خیال ...
دور نمیشوم
حتی اگر دیگر صدای قدمهایم را نشنوی
من همین نزدیکی
دارم دور خیال تو قدم میزنم
بیصدا
بیصداتر
و بیصداتر...
دور نمیشوم
حتی اگر دیگر صدای قدمهایم را نشنوی
من همین نزدیکی
دارم دور خیال تو قدم میزنم
بیصدا
بیصداتر
و بیصداتر...
یک موقع هایی فکر میکنم زمین و زمان رو بکار گرفته اند که دستم در دستانت نباشد...
-دیگه آسمونی نداره این شهر ... من دلم آسمون می خواد ..!؟!
- وقتی دلت آسمون داشته باشه ، چه ته چاه باشی ، چه تو زندان ، آسمون بالا سرته !
مرا تا بخوانی
خزان از سر واژه هایم گذشته است
مرا تا بدانی
زمان سرنوشت مرا در نوشته است
مرا ناگهان باش
مرا ناگهان تر!
سال بلوا / عباس معروفی
به یک دوستت دارم ِ کمرنگ، جهت ِ یک ابراز ِ علاقه ی یواشکی نیازمندیم.
نشستم حساب کردم طی ِ صد و بیست ساعت ِ گذشته، با ارفاق دوازدهُ و نیم ساعت خوابیدم.
برایم شبیه آندورا شده ای
شبیه همه ی دربستی ها
شبیه همه ی کافه ها
اتوبان صیادها
تقاطع ِ طالقانی و شریعتی ها
تو برای من تهران شده ای
از آن ها که مرا می شناسند بپرس؛
تهران برای من یعنی همه ی جغرافیا.
هیچ توجیه ِ وابسته به عقل و منطقی برای حال ِ این روزهایم ندارم. جز یک واژه ی ساده ی سه حرفی؛ که حرف اولش عین، حرف دومش شین و حرف آخرش بر حسب اتفاق، قاف است.
بی هوایی
آدمی را خفه نمی کند...
گاهی،
هوایی شدن
آرام آرام
بدون ِ روسیاهی
خاموشت می کند ...
وقتی تو نیستی٬ شادی کلام نامفهومی ست!
و " دوستت میدارم" رازی ست
که در میان حنجره ام دق میکند
و من چگونه بی تو نگیرد دلم ؟
اینجا که ساعت و آیینه و هوا
به تو معتادند . . .
و لبخند میزنی و من آغاز می شوم .
تو شیرین لبخند میزنی . لبخند تو ، اگر تمام زندگی نباشد ، بخش بزرگی از آن است . تو لبخند میزنی ، آرام و بی مهابا.کاش می توانستم تمام لبخندهایت را بگذارم توی صندوقچه ی دلم و یا قاب کنم و بزنم به دیوار اتاقم و بنشینم هر روز یک دل سیر نگاهشان کنم . کاش میتوانستم طعم لبخندهایت را بنوشم و آن را چون طعم کودکی تنهایم ، زیر زبان نگه دارم .
لبخندهایت را به من بده . بگذار زنده بمانم . میخواهم نفس بکشم . لبخند بزن برایم . برایم وقتی حواست نیست لبخند بزن ، لبخند بزن و
ببین چه بی رحمانه جام دلم را پر می کنی و جانم را می نوشی و می روی .
و من می مانم در هبوط و تو لبخند میزنی ...
من تمام میشوم و تو هنوز لبخند میزنی .
شاید حق با او باشد . شاید زندگی نام دیگر لبخندهای توست .
بگذار زنده بمانم . بگذار زنده بمانم زندگی !
به خاطر خودت می گم
تنهایی کافه رفتن رو یاد بگیر ...تنهایی مهمونی رفتن رو ... تنهایی سفر رفتن رو ... تنهایی خرید کردن رو .... تنهایی خوابیدن رو
که اگه تقدیرت سال ها تنها موندن بود از همه ی این ها جا نمونی ...
به خاطر خودت می گم ساز بزن که انگشتات به وقت نبودنش چیزی رو لمس کنه که خوش آهنگ باشه که بتونی بی شراب و بی یار هم مست بشی ....
به خاطر خودت میگم ...
