ... که اگر به موقع گفته نشوند ، دچار بادهای پاییزی میشوند و چنان درختان زمستانی در تو خشک ... 

کلامی که در لحظه شکوفاییش بر زبان جاری نشود از ترس مباداها و شاید و بایدها، همان بهتر که به باد فراموشی سپرده شود ... 

وقتی جمله " دوستت دارم " در احساسم شکل میگیرد و بر زبانم جاری میشود ، حالا به هر نحو و سبکی ، چه در لفافه و چه بی پروا ، او را با سینه ای فراخ پذیرا باش ، زیرا که من بابت بر ملا کردنش از آبرو مایه نهادم و غرورم را سرکوب ... 

خواه پذیرای آن باشی ، خواه نه... احساسی است که در من شکل گرفته و تقدیری ست که تدبیر من در آن نقشی نداشته ، تو را متعهد به بودن ها و ماندن ها نمیکند، که چنان آهوی رمیده از کمند صیاد فرارت را بر قرار ترجیح میدهی ... 

گوئی که جمله بر زبان رانده شده سلسله اسارتت باشد و عبودیتت را قلم میزند ...

نه نازنینم ... عشق رهاتر از افکاریست که تو در بند آنی ....

زهرا اشرفی
۱۴ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۴۸

معصومانه

فکر کنم فقط یکبار برام جذاب بود ... 

اون وقتی که دم در ایستاده بود و با یک نگاه  معصومانه داشت نگاه میکرد ... 

دلم می خواست همیشه تو اون نگاه می بود ...

زهرا اشرفی
۱۴ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۵۶

دنیای کوچک

راستش اولین بار که دیدمش سر به زیر بود و آروم داشت راه می رفت .... من فقط یه نگاه چند ثانیه ای بهش داشتم...  همین....

نمی دونستم قراره بعدا نگاه چند ثانیه ای برام تبدیل به چند ساعت بشه ... چقدر دنیا کوچیکه...

زهرا اشرفی

دوستت دارم . شاید این را هزار بار از دهان شاعران قبل از من و هم عصر من شنیده باشی . شاید در تئاترهای عاشقانه ، در فیلم ها مردی را دیده باشی که رو به روی زنی ایستاده است و می خواهد به هزار زبان پیدا و نا پیدا به او بگوید که چقدر دوستش دارد . تمام این ها را هم از زبان بی کلک شاعران و هم در فیلم ها دیده ای و شنیده ای . حتی از زبان مبارزان تاریخ شرق و غرب شنیده ای که تمام خیر خواهی هایشان از دوست داشتنی بی کلک شروع شده است تا همان لحظه ای که تیربارانشان کرده اند . در تمام لحظه هایشان پای دوست داشتن و عشق هایشان مانده اند . فرقی نمی کند . میان آدم ها همیشه آن هایی که راست گفته اند . پای عشق هایشان مانده اند و مرده اند و تمام شده اند . این را می توانی از سربازی سر بلند که گلوله هایش را در هیچ کجای دنیا به نا حق شلیک نمی کند بپرسی . حتی از کارگر های ساختمان های بلند که هر سال برای غم سفره  کودکانشان از برج ها سقوط می کنند و می میرند سوال کنی . بعد مطمئن می شویی آنها هم با من هم عقیده اند .

دوستت دارم . شاید این را هزار بار از دهان شاعران قبل از من و هم عصر من شنیده باشی . ولی من از تمام آنها عاشق ترم . حتی خسته تر و رنج دیده ترم . شاید تا به حال برایت نگفته باشم ولی هنوز هم دست هایم بوی کابلی را می دهد که معلم عربی کلاس دوم راهنمایی از خشم و کینه اش به کف دست هایم می زد و حالا همین دست ها دارند برای تو شعر می نویسند . همین دست ها سمتت دراز شده اند که بگیریشان و تمام دردهایشان را تسکین بدهی . همین دست ها در فکر گرفتن دست های تو شانه به شانه شب می نویسند و ترانه های غربتشان را مکرر می شوند و انگار بی تو هر لحظه پایان جهان است . بی هیچ خانه و آشیانه ای بی هیچ خاطره ای از لبخند و بوی تو و پایان دنیا همین تکرار  تلخی است که از نبودن عشقی متلاطم می شود و حفره های سینه را از غم و غصه می انبارد.

