سبب
از نسیمی گردبادی می شود آغاز
جنگلی را گاه یک کبریت...
عشق گاهی بند ِ یک خنده است
از نسیمی گردبادی می شود آغاز
جنگلی را گاه یک کبریت...
عشق گاهی بند ِ یک خنده است
سرمازده ام، هوایی ِ آغوشت
پروانه ی روشنایی ِ آغوشت
راهم بده، تابعیتم را بپذیر
در کشور استوایی ِ آغوشت
چون سایه ی تو دوام دارم با تو
پیوستگی ِ مدام دارم با تو
اما عمری کنار بگذار که من
صد قصه ی نا تمام دارم با تو
نخواه درک کند!
که حرف ِ طاقت و عادت نیست
سخن سر ِ جان است
درخت، ریشه خود را چگونه ترک کند؟
به تو نیاز دارم برای تنظیم گام های قلبم
برای بالا رفتن از بلندترین شاخه ی احساس و چیدن عشق برای تو
برای آن همه " فدایت شوم" که هر بار در دلم می گویم
آن همه بوسه که دور از چشمت برایت می فرستم
برای گفتن "هوا چه خوب است" و در ادامه نگفتن " کاش تو بودی"
به تو نیاز دارم
که اینجا به تو بگویم: "دوستت دارم" ...
آغوشت شبیه خواب دم صبح است،
پنج دقیقه بیشتر
پنج دقیقه بیشتر
حتی یک دقیقه بیشتر ...
داغ... ظهر... صلاة... اذان ... در این داغی ظهر... گرم ... داغ ... مثل داغی من... تو... تو در من... اذانِ من... از آنِ من... بوسه ات... می بوسی ام... داغ مثل ظهر... می بوسی ام تا پوسته ام فرو بریزد. تا پوست بیندازم... رها شوم از این پوستینی که کِش می آید مثل لایه های آسفالت صلاة ظهر. کِش می آیم. قوس می خورم ... پوست می اندازم تا دلی که لابه لای پوستین پنهان شده، بشکافد... بشکافم... کافم... کاف... کافه.. کافه ی دستان بلندت که پیچ می خورد دور من. قهوه... قهوه ی قهوه ای به رنگ چشمانت.. نگاهت سبک.. پرواز در نگاهت... بال می خورم... پرت می شوم... پرت می شوم تا اعماق تنت... تا اعماق سینه ات ... به دریا می زنم... به موج می خورم... به صخره می کوبم... وحشی می شوم تا پوست بیندازم... پوست می اندازم. من می شوم تا منم را ببینی. منی که باید رها شود. رها شود به بازوی آسفالت کِش آمده ی صلاة ظهر.
در جهانی که دیوانگی را به رسمیت نمیشناسند، تو بیا و دیوانگی را با صدای بلند فریاد بزنیم. اینکه میشود مدام درد کشید بحثی ندارد. اینکه میشود مدام حرکت خون را در بدن کُند کرد، چگونگی ندارد؛ من اما از روزهایی حرف میزنم که انتظار، حکم بود. من اما به حرمت شبهایی که دلتنگیاش بیچاره بود، بی چاره بود، از انتظاری حرف میزنم که حکم بود. میشود حکم را تغییر داد؟ میشود لابد. میشود که حالا دارم با صدای بلند دیوانگی را صدا میزنم. بروم بایستم در کدام ارتفاع شهر این بار؟ بروم دل بدهم به کدام اتوبان که گم شوم، که پیدایم کنی؟ غروب شاعرانه است. غروب همانقدر که شاعرانه است، دلهرهآور است. ترس هم دارد آغاز شبی که نمیدانی قرار است کدام کابوس پا به تنهاییات بگذارد. دل بده به دلی که دل به دیوانگی داده، شاید انتهای کابوس ختم شود به نوری که روی پلکهای بسته افتاده. شاید صبح، شروع صبحی تازه باشد، صبحی تازه، صبحی به واقع، به غایت، از جان تازه. در جهانی که دیوانگی را به رسمیت نمیشناسند، بیا جهانی بسازیم تا مغزِ استخوانش دیوانه.
می بینی خدا
شده گریه کارم شب و روز ....
به خدا غم یه دنیا نشسته میون سینم ...
دیگه رسیدم آخر خط ...