خونت رو با گلدون و شمع و عود و موسیقی سبز و روشن و زنده نگه دار که کاشونت آرامشکدت باشه ...
به خاطر خودت می گم ...
هر روز به آشپزی کردن عادت کن... که آشپزی کردن به خاطر بازی با رنگها و طعم ها و بوها که احترام به جسمت رو یاد بگیری ...
به خاطر خودت می گم ...
دوستای زیادی داشته باش ... که دنیات رو با آدم های زیادی قسمت کنی که دنیات تنها به یک نفر ختم نشه ...
به خاطر خودت می گم ...
ورزش کن ... کتاب بخون ... بنویس... موسیقی گوش کن ... برقص ... که انرژی نهفته در درونت رو به سمت درستی هدایت کنی ...
به خاطر خودت می گم...
گاهی دستت رو بزار تو دست کودک درونت ...
بزار ببره تو رو هرجا که دلش خواست... که یادت باشه زندگی شوخیه به اشتباه جدی گرفته شده ی ماست ...
به خاطر خودت می گم. ..
خودت رو ببخش که حق زندگی کردن رو از خودت نگیری ...
حق دوباره شروع کردن رو ...
به خاطر خودت می گم ...
ساعتی در روز رو نیایش کن ... که نترسی .. که موقع ترسیدن به دست هایی که هرگز دریغ نمیشن بیاویزی ...
به خاطر خودت می گم ...
خودت رو دوست داشته باش .. که کسی نتونه اونقدر بزرگ شه که وسعت بکر دلت رو تصاحب کنه... که از اون عبور کنه... که تو مالکیت بی قید و شرطت رو بی قید و شرط واگذار نکنی ...
به خاطر خودت می گم ...
خودت رو یادت نره ... خودت رو یادت نره ...
که از حالا برای سال های پیری دچار حسرت برانگیز ترین نوع آلزایمر نشی ....
در عصر معجزه های بیات شده، "دوستت دارم" هایت شق القمر بود و من ایمان آوردم به دستانت .
تو بگو !
می توانی تعبیری خوب برای تمام خواب های آشفته و دل بی تابم هم باشی ؟
دیشب دوباره برایت دزدانه گریستم . برای تو که هربار حالت را پرسیدم ، گفتی حالت خوب است و اوضاع آرام و آنقدر استوار گفتی که نتوانستم بیایم و تمام فاصله های لعنتی بینمان را بپیمایم و در آغوشت بگیرم و بگذارم کمی درد، گره باز کند و اشک جاری شود .
برایت هرشب در سکوت و مهتاب می گریم ، برای تو و آن تنهایی بی انتهایی که هیچ کس نمی تواند آن را پر کند و به طریقت عزرائیل دارد خفه ات می کند، حال من بد است اما، حال من بد است، حال من حال توست !
اینجا همیشه یک آغوش هست که می تواند برایت لالایی بخواند، می تواند حرف های خوش طعمت را در دهانش مزه کند و می تواند تو را دوست داشته باشد بی هیچ قید و شرطی و بی هیچ خستگی.
کمی دقیق تر بنگر ، چشم به راه تو ، آغوش گسترده ام؛ به آغوشم بیا ...
دوست داشتم می نشستم روی مبل پارچه ای قدیمی ، همان مبل شیری با گل های صورتی را . می نشستم و تمام گل های مبل را بین گیسوان معصومت میگذاشتم ، بر پوست سفید به رنگ برف با رگه های صورتی ات دست می کشیدم و انگشتان زیبایت را میستودم و تا خود صبح طره های مشکی ات را می بوییدم و طره های جدید می ساختم.
دوست داشتم می آمدم و در چشم فریبنده ات زل می زدم و اندامت که زیبایی زنانگی را به رخ می کشد، ستایش میکردم و برایت شعرها می گفتم و تو برایم آرام می رقصیدی!
من دلم میخواهد هر شب ماه را به خانه ات بیاورم و از دست پختت تعریف کنم ، آه چه زمان قرار است من وجودم را از صندوقچه بیرون بکشم و بگذارم برایت شعر شود ؟
آخرش خودم را با حلقه های گیسوان به رنگ شبت ، دار خواهم زد ...