من تو را دوست دارم کنار خویش آزاد و سر بلند . بی هیچ انتظاری ، بی هیچ بوسه ای ، بی هیچ اشتیاق آغوشی . اما تو که می دانی خاصیت عشق همین است . بخواهی یا نخواهی بوسه ها و آغوش ها را در شرافتی خرم به زیر سقف خانه ها می کشاند و این تنها از عشق بر می آید . دوباره و هزار بار دیگر برایت می گویم که من تو را به اندازه ی قطره قطره های اقیانوس های دنیا . به اندازه ی زیبایی ماه در شب چهاردهمش و به اندازه ی موهای سپید مادربزرگ‌م . حتی به اندازه ی تعداد کودکان فقیر در چهار راه های انتظار و به درازای نوار قلب پدران پیر سر زمینمان دوستت می دارم .

زهرا اشرفی
۱۴ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۰۲

دیوانگی

پنهان کردن این عشق

دیوانگی است

وقتی روبرویم نشسته ای و

نمی توانم ببوسمت...

زهرا اشرفی
۱۴ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۰۱

دلتنگ

تقویم دلتنگی پریشان است
گاهی هم اینطوری است:
خرداد است و تو داری برگ می ریزی...
زهرا اشرفی
۱۴ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۰۰

نسبت ماهی و آب!

دیگر حرف دوست داشتن تو نیست!

ماجرا به دوست نداشتنت رسیده؛

که نمی شود

که نمی توانم!

زهرا اشرفی
۱۴ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۰۸

قلب

قلب آدم مثل مورچه میمونه

با اینکه بیشتر از توانش بار میکشه

و بیشتر از جثه‌ش غم توو خودش داره

اما در آخر

به یه ضربه کوچیک

له و لورده میشه...

زهرا اشرفی
۱۴ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۵۹

نفسِ من..

گاهی سکوت شنیدنی ترین صدایت میشود 

و گاهی دیدنی ترین جنجالت!

گاهی دندان شکن ترین پاسخت میشود و گاهی هم...

نه!

تو خودت را گول نزن!

سکوت من همانقدر از رضایت است که وقتی از بی نفسی داری خفه میشوی حنجره‌ات زور حرف زدن دارد!

زهرا اشرفی
۱۴ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۵۳

نگاه تو ...

نگاهت که باشد
کلام از لب اعتبارم می افتد
تو بی واژه شعری ...

زهرا اشرفی
۱۴ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۳۷

سکوت رعد

من از برقی که صدایش به زمین نرسد بیشتر میترسم
حادثه باید خیلی تلخ باشد که صدایش را در نیاورد؛ ابری که از نمایان شدن اشکهایش ابایی ندارد..!

زهرا اشرفی
۱۴ خرداد ۹۷ ، ۰۳:۰۳

بزن باران ...

بزن باران
زمین لب تشنه تر از این نخواهد شد
هوای خانه ات مه دارد و سرد است،
بیا هم خانه ما شو
بزن باران،
زمین تب کرده از احوال آدمها هراسان است
نشان ده روی سردت را،
بیا طوفان و دریا شو

گلوی آسمان بغض است و دردش را نمیدانم
سرازیر از نگاهش شو، زمین غم را خریدار است
هزاران عاشق بیچاره دارد میگدازاند،
برای عاقبتهاشان غمی دیوانه میخواهد
سریع و بیخبر لبریز شو،
فرصت نده
ما همه از چترهامان دیگر گریزانیم
بزن با منطق رگبار صحرایی
بزن باران... 

نمیدانی چه دلها با تو میگریند
نمیدانی... بزن باران
تو هم عاشق شدی باران؟
که از آن ابر پاره دل نمیبُری!
نمیدانی...
نمیدانی همین عشقی که دل بر مهر او بستی به زرق یک دم برقی رهایت میکند باران!
جداشو!
ما زمینی ها خاطرات دل گسستن در تو میبینیم
بزن باران، زمینی شو
زمینی دل نمیبندد...

زهرا اشرفی