انعکاس

آخرین خبر، سکوتی است که در شهر دهان به دهان می چرخد . . .

انعکاس

آخرین خبر، سکوتی است که در شهر دهان به دهان می چرخد . . .

درباره بلاگ

پیرزن‌هایی در هزارویک شب هستند که آدم‌های عاشق را به وصال می‌رسانند. البته این‌ها فرق دارند با پیرزن‌های مکاری مثل ذات‌الدواهی در حکایت ملک نعمان‌. این پیرزن‌ها با چند سکه چنان عزم‌شان را در وصلت عاشقان جزم می‌کنند که حتی سرنوشت هم کوتاه می‌آید و تقدیر عوض می‌شود. اگر چند تا از همین پیرزن‌ها توی شهر بودند، بین دستفروش‌های مترو، در شلوغی بازار، میان روزمرگی دیگران چقدر خوب می‌شد. آن وقت لابد آدم‌هایی مثل شمس‌النهار و علی بن بکار هم پیدا می‌شدند که شب و روز در عشق هم تب کنند. حتماً روزی چند بار در شعف چشم‌هایی که برای هم برق می‌زدند ما هم به زندگی امیدوار می‌شدیم و چیزهایی را باور می‌کردیم که حالا به رؤیا و به خیال می‌مانند. راستش شهر ما به قصه‌های عاشقانه نیازمند است و این را نمی‌شود در هیچ روزنامه‌ای آگهی کرد.

۵۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

۳۱ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۵۹

دروغ

همش دروغ گفت ....


گفت دوسش داره گفت بهش علاقمند شده ....

همرو دروغ گفت

اون پسری بود زخم خورده انگار میخواست خنجر وارد شده به 

قلبشو به قلب اون دختره تنها وارد کنه

دخترک صادقانه عشقشو نثارش کرداما پسر با بیمعرفتی تمام باهاش صادق نبود

دختر از همه پسرا متنفرشد

زندگیشو باخت

پسر میدونست دختر قبلا زخم خورده اما بیرحمانه زخم قدیمی دخترو باز کرد

حالا دختر تنها مونده با کوله باری از ناامیدی.....

زهرا اشرفی
۳۱ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۵۴

تباهی

عاشق آدم اشتباهی شدن یعنی تباهی ...

ومن تباه شدم تباه یه عشق اشتباه ... 

عاشق آدمی شدم که دنبال چیز دیگری بود ... 

تباه شدم و فکرم و ذهنم پر است از خاطرات او حرف های او... 

لعنت به خودم که اینقدر ساده به همه نگاه می کنم و عاشق میشم... 

دنیای او پر است از دختر نمی دونم من چندمیش هستم ... 

آدوی که دنبال کندن و سواستفاده هست و به بهانه ازدواج میاد و من ساده رو عاشق خودش می کنه ... 

خیلی دوست دارم بدونم با اینکه دوست دختر داشت با اینکه هر جور رابطه داشت چرا اومد دنبال من !؟!...

دنبال پولم بود !؟؟ دنبال اسم ورسم خانوادگی بود!؟؟ دنبال چی بود!؟؟...

ای کاش می گذاشت این عشق بدون دانستن این حرفاو حقیقت ها تموم میشد ...

ای کاش هیچ وقت این حقایق رو نمیدونستم و خوش خیال از اینکه او واقعا عاشق من هست می بودم ...

دنیای پوچی است ... دنیای سیاهی است ....

زهرا اشرفی

دستم دیگر به نوشتن از خودم و دیگران نمی رود ، این روزها فقط هوا ، هوای توست از تو نا گفتن نیز جفاست در این حال و روز...


دخترک سرزمین های دور دست ها ، داستانمان را باید بر لوح سینه ی این جهان نگاشت که چه روز های اندوهباری بر من و تو گذشت... دریغ که فرصت های دل و دلدادگی می گذرد و ما در پس انتظار وصل دست و پا می زنیم... راستی که جایت خالی ست . این را همیشه گفته ام  و خوب می دانم گیر این غمزدگی های مزمن لعععنتی لبخند توست در کنار شکستگی و خستگی های هم....


شکایت نمی کنم ، آه نمی کشم از این تقدیر، من و تو به پای هم سوختیم و خواهیم سوخت تا قصه ای جاودانه ای خلق شود که همه ما را تحسین کنند به این عشق مقدس... می دانم امروز خدا هم به حال ما می گرید اما او خود نگاشته است و ما نیز تسلیم..


پی نوشت:

کاش این عشق پاک رو با بدبینی ها و تهمت ها تموم نمی کردی...