یک نفر را که خیلی دوست داشته باشم ، دلم میخواهد از جزئیات برایم بگوید . بگوید چه رنگی دوست دارد و یا چه طعمی و یا سه شنبه ها را بیشتر دوست دارد یا چهارشنبه ها یا کدام دایی اش را بیشتر دوست دارد و از روزمره ترین چیزها برایم بگوید و زیاد بخندد.
من دلم میخواهد پستوهای ذهن و قلبم آنها که دوستشان دارم را ببینم...
دوست دارم ملودی خنده هایشان را به خاطر بسپارم... در صدایشان بیشتر کنکاش کنم تا در کلماتشان...
وقتی که به چشمانش خیره می شدم به مثابه اقیانوسی پهناور بود که می خواستم دلم را مانند یک قایق کوچک به اقیانوسش بفرستم و با آرامش قلب بزرگش رهسپار سازم ....
از وقتی تو آمدی ، دلم بی تاب شده ، اقیانوس شده درونم ، در دلم ماهی متولد میشود ، ماهی ها رویاهایم را درنوردیده اند ، نفس هایم عطر اقیانوس می دهد ، زمزمه هایم نرم چو ماهی شده است ، من بی تابم ، ماهی متولد میشود درونم ... از وقتی تو آمدی ماهی می دود در دل اقیانوس شده ی کوچکم و من در کمین فرصتی نشسته ام که ماهی ها را به سیاهی چشمانت پیوست کنم، تا راهی به ابدیت یابد، اقیانوس پر ماهی درونم ...
یک نفر را که خیلی دوست داشته باشم ، باید بتوانم مدت زیادی با او تنها باشم . باید بگذارم از چیزهای کوچک لذت ببریم . باید برایش کتاب بخوانم ، شعر بخوانم و آسمان را تماشا کنم . یک نفر را که خیلی دوست داشته باشم باید بتوانم غافلگیرش کنم ، باید خطوط روحش را بشناسم و بدانم چه چیزی خوشحال می کند. باید با ذائقه اش همراه شوم . غذای مورد علاقه ی او و حسی که به این غذا دارد را بدانم . باید بدانم دوست دارد زمان گریه کردن در آغوش کشیده شود و یا تنها باشد .
یک نفر را خیلی دوست دارم ، یک اسم خاص دارد برای من که گاهی صدایش کنم . یک آهنگ خاص دارد که مرا یادش بیندازد . یک کتاب که لا به لای سطورش او خوابیده باشد . یک جای خاص که او را یادم می اندازد . یک نفر را که خیلی دوست داشته باشم باید یک جای خاص داشته باشم با او ، یک جایی برای "ما" ، یک جایی که گاهی تنهایی برویم و در دوست داشتن هایمان تنها باشیم .
یک نفر را خیلی دوست داشته باشم باید بتوانم به آرامش رهنمون کنم . به آرامش تنهایی خودش.
وقتی که در تنهایی هستم هجوم افکار به مغز و روحم زیاد می شود
و من یکه و تنها میان این همه افکار گیر میکنم ....
تنها راه نجاتم فقط فکر کردن به توست ...
یک نفرکه می گوید دوستم دارد ، دلم میگیرد . خیلی دلم می گیرد . اصلاً ناگهان تمام درونم یخ می بندد و خالی می شود . دلم میگیرد ، حتی تنگ می شود . "نه" های سرد و مودبانه می گویم ، تشکرهای صوری می کنم و بیشتر دلم میگیرد . هی بیشتر سردم میشود . اشک هایم قندیل میبندد و جاری نمیشود . "ممنونم از توجهتون " ، " ممنونم از لطف تون " ، " ببخشید بی ادبی نشه " ، " ممنونم منتها من ترجیح میدم تنها باشم " ، " شما اصلاً نمی شناسید منو " و هزاران جمله ای که در دهانم می ماسند و مزه ی گس و تلخ به خود میگیرند.
میبینی؟
دوست داشته شدن می تواند بدترین اتفاق دنیا باشد ، اگر تو یک طرف داستان نباشی...