فقط تو موندی واسم .. دیگه نمی تونم ازت دل بکنم ...
میشناسی منو ... همونی که دم زدم از تو همیشه. ...
می بینی خدا ...
قلب قرمز و بزرگی که با قلمو روی سینه ام با آن همه دقت نقاشی اش کردی، با آن تاش ِ نور سفیدی که گوشه اش افتاده بود و تپل مپل تر اش می کرد، برای تو اگر شیطنتی بی معنا و معمولی و مختص ِ تنها همان روز و همان لحظه بود و بس، برای من بیشتر از این ها معنی داشت؛ بیشتر از این ها قشنگ، بیشتر از این ها عزیز بود!... من ۲۱ ساله نیستم، من یک ۱۰ ساله ی احمقم؛ آنهم نه ۱۰ ساله های امروز هااا، ۱۰ ساله های همان زمان خودمان؛ و الا چه دلیلی دارد که این لحظه های کوچک که به تف و لعنتِ تو و دیگر آدم های عاقل ِ دنیا نمی ارزند، اینهمه مقدس، اینهمه عزیز، اینهمه پر معنا باشند؟!... باید بزرگ شوم، باید دیو شوم! باید چشم بدوزم به معیار ها، مثلا اگر دلم می خواست گوشه ی ابرویت فلان شکلی باشد و برخوردت در برابر فلان اتفاق حتما فلان طور باشد، باید هزاری هم که عاشقت بودم، با رسیدن به اولین تضاد، بگویم ای بابا تو که آنی که می بایست می بودی نیستی، پس گور پدر همه چیز و خدانگهدار...! باید چشم بدوزم به منافع، به باید ها و نباید ها، به قیاس ها و مقیاس ها؛... نه به قلب ها، نه به شوق ها، نه به لحظه های عزیز...
سرطان است فکر اینکه شاید دست هایت مرا به خود آورد باز! سرطان است فکر اینکه شاید سر بر سینه ات بگذارم یک بار!... سرطان می دانی چیست!؟ سرطان چیزی ست که ریشه می کند و به دنبال درمان به هر دری می زند و از پا می اندازد ات دست آخر !؛ و هزاری هم که بجنگی بدتر شکست خواهی خورد، و هرچه زنده تر بمانی بعدها دم در مسجد بیشتر به حال آن جنگیدن ها و صبر و مبارزه ات سر تکان خواهند داد!!... نیازی به خریدن ِ دلسوزی نیست، همین ابتدای کار تسلیم شوید!!... مرگ که دیر و زود ندارد؛ مرگ مرگ است! تراژدی تراژدی ست!.. و تراژدی یعنی: 2 ضربدر 2 همیشه می شود 4!... تراژدی یعنی: بخواهی از هجمه ی هراس آور این هراس ها به کسی بگویی "بغلم کن"، حتی اگر به واقع نباشد، حتی اگر به دو خط نوشته ای و به دو دقیقه تلفنی باشد تنها، اما همان هم نباشد حتی!... تراژدی یعنی: کسانی دوستت بدارند که نباید، و کسانی نباشند در کنارت که باید!... تراژدی یعنی هر صبح آرزو کنی شب شود، و هر شب آرزو کنی صبح شود!.. سرطان است فکر اینکه شاید بغلم کنی یک بار...
سلام
آهای اطرافیانش ... آهای دوستاش ... آهای کسایی که هر روز یا گاهی میبینیدش
...
باشماهام ..
خوبید!؟
ولی من نه !؟ من اصلا خوب نیستم ... بهش بگید ...
می خواستم حالش رو بپرسم ... بدونم الان چی کار داره میکنه !؟؟
اوضاعش خوبه !؟؟ در چه حالیه ...!؟
من در یک روز کاملا تاریک ... سیاه ... فکر کنم تاریک ترین روزی بود که جهان به خودش دیده .... من رفتم ... او هم رفت ...
به من میگن مث کوه باش ... ولی یه روزی این کوه ها ریزش میکنن ... کوه وجود منم ریزش کرد..
دلم برای صداش تنگ میشه ...
برای نوازش کردن صورتش ...
از همه بدتر چشماش .. عمق نگاهاش ...
من عاشق گربم ولی دیگه دوست ندارم به هیچ گربه ای نگاه کنم ... عاخه اون چشم گربه ای تیله ای من بود ..