زهرا اشرفی

فرصتی برای غم اندود کردن واژه ها نیست.

فرصتی برای هم آوازی نت های غمگین با ریتم لحظه ها نیست.

فرصتی حتا به کوتاهی لحظه ی نگاهت...

زهرا اشرفی
۳۱ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۴۵

دیدی این دنیا چقدر کوچک بود ؟

بالاخره یک روزی تو را دوباره خواهم دید ، نمی دانم کی ، کجا ، به وقت کدام ساعت در کدام جهان .. اما تو را دوباره خواهم دید .. یقین دارم .. شاید آن روز باران ببارد ، برف ببارد یا طوفان بگیرد .. شاید هم آفتاب طلایی بر موهایت بتابد و هر چه درد در سفیدی لا به لای آنها داری پنهان کند ...  هیچ حرفی با تو نخواهم زد ، مثل تمام این روزها که هیچ نگفتم .. به چشمانت خیره می شوم و همه سوالهایم را در آنها جستجو خواهم کرد .. تمام جهانی که در نگاهت داری را کشف خواهم نمود .. و در ذهنم به تو خواهم گفت : دیدی این دنیا چقدر کوچک بود ؟

زهرا اشرفی
۳۱ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۱۲

فاتحه ای مضاعف داری!

اون که مُرده، رفته!
اون که رفته، کُشتَدِت...!

 تو مُرده ی کشته شده ای! فاتحه ای مضاعف داری...!

زهرا اشرفی
۳۱ مرداد ۹۷ ، ۰۴:۵۰

غریق ابدی

اتاق بوی دلتنگی می‌دهد چون همه امور دنیا دلیل دارند غیر از این نوع خاص از دلتنگی. اندوهی که بر جانی نشسته، ترسی که در وجودی رخنه کرده، اضطراب و غصه، خشم و خشنودی، ردشان را که دنبال کنی به سرچشمه‌اش می‌رسی. این دلتنگی اما از دنیای دیگری می‌آید انگار که ناگهان تو را وسط برهوت زیستن‌ات مچاله می‌کند. این دلتنگی همراه با غم غربت است و آدم را به خاطره‌هایی می‌برد که در زندگی کنونی‌ هرگز تجربه‌شان نکرده.

هوا تاریک شده بود که عود روشن کردم، نشستم بین شمع‌ها و گوش سپردم به قشنگ‌ترین صدای دنیا؛ سکوت. و بعد کم‌کم حجم دلتنگی، دلتنگیِ بی‌دلیل و بیهوده آن‌قدر زیاد شد که موج‌هاش به طرفم می‌آمد و مثل اقیانوس بخشنده‌ای آغوش‌اش را برایم می‌گشود و من کی‌ام جز یک غریق ابدی؟ 

زهرا اشرفی
۳۰ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۲۸

نسیم که پیوند نمی خورد

در آنهمه حسابداری ات،اشتباه هم طبیعی است.

پنجره نیستم تا در دلِ دیوارت جا بگیرم.دیوار نیستم تا خانه ات را بسازم.خانه نیستم تا شَهرت را پُر کنم.

عددی نیستم که به حسابت بخورم.

احتمال ام!...شاید ام!...تقریبا ام!

نسیمم؛آرام و رونده...که در هیچ دستی بند نمی شود..

در قاب عکس،آیینه بگذار...

خیال ات تفریق! حاصل هیچ جمعی،ما نمی شویم.نسیم که پیوند نمی خورد...

پی نوشت:

جهان همان یک نفر بود ، که از حالِ ما بی‌خبر بود!

زهرا اشرفی
۳۰ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۳۶

دیدار یار نامتناسب جهنّم‌ست

یک بیماری هست به اسم عشق‌ناباوری که البته در هیچ منبع علمی اسمی ازش نیامده و همه‌اش در ذهن من است و در آن آدم بعد از یک شکست بزرگ، دیگر نمی‌تواند اشکال مختلف عشق را بپذیرد. همه‌چیز به نظرش یک دروغ کثیف و زننده است. همه‌ی جمله‌های عاشقانه، همه‌ی تصویرها، عکس‌ها، کپشن‌ها، سعدی‌ها و حافظ‌ها در نظر آن آدم با آن بیماری، یک پوچ عمیق است. این عشق ممکن است به یک زن/ مرد باشد، به یک آرمان، به یک سرزمین، به یک مادر، به یک قهرمان و شکستن آن باور عاشقانه آن‌قدر نظرگاه شخص را تیره‌وتار می‌کند که بعد از آن همه‌ی مردها/ زن‌ها، آرمان‌ها و ایده‌ها، مادرها و قهرمان‌ها از دید او، پوچ، دروغین و نفرت‌انگیز‌ند. آن شخص، باورش را به عشق از دست داده، در جهان او دیگر عشق یک مفهوم قابل‌تعریف و روشن نیست، در جهان او عشق، یک حفره‌ی بزرگ است. یک مغاک تاریک. آدم‌هایی که در عشق به آدمی دیگر شکست می‌خورند بیش از همه در معرض این بیماری‌اند. احساس می‌کنند که دیگرانِ عاشق چه‌چیزها که درباره‌ی پوچیِ عشق نمی‌دانند و همه زن‌ها یا مردها منفور می‌شوند! در دنیای چنین آدمی غمی هست که از دل آن مغاک بیرون می‌زند و نفرتی که از پس شکست نصیبش شده بیش از همه بیمار مبتلا را آزار می‌دهد.