دنیا مگر قرار است تا کی بماند برای من؛
که امروز درهای بسته را باز نکنم
و نگویم دوستت دارم؟
یک نفر را خیلی دوست داشته باشم ، باید بتوانم بخندانمش . باید ساعتی در خیابان ها راه برویم و بخندیم . یک نفر را خیلی دوست داشته باشم ، باید حتماً بتوانم خوشحالش کنم ، باید بتوانم زیر باران و بی چتر با او بروم ، با او بروم سینما ، تئاتر ، کافه ، پیک نیک و خرید . یک نفر را خیلی دوست داشته باشم باید در آغوش بکشم ، با موهایش بازی کنم ، از اخمش عکس بیندازم ، غرغرهایش را بشنوم ، به شانه هایم مومن باشد و به شانه هایش مومن باشم . باید حمایتش کنم . باید بی هیچ قید و شرطی دوستش داشته باشم .
یک نفر را که خیلی دوست داشته باشم ، باید بتوانم احساسی را در او به وجود بیاورم که همیشه در کنار من ، خود حقیقی اش باشد ، راحت حرفش را بزند ، ناراحت شود و قهر کند و بداند که این هیچ از دوستی مان نمی کاهد . یک نفر را که خیلی دوست داشته باشم ، با او ریشه می دوانم بی آنکه ریشه هایم دور ریشه هایش را فرا گیرد.
دیشب حس کردم ته دلم چیزی خوابیده است مثل یک مار بزرگ که دهانش را باز کرده و مدام خمیازه می کشد. دندان ندارد و زهر هم همینطور اما بدجور بزرگ شده و ته دلم سنگینی می کند. گاهی زیاد حرکت می کند و حالم بد می شود. گاهی روزها و ماه ها یادش می رود از جایش تکان بخورد و من با خوشحالی فکر می کنم که او مرده است. اما نه. او هیچ وقت نمی میرد. گاهی دمش را به دیواره های دلم می کشد و قلقلکم می دهد. اینجور وقت ها خنده ام می گیرد و می فهمم مار هنوز زنده ست. مار از خنده های من خوشش می آید چون با هیجان تکان می خورد و همانجاست که دلم بالا و پایین شده و حالم را بد می کند. او یک مار بی آزار است . یک مار بی آزار نمردنی که گاهی وقت ها به سرش می زند از زندانش خلاصی پیدا کرده و بزند بیرون. شب ها که می خوابم آرام آرام و آهسته آهسته می خزد, تا نزدیکی گلویم بالا می آید. حرکتش را احساس می کنم اما ساکت می مانم و هیچ کار نمی کنم. می ترسم حرکت کنم. از بیرون آمدنش می ترسم. اما او یک مار نمردنی ست که فقط تا نزدیکی گلویم بالا می آید بعد همان جا می ماند کمی فکر می کند و دور میزند. همان موقع یک قلمبه ی بزرگ بیخ گلویم درست می کند که نمیتوانم نفس بکشم. گریه ام در می آید و به پهلو می چرخم و تمام صورتم را در بالشت فرو می برم و گریه می کنم. مار نمردنی از صدای گریه ام می ترسد و به سرعت پایین می خزد و توی دلم جا خوش می کند. دیگر نمیدانم قرار است با او چکار کنم. خیلی دوست دارم زودتر از دستش خلاص شوم اما به این راحتی ها هم نیست. من و او دیگر به هم عادت کرده ایم و مدتی ست دوست های نزدیکی شده ایم.
دیگر هیچ وقت دلم نمی خواهد بگویم پیش به سوی موفقیت. چهره ی هیجان زده به خودم بگیرم، دست مشت شده ام را توی هوا تکان دهم و دلم را خوش کنم. دیگر دلم نمی خواهد دنبال نشانه های عشق باشم چون اگر عشق باشد هست و اگر نباشد نیست. دلم می خواهد فقط راهم را بروم و راهم را بروم. راه رفتن می دانید چقدر کار دشواری ست؟ همیشه راه رفتن را می گویم. راه رفتن با پاهای کثیفی که جوراب ها و کفش ها را قبول ندارد. راه رفتن راه و رسم خاصی نمی خواهد. آداب و اصول ندارد. قید و بند هم همینطور. دلیلی ندارد اینقدر الکی شلوغش کرد فقط بهتر است راه را رفت. مهم مسیری ست که باید طی شود. این وسط همیشه آدم ها و اتفاقاتی هستند که از راه رفتن شما به به و چه چه کنند و یا آن را توی سرتان بکوبند. اما مهم فقط طی کردن راه است آن هم با دلی شکننده و قوی.