دلم برای تمام بودن ها تنگ میشه. .خیلی
دلم خیلی براش تنگ میشه ...شده .... وخواهد شد ...
'چی شد یهو ؟'
ما گیر کردیم .
دیدی وقت سفر به هم میگن زود راه بیفتیم که نخوریم به شب ؟
میدونی ما خوردیم به شب ، آدم ها نباید تو زندگیشون بخورن به شب ، یا اگه خوردن یکی باشه کنارشون بشینه نذاره خوابشون ببره ، وگرنه تصادف می کنن می فهمی؟
توی تاریکیپی می مونن تا ابد ،ما خوردیم به شب
تویتاریکی خوابمون برد و تصادف کردیم ، نه که بمیریم نه ، نه که دیگه بیدار نشیم ، نمردیم ، بیدار شدیم ، تمام تنمون درد می کرد .
ما خوردیم به تاریکی ، گیر کردیم توش ، انگار که یه خواب بد رو هرروز ببینی ، بپری از خواب اما این از خواب پریدنم یه خواب باشه ، و هی تکرار شه .
از جلوی آیینه بلند میشم .
یک دفعه وسط حرف های عادی یکی از دوست هام از تو می پرسه که : چی شد یهو ؟
من چه جوری به همه حالی کنم
ما خوردیم به تاریکی و خوابمون برد ، تصادف کردیم ...
دلتنگی می کُشد، دلتنگی یکجور بیماری ست، یک نوع سرطان است!... هی ریشه می دواند و بیشتر و بیشتر تا همه جا... امروز هزار بار دستم به شماره ات رفت، می بینی؟! دارم روی اراده ام کار می کنم، یعنی مجبورم روی اراده ام کار کنم، چون دلتنگی واگیر ندارد؛ ای کاش داشت!! دلتنگی اگر واگیر داشت آن قدر می بوسیدمت که مبتلا شوی، که دستت به شماره ام برود، که ریشه بدوانم در تو، که ریشه بدوانی در من...
روانشناس ها هیچی نمی فهمند از من، روانشناس ها هرگز نمی فهمند ام، روانشناس ها قدر ارزن نمی فهمند مرا... تویی که مرا به آغوش داشته ای، تویی که نفس کشیده ای مرا، تویی که زندگی کرده ای مرا، اگر مرا می فهمیدی شاید روانشناس ها هم می فهمیدند!ا!
وگرنه روانشناس ها از روی صندلی ِ رو به رو، با چند متر فاصله، اولین و آخرین و تنهاترین کاری که از دستش بر می آید این است که کتاب هایی که شب امتحاناتش حفظ کرده را از بر برایم بگوید!
اگر به نوشته های توی کتاب ها کسی سر از دلِ صاحب مُرده ام می توانست دربیاورد که خودم هم بلدم بروم انقلاب و کتاب ها را بار بزنم و بیاورم خانه بخوانمشان!، تازه ارزان تر هم هست!...
روان پزشک ها یک کمی بهترند، روان پزشک ها لااقل می دانند که کار از کار گذشته است!
لندن را ندیده ام، پاریس را، سوییس را، اسپانیا را، میلان را، اما بی شک همه ی این ها هم در و دیوارها و کافه ها و سنگفرش هایشان شبیهِ توست! احتمالا جزایر اقیانوسیه هم شبیهِ توست! خیابان هایی که با تو قدم نزده ام شان، ساختمان هایی که هنوز ساخته نشده اند هم شبیهِ توست! این شهر، این کُره، راه شیری، شبیهِ توست! و دیوانگی نیست، دلیل واضح و قانع کننده ای دارد: ببین تو مغزم را قرق کرده ای؛ خب!؟ و هرچه که می بینم از مردمک و عنبیه و قرنیه و شبکیه ی چشم هایم اول به مغزم باید مخابره شود تا بتوانم ببینم دیگر!؟ مگر نه!؟، و هرچه که به آنجا مخابره می شود اول به تو آمیخته می شود و بعد دیده می شود! هیچ هم نیازی به اینکه با تو از این دیده ها خاطره ای داشته باشم نیست!، همه چیز بی رحمانه شبیهِ توست! تو مغزم را قرق کرده ای و سیستم کار کردنش را زده ای به هم ریخته ای! تازه هرچه می شنوم هم همینطور، هرچه می خورم هم،... و دیوانگی نیست، اما دیوانه کننده چرا!! همه چیز به مغز من، همه چیز به قلمرو جدید تو، منتهی می شود! راستی قلمرو جدیدت را به قصدِ محض دیوانه کردن من انتخاب کرده ای؟ یا همینطوری اتفاقی گذارت افتاد و ماندگار شدی!؟...