*عنوان از سعدیِ عاشق 

‌‌

زهرا اشرفی
۲۹ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۱۶

همیشه راهی هست

وقاحت به خیلی چیزهاست عزیزم، وقاحت به گل فرستادن نیست، من اگر وقیحانه گل می فرستم برای کسی که دوستش دارم، تو وقیحانه اجازه دادی هرچه حسادت و غم که دارم را تنهایی بارها به دل بریزم و باور کنم که تو همینی هستی که هستی و من باید همیشه از همه چیز راضی باشم چون تو به جای درک کردن می گذاری می روی!... مشکل از من است، من تو را دیوار کردم، دیواری که زندگی ام را به دو بخش تقسیم کرد و پیش از آمدنت را به یاد نمی آورم زیاد... و آنقدر محو است و بی رد و دور و دور و دور که پیش از تو نبوده ام انگار هرگز، تو اما گذشته ات را وقیحانه بکوب توی چشم من و اعتراضی اگر کردم در جا طلبکار هم بشو!!... و بگذار از ترسِ رفتنت و از مبادایِ رفتنت به جای هر اعتراضی گریه کنم و همیشه بگویم: ببخشید تو خوبی من بدم!... چقدر بیزارم از حسین این طرفِ دیوار! عشق نمی ارزید؛ به غرورم نمی ارزید، به اهمیت داده نشدن به بدیهی ترین نگرانی ها و خواسته هایم نمی ارزید... به این موجودِ ضعیفی که امروز هستم و جز دعا کردن برای برگشتنِ تو هیچ غلطی نمی کنم نمی ارزید... نمی ارزید عزیزم! من اشتباه کردم! اینکه گذشته ات را سرجهازیِ امروزمان کنی و بگویی همینی است که هست و اگر ناراحتی مشکل خودت است بی احترامی به کل رابطه است...، اینکه زهراجان را با بله جواب بدهی بی احترامی ست...، اینکه درست از همان ثانیه که اراده کردی بروی به بعد، حال من و حرفِ من دیگر به پشیز و پشم نیارزد بی احترامی به آدم بودن من است... بدون پس گرفتن واژه ی خداحافظ گوشی را قطع کردن...، و گذاشتن توی لیستِ سیاه بی احترامی ست... با اینهمه همیشه راهی هست، همیشه راهی باید باشد...

زهرا اشرفی
۲۹ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۰۱

ما رام می شویم...آرام می شویم...

شلوغ شده است عزیز! گرد و خاک!چشم های من حساس اند.چشمهای بسته،تصویر ِ باز ِ تو را دارند.

گم نشده ای.گمت کرده ایم.

باید از لابلای ِ پیچ در پیچ ِ تو در توی ِآشفته بازار ِ آدم ها و آدم ها و آدم ها،راه ِ تو را پیدا کنم.

تویی که یک سهم ِ داشتن ات به رونق همه ی بورس های داشتن ها، می ارزد.

تویی که دوست داشتن ات ارزش افزوده دارد و مالیات،نه!


نه...خرج ات نمی کنم به بهای اندک روز مره گی ها.به بودن با الگوهای تکرار؛آدم های راضی به دهان مردم!نه!


اگر در روزهای تقویم ِ بودنم،مرا تنها می خواهی ملالی نیست؛تنها تو را می خواهم.


 ما رام می شویم...آرام می شویم...

زهرا اشرفی
۲۸ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۴۰

آرزوهای ساده ی محال!