مثلا اونقدر بهش فکر کنی که تا میخوای یکیو صدا کنی،اشتباهی اسم اونو بیاری... :)
آدم باید بتواند از پس فروپاشی خودش بربیاید وگرنه به هیچ دردی نمی خورد. دو شب قبل متوجه شدم که دارم از هم می پاشم و شروع کردم به محکم فشار دادن خودم به خودم. حتی دست هایم را محکم گرفتم که ترک برندارم اما از پسش برنیامدم. ذره ذره ترک خوردم و شکاف های عمیقی برداشتم. همه چیز داشت از من می زد بیرون و حتی نمی توانستم یک نفر را صدا بزنم: هی فلانی! دارم از هم می پاشم! مثل یک سونامی از خودم بیرون زدم و راحت نشدم. تمام اتاقم پر شد از چیزهایی که از من بیرون ریخته بود. چیزهایی مثل دلتنگی شدید و طاقت طاق و دلی که تهش خالی شده بود اما باز هم درد می کرد. چیزهای دیگری هم بودند که اهمیتی ندارند. بیرون ریختم اما راحت نشدم.
بعد از آن هیچ کاری نکردم به جز فکر کردن و ردیف کردن پشت سرهم کلمات که مرا دلتنگ تر و دیوانه تر می کرد. اصلا کی گفته هرچه نزدیک تر باشی دلتنگ نمی شوی؟ آن نزدیکی که در آن نتوانی هرچه که در قلبت هست نشان بدهی فرقی با جهنم ندارد. بعد از آن هیچ کاری نکردم. رفتم، آمدم نشستم، آرام گریه کردم و سعی کردم از پس فروپاشی خودم برآیم.
دارم در اقیانوس تلخ ته مانده ی فنجان قهوه ات غرق می شوم و تو ناشیانه پشت سرم و به نیت سالم سفر کردنم ، آب می ریزی!
چه کنم من با این عشق معکوس ؟
فکر کردن به آدمهایی که اینقدر به فرشته شبیهاند، کار خطرناکی باید باشد. اگر قرار است بعداً معلوم شود روی شانهتان بال دارید و خانهتان توی سیارهی دیگری است، همین حالا از زمینمان بروید. ما موجودات تنهایی هستیم، زود دل میبندیم.
حضور بعضی از آدم ها اتفاقی نیست...
اونا فرشته هایی هستند که از طرف خدا اومدن ...
که کنارت باشند و تو تنها نباشی...
اینا همه از لطف خداست و عشق خدا به بندش...
خیلی از این فرشته ها در اطرافمون هست ...
کافی فقط یکم دیدمون رو درست کنیم ...
فرشته هایی که در لباس آدمیت هستند ...
خودت را میاندازی وسط فکرهای خیلی مهمم. نمیگذاری فاصله بگیرم، نقشه بکشم، فرار کنم. شبیه یک تکه ابر بالای سرم زندگی میکنی.
تنهایی خودش دنیایی است که باید تجربه کرد....
نباید به کسی که تنهاست حرفی زد ...
او با دنیای خودش وصلت کرده...
او در دنیای خودش هست...
پیشتر از بودنِ شبکه های بیسیم، تو بودی که با رشته های نامرئیات، با همه چیز مربوط بودی. ما نمیدیدیم. نمی بینیم.
پنجرهی هر نگاهی، رنگی از تصویر تو را دارد. آدمها و اشیاء، طبیعت و شهر، زمین و آسمان، همهگی آینهی روبروی تو اند.
تکثیر شدهای در ریزترین ذرات.
من از خطوط نامههای بیویرایش، صدای گریههای آرام، خستگی تکیه داده بر شیشهی اتوبوس، پریشانی چراغ راهنمایی بین سبز و زرد و قرمز، دلِ خالی قندان، تصویر صفحهی موبایل، برگهای شهید پاییز، لطافت کوچکِ برف، تودهی اندوه ابر، من از تمامی اینها به ناتمامی تو رسیدم؛ وحدت شهود!
رقص قلم در میانهی میدانِ لکنت است!
حکایتِ خامی رقاص نیست، قصهی عظمت تماشاچی است! این کج رقصیها، معلول حیرت است...