قلب؛ پدر خانه است.
خانه ای را عاشقانه نان می دهد، ستون خانه شکستنش در و دیوار و سقف خانه را می شکند،
ستون خانه شکستنش صدا دارد.
اما فکر کنم برادر بزرگ، در گلوی آدم است. همان که با شکستن پدر میخواهد صدای شکستن خانه در نیاید.
بغضی که دارد خفه ات می کند، غیرت خانه توست. محکم دست به سینه ات گذاشته و میگوید نشکنی! صدای شکستن خانه را همسایه نفهمد!
برادری بزرگ دست به سینه ام گذاشته و برای حفظ آبرویش دارد خفه ام می کند..
از تمام لحظه های تنهایی ، آن لحظه ای تنهاتر است که آماده شدی برای چیزی ، راهی ، هدفی مشخص که یهو تالاپ همه چیز به هم میریزد .. تو میمانی و باز یک کوه تردید برای اینکه دوباره جایی چیزی را شروع کنی یا نه .. مثل زمانی که نفس را حبس میکنی ، تمام شجاعتت را بکار میگیری ، سرت را زیر آب میکنی ... اما درست بعد از چند دقیقه در حالی که نفست بالا نمی آید ، خودت را رها میکنی ... کبود میشوی و دوباره خودت را به آبها میسپری ... پشیمان میشوی ... نه .. تو آدم آن هیجان نیستی ... دنیای زیر آب چیزی جز خفگی ندارد .. جایی دیکر باید آرامشت را بیابی ... شاید زیر خاک .. در حالیکه دهانت پر از شن و ماسه شده است و فریادت به گوش کسی نمیرسد .. آنجا شاید بتوان کمی آسود .. و با خیال راحت در هیبت گیاهی درآمد که از کنار سنگی رشد میکند و خودش را به نور می رساند .. به معشوقه اش .. به خیال نازک عشقی که هیچ کس را خبری از آن نیست .. ساده .. آرام ... مقدس ..
داستان زندگی من داستان نرسیدن هاست... نداشتن هاست...
داستان حسرت ...
داستان دل کندن از همه چیز ...
داستان غمی بزرگ ... قلب شکسته ...
عاقبت یک روز از کنارت می روم . . .
مثل تمام رفتن های معمولی معمولی ام . . . مثل تمام شب بخیر ها و خداحافظی های گذشته ام بعد از هر صحبت . . .
می روم طوری که فکر کنی برای یک عصرانه ی ساده دور می شوم . . . طوری که فکر کنی موقتی است ؛ برای چند لحظه یا حداکثر چند دقیقه ی کوتاه . . . و بعد بالاجبار از تو دست می کشم . . .
از تو وصدایت . . . تو و خاطراتت . . . و تمام خیابان گردی هایی که بی تو سر شد . . .
می روم و تو را به خوبی هایت می سپارم ؛ به کسی که از من بیشتر نگرانت باشد ؛ کسی که حس کنم از من به تو نزدیک تر می تواند باشد؛ کسی که دلت بخواهد هر روز صدایش را بشنوی ، با او صحبت کنی و صدای نرمش را بشنوی وقتی که آرام سر تا پایت را مسخ می کند . . . مسی که حس کنم از من برایت ماندگار تر است و می نشیند تا به پای هم پیر شوید ، کسی که وقتی دستهای گرمت دستهایش را قاپ زد حس کند دنیا را توی دستهایش ریختی . . .
تو را می سپارم به آرزوهای خوب ؛ به شب های کوتاه و روزهای بلند و روشن ؛ به نگرانی و دوست داشتنهایِ بی نهایتِ پدرت و به چشم های همیشه همراه مادرت . . . و کسی که همه ی آن چیزهایی که آرزویشان را داری برآورده می کند . . . جایم را پر می کند وآن طور می شود که تو دوست داری . . .
می روم و تمام بدی ها را؛ تمام غم ها را با خودم می برم ، تمام روز هایی که اعصابت خرد بوده یا قرار است که باشد ، باخت ها را می شمارم و با خودم می برم ، تمام درد هایت و تمام شکست ها را باز می زنم و می روم. خاطراتمان را بر می دارم و آرام می گذارم که بی من خوشبخت شوی . . .
می روم مثل یک ماهی کوچک که نرم توی آبها شنا کند و دور شود و در نهایت گم شود میان موجهایی که ردّش را از چشمهایت می دزدند . . . می روم جایی که هیچ نشانی از من نباشد ؛ هیچ دلی برایم تنگ نشود ؛ هیچ شاعری شب بو ها را لای کتاب هایش خشک نکند و مردمانش دوست داشتن را لای سیمان ِخشت های خانه یشان برای همیشه دفن کنند ؛ جایی که نه کسی مرا بشناسد و نه من بی تو را شبیه تنهایی فرض کند . . .
دور خواهم شد . می روم جایی که فکر کنی میان خاک ها روحم نفس می کشد . . . می روم جوری که حس کنی هرگز نبوده ام ؛ هرگز ضربانم از حالت عادی برایت خارج نشده . . .
مرا بابت تمام "جان دلم" هایی که گفتم ببخش . . .
پ.ن: تا ابد بی آنکه بدانی دوستت خواهم داشت . . .
شعرها چنان رفته اند که انگار برای همیشه رفته اند...
شعرها ماه هاست که جایشان را به دلشوره ها و به با هزار بار از یک تا نمی دانم چند شمردن خوابیدن، و به با تپش قلب از خواب پریدن داده اند.
و تو دریا داری روی سینه ات...، دریایی که معلوم نیست یک متر جلوتر است یا صد متر!، دریایی به نهایت آرام و بی موج در تاریکیِ مطلق... دریایی که هر قدمی که برمیداری نمی دانی چقدر مانده تا بروی زیر آب... تو دریا در شب را روی سینه ات داری اما تنها می خوابی و من خواب می بینم قلبم را مثل گلابیِ کج و کوله ای که از وسط نصف کرده باشند نصف کرده ام و نیمه اش را در خاک چال کرده ام. و می پرم...
گوشی را برنمی داری! نمی داری... نمی داری... دوباره خوابم می برد... من تو را می شناسم از سال ها پیش... حتی به تاریخ و به ساعتِ دقیقش میشود استناد کرد که نوشته بودم: صدایت که می زنم/ دنبالِ ردِ صدایم بگرد/ برای تخمه شکستن دیر نمی شود!/... و آن روزها هیچ کس هیچ کجا نه تخمه می شکست و نه تخمه دوست داشت...! و تو حالا... عجیب است، نیست؟! هست!... و عجیب تر آنکه امشب همه چیز شبیهِ تئاترهای کلاسیک و آن دامن های بلند و ستون ها و پله های ماکت سازی شده، با پیانویی در گوشه ی سن و موسیقی های انتخابی از بتهوون شده است!
به همان عاشقانگی اما آغشته به زهر و خون!، با همان پرده های مخملیِ زرشکی و مبلمان های ونوسِ دورطلایی، باشکوه اما از هم پاشیدنی...
این حال ها را خواستم بگویم اما نتوانستم، صدای تخمه شکستنت مثل مته بر دیوار، مثل ارّه بر درخت، جمجمعه ام را می تراشید و می خراشید. خواستم بگویم احساس خفگی در اوج شکوه می کنم، خواستم بگویم بگذار شوکران را بنوشم و بر صحنه غش کنم و بغلم کنی و پرده ها بیفتد و دوباره که همان دم بالا رفت کنار هم ایستاده باشیم و لبخند بزنیم!
خواستم بگویم دلم می خواهد بر دریای سینه ات خواب ِ خنده ببینم، نتوانستم...
صدای تخمه شکستنت صدایم را برید، و فقط گفتم: "دلم می خواهد اینجا نباشم"، که مسلم است هیچ کدام از چیزهایی که حس می کردم را نرساند!
چه خلاصه کردنِ بدی...!!
هیچ چیزی بدتر از این نمی توانستم بگویم برای آنکه بفهمی دلم بالا و پایین رفتن های آرام سینه ات را می خواهد وقتی خوابی. وقتی دریای قلبت زیر سرم بالا و پایین برود آرام با هر نفست، نیازی به هزار بار از یک تا نمی دانم چند شمردن نیست! بیا خواب ِ خنده ببینیم عزیزم؛ دنیا ماکت است! این پله ها، این پرده ها، این ستون ها ماکت اند! بیا برایم کتاب بخوان...
و به نوازنده ی آن پیانوی گوشه ی سن بگو تعظیمی کند و برود!...
من صدایت را که بگوید: "جانم"، به بتهوون های انتخابی ترجیح می دهم.
معجزه یعنی یک بار که دلم دارد برایت پر می کشد اما نمی شود که چیزی بگویم، آب خودش پا در بیاورد! معجزه یعنی یک بار که دارم از تشنگی تلف میشوم و اتفاقا درست در دو قدمیِ برکه ی خنکی هم هستم اما دست و پاهایم را میخکوب کرده اند به زمین با ریسمان های کلفت و چسبناک، خودت پا در بیاوری بلند شوی بیایی نزدیکتر بگویی: سلام آقا؛ من آب هستم، خنک و گوارا، و ببخشید که تا به حال نبودم!!
معجزه یعنی به دلت بیافتم، درست همان وقتی که دارم تلف میشوم، درست همان لحظه که گوشی را برمیدارم و بلافاصله مثل چیزی که زیادی داغ است یا زیادی یخ است یا برق دارد، پرت می کنمش روی تخت، رعشه به تمام دستم می افتد و هی دستم را مُشت و باز و مُشت و باز می کنمش تا شماره ات از یادِ سرانگشتانم بر زمین بریزد...
معجزه یعنی درست همان ثانیه، همان آن، به دلت بیفتم، به دامم بیفتی، به دامنت بیفتم، به بازویم بیفتی، به برت بیفتم، به سینه ات بیفتم،... به بوسیدنت، به بوسیدنم، به خنده ام، به خنده ات بیفتیم. معجزه یعنی تلفن زنگ بخورد، و تو آب باشی، حالا که من زمینم، سراسر حاصلخیز و بذرِ پاشیده شده از دانه دانه دانه های عشقی که نمی روید اگر آب نباشی... اگر نباشی...
من و تو خانه ای داشتیم در رشت. خانه ای با پنجره های بزرگ ِ چوبی و دو بالکن؛ بالکنی رو به خیابان و بالکنی رو به پارک پشت ِ خانه. پایین خانه مان، رستوران مان بود. رستورانی با غذاهای خوشمزه و چهار تا میز ِ گرد چوبی. مشتری هایمان مدت ها بود که مثل خانواده مان شده بودند. مرغ ترش می پختیم، قرمه سبزی و قیمه سیب زمینی و زرشک پلو با مرغ و میرزا قاسمی با پلو. صبحانه هم املت و نیمرو داشتیم و پنیر و گوجه و خیار. شام نداشتیم. از عصر تعطیل می شدیم تا روز بعدی. و عصر، دست توی دست هم، به میدان اصلی می رفتیم و بستنی می خوردیم یا چای می نوشیدیم. قدم زنان به پارک پشت خانه می رفتیم و روی نیمکتی می نشستیم و به درخت ها زل می زدیم. همانطور که رطوبت هوا روی پوست مان می نشست، تو سرت را روی شانه ام می گذاشتی و ازم می خواستی برایت داستان بخوانم. یکی از آن داستان ها که درباره خانه ی بزرگ مان بالای تپه ای رو به یک اقیانوس بود. خانه ای سفید با در و پنجره های آبی رنگ. داستان که تمام می شد، باز دست در دست، بر می گشتیم خانه و شام ساده ای برای خودمان درست می کردیم و قهوه درست می کردیم و صدای بنان را پخش می کردیم و می نشستیم کنار میز ِ رو به پنجره.
آن وقت بود که بهت می گفتم احساس می کنم دوربین ِ درونم، دارد ازم فاصله می گیرد و من و تو را توی یک صحنه فیلم نشان می دهد. انگاری که داریم یک فیلم تماشا می کنیم اما آنقدر غرق فیلم شده ایم که رفتیم توی فیلم.
همان موقع بود که به صحنه، پیرمردی که به درختی توی پارک پایین تکیه داده بود، اضافه می شد. پیرمردی که ساز دهنی اش را گرفته بود و داشت " بهار دلنشین " را می نواخت.
من سیگاری روشن می کردم و پُکی می زدم. تو زل ِ من بودی اما چیزی نمی گفتی و می گذاشتی چشم هایت حرف بزنند.
دست هایت را می گرفتم. باد نرم و خنکی از پنجره می آمد توی خانه و به صورت مان می خورد.
من و تو، خانه ای داشتیم در رشت و در آن لحظه، شبیه یک نقاشی بودیم که توی یک قاب چوبی، جا گرفته بودیم.
اولین بار که فهمیدم مخاطب جمله اش من هستم
احساس کردم قلبم انرژی مضاعفی دارد ...
خون توی بدنم جریان تازه ای یافته ...
نمیدونم... فقط می دانم ای کاش من همیشه مخاطب تمامی جمله هایش می بودم
شدم مثل این جوون های 15-16 ساله که اولین باره دارن عشق رو تجربه می کنند ....
دائم با محبوبشون صحبت می کنند ...
دائم حواسشون به اون هست ...
شدم مثل این جوون های 15-16 که تازه وقتی برای اولین بار می شنوند دوستت دارم... لپ هاشون سرخ می شه ... لبخند می زنند ویا شاید قهقه ....
شدم مثل این جوون های 15-16 ساله که دنیای خودش رو فقط در محبوبشون میبیند فارغ از همه عالم .... فارغ از تمام تفاوت ها و سختی ها ....
شدم مثل یه جوون 15-16 ساله که فقط قلب و احساسش کار می کنه ... عقلش نه ...
شدم مثل یه جوون 15-16 ساله ....
ولی با 13-12 سال اختلاف ...
انگار این مدت زندگی نمی کردم...
انگار اصلا حیات نداشتم...
شدم مثل یه جوون 15-16 ساله....
برای اولین بار فرشته کوچکمان پا به خانه گذاشت .
پدر ، تمام مسیر ورود تا اتاق خواب را با گل های قرمز و سفید و آبی زینت داده بود .
فرشته کوچولو،در آغوش پدر،با آرامش و ناز ، آرمیده بود .شاید چون میدانست پدر و مادر ، چه عاشقانه و بی صبرانه، منتظر ولادت ثمره عشقشان بودند...
مادر وقتی چشم گشود ، چشمهای مهربان و نگران همسرش را کنار تخت دید که عاشقانه و مضطرب نگاهش میکردند.دوچشمانی که مادر،بیش از هرچیز دراین دنیا ،دوستشان میداشت.
مادر -آری آخر او مادر شده بود - خسته از رنج تولد فرزندشان،میخواست تمام عشقش را از روزن چشمانش به پای محبوبش بریزد .
و همسر چه عاشقانه، مادر و فرزند را مینگریست .
پدر به آرامی دخترک را در آغوش کشید و در گوشهای کودک شان، اقرار به وحدانیت خدا کرد
الله اکبر،اشهد ان لا اله الا الله ...
اذان و اقامه ...
جمعه ی ساکت، جمعه ی کسالت، جمعه ی طولانی، جمعه ی خستگی، جمعه ی گیج، جمعه ی مثل همیشه؛ از روی تخت که بلند شدم حس کردم سرماخوردگی من را در آغوش گرفته، از سکوت خانه ترسیدم، یک لیوان آب جوش را با یک بسته سوپ آماده الیت مخلوط کردم، یک نخ سیگار کشیدم، یک لیوان چای غلیظ خوردم، دو عدد سرماخوردگی بزرگسالان خوردم، لباسی گرم را تن کردم، پتو را دور خودم پیچیدم، پشت پنجره نشستم و خمیازه کشیدم، در حالی که گوش هایم داغ شده بود و پیشانی ام از شدت تب عرق کرده بود؛ فکر کردم به این که سرماخوردگی چقدر می تواند غم انگیز باشد، مثل اندوهِ سرد یک زمستان بی برف؛ مثل این که چرا در این لحظات تو نیستی که دست هایت را بگذاری روی پیشانی داغم و بگویی که خوب می شوم .. برایم چای بیاوری، چند صفحه کتاب بخوانی و من را بغل بگیری ...