لازم است که دوباره بگویم!؟ دوباره بگویم که ما غلط کردیم!؟؟ ما با بربادرفته و دزیره و کازابلانکا و سیندرلا دیدن، ما با مصدق و پناهی و فروغ و شاملو خواندن غلط کردیم! ده سالگی سن شعر خواندن نیست؛ اصلا هیچ سنی سن خواندن نیست!!... ما هر کاری که کردیم غلط کردیم!... در جهان بارانی نیست برای رویاندنِ بذر این رویاها که در دل کاشته ایم!!... آه آلبر کامو، "آدم ها می میرند، و خوشبخت نیستند!" خوشبختی راحت ترین کار دنیاست، ما اما بلد نیستیم! ما بلد نیستیم عاشقی کنیم... ما میلیاردها سال است که مرگ های زیادی را به چشم می بینیم و هنوز همه مان خیال می کنیم عمر جاوید داریم!... ما میلیاردها سال است که خیال می کنیم کسی بهتر در راه است... و از کنار هم می گذریم... ولی هیچ معجزه ای به لطفِ گذرِ زمان در راه نیست! ما باید همین امشب عاشق شویم... دقیقا همین امشب... و نهال شکننده اش را که به هر بادی خم می شود را هر صبح با بوسه ای آب بدهیم!... ما بلد نیستیم! ما بلد نیستیم ترانه های کلاسیک جهان را زندگی کنیم...! ما هر کاری که کردیم غلط کردیم! لازم است دوباره بگویم!؟ دوباره بگویم که دلم می خواست صدها سال پیش، بی هیچ بذر آرزویی در روستای پرتی متولد میشدم و تا به حال هم مرده می بودم!؟... زندگی با اینهمه بذری که از تو در دلم کاشته ام، در دوره ای که تو عاشق نمی شوی، کسی عاشق نمی شود، بدترین بلایی بود که می توانست سر من بیاید!... لعنتی بیا فرانک سیناترا را قدم بزنیم... بیا تمام باران های اولین پاییزِ پیش رو را قدم بزنیم... پدر می گوید: بمیرم برای آرزوهای تا به این حد کوچکت؛ می گوید بمیرم برای آرزوهای ساده ی محالت!...

زهرا اشرفی
۲۸ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۳۰

آنها که در دلم روییده بودند...

آنها که در دلم روییده بودند

علف های هرز نبودند

گل های عمر جاوید بودند

که به احترامشان

کلاه از سر باید برمی داشتی


آنها که در دلم

بی تفاوت به هرچه زمستانِ آزگار

روییده بودند و

رویانده بودند مرا و

روی برگرداندی

علف نبودند

اما هرز رفتند! 

زهرا اشرفی

دست ها روی طاقچه، چشم ها در کشو... هیچ کدام به کارتان نمی آیند دیگر! هر دو از حدقه و از کتف کنده شده اند!


غذا خوردن، تایپ کردن، برداشتن و گذاشتن اشیا، رانندگی کردن، حمام کردن، و تمام این ها کار دست هاست، نه کار دست ها!! کار دست ها فقط نوازش است، و گرفتن دست های تو حتی در مسیرهای کوتاه تر از یک متر!


فیلم دیدن، چیز خواندن، گریه کردن، باز و بسته شدن به وقت خواب و بیداری، و تمام این ها کار چشم هاست، نه کار چشم ها!! کار چشم ها فقط زل زدن توی چشم های توست، آنجا که بی صدا می شود چه چیزها که نگفت!...


و حالا دست ها روی طاقچه، چشم ها در کشو...

زهرا اشرفی

معتقد بود بعد از روزها، ماه ها و کلی اتفاقات و خاطرات و یا حالا هر چقدر زندگی... وقتی یک شب، یکهو، ناگهان، بی هوا، می گوید که ما دیگر نباید ما باشیم، باید بدونِ حتی یک جمله ی اضافی تر، بدونِ هیچ حرفی مازاد، درجا بگویی: باشد پس مواظب خودت باش و خدانگهدار... و از صبحِ فردا از همه جای جهان حذف شوی که شوی که شوی... معتقد بود اینجوری خیلی خوب است!

زهرا اشرفی
۲۶ مرداد ۹۷ ، ۰۹:۴۶

شکست خورده ترینم کنار شطرنجت

شکست خورده ترین؛ سربازیست که تا آخر شطرنج

از همه حرکات فقط نگاه را می تواند...

باخته، 

چون زود تاخته!

و همین که او "مهره سوخته" است یعنی کسی حجم طولانی سوختنش را نفهمیده...

زهرا اشرفی
۲۵ مرداد ۹۷ ، ۰۶:۳۶

نماندنت ...

حوصله سر بر شده اند، روزهایم،افکارم، احساسم،بوی مردگی می دهد بی تو همه چیز٬ بوی ماندگی ، ماندن در میان متعفن ترین گودال، گودال ِ تاریک ِ تنهایی ، تنهای بی تو، تو ی بی من ، من ِ مغموم ، مغموم ترین تکرار ، تکرار ِ نبودنت ، نخواندنت ، نرفتنم ، نماندنت...

زهرا اشرفی
۲۴ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۵۷

تو رخ می دهی!

من فیروزه ی انگشتری ات را به باران، من پیراهنت را به شاهراهی خانه به خانه، من خیالپردازی هایت را به پاره های تنم که هر چیز دیگری را که از خون تو نباشد پس می زنند، من تمام حضورت را به همان هشت دقیقه ای که خورشید آرام آرام در زمین فرو می رود، تشبیه کرده ام؛ من اما به جرئت هرگز شعری به صداقتِ این شعر که در ادامه خواهم نوشت ننوشته ام!، به حرئت هیچ وقت! از آن سال که ۱۵ ساله بودم و تئوری موسیقی و خواص مواد و اطلاعات عمومی هنر را می گذاشتم جلویم و تا صبح شعر می خواندم و شعر می نوشتم و پاره می کردم و شادمهر گوش می دادم و شادمهر گوش می دادم و ستار و گاهی فروغی، و مادرم خیال می کرد اگر روزها خوابم لااقل شب ها بکوب برای کنکور می خوانم، این صادقانه شعری ست که تاریخ ادبیات به خودش دیده باشد شاید!...


شوق

یعنی تو که برمی گردی

مدرس

همت

صیاد

من مسیر دیدنت را

به حافظه ی شهر ریخته ام

من

اطمینان را

با انتظار

عوض کرده ام


اطمینان

یعنی تو که برمی گردی

من تفأل زده ام

من مسیر بغل کردنت را

پشت در خانه ات تمرین کرده ام

وقتی خانه نبودی!


معجزه ها ساده رخ نمی دهند

اما حتما رخ می دهند!

تو

رخ می دهی

زهرا اشرفی
۲۴ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۳۳

چیزی بگو رفیق ...

مثل برخورد قطره‌های آب به شیشه‌هایی که انتظار باران می‌کشند. مثل نشستن نسیم روی صورت رهگذری که انتظار برف می‌کشد، مثل پرسه‌زدن‌های مسافری که انتظار آمدن قطار را می‌کشد، قطاری که مدت‌ها پیش رفته است. گذری می‌آید. در لحظه روی لب‌هایت می‌نشیند و خیلی طول نمی‌کشد که می‌رود. حال خوب… . نمی‌شود انگار پیدایش کرد. نمی‌شود منبع این آمده‌ی کوتاه را پیدا کرد.

مثل راحتی پایی که از پوتین‌های سرباز بیرون آمده و روی چمن‌های خیس عشق بازی می‌کند، عشق بازی می‌کند و می‌داند قرار است دوباره توی پوتین حبس شود. دارم دنبال منشأ می‌گردم. می‌گردم و سرگردانی روزهایم را می‌گذارم پای آنکه حتما پیدا خواهد شد. حتما همین جاهاست. بین انگشت‌های دستم. توی مردمکم. روی خط نگاهی که نمی‌داند به کدام نقطه باید زُل بزند. چیزی بگو رفیق… که شب تمام نمی‌شود. که ما تمام نمی‌شویم. چیزی بگو رفیق… .

زهرا اشرفی
۲۴ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۱۷

فرهادت شده ام

فرهادت شده ام
 این جاهای خالی که نبودنت را به رخم میکشد 
 چه میدانند فرهادت شده ام 
 با تمام زنانگی ام 
 و چه شب هایی که خواب شیرینت را نمیبینم.....
زهرا اشرفی
۲۴ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۳۲

دلم درد میکنه برات...

حالا که هر روز ، چند ساعت میتوانم خیابان را تماشا کنم؛ جای ِ خالی‌ات از روی ِ تمام ِ کفپوش های پیاده رو و آسفالت های خیابان بلند میشوند و پای ِشان را سخت روی دلم فشار می‌دهند .

زهرا اشرفی

دارم صبر روی صبر میگذارم..

صبری که پیش این دلتنگی ویرانگر، عروس دریاییست پیش خروش آبِ مست از شراب نور ماه..

خوب فهمیدی؟

همانقدر که او میتواند در آن موج های مدّ شبانه نشکند، صبر من هم بر این هجوم سرد فائق آمده.

و تو چون خورشید، حواست آن ورِ دنیاست.. نیستی که ببینی چگونه دور از تو، ماه و دریا جوانی ام را یک شبه دزدیدند

زهرا اشرفی
۲۴ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۵۲

خسته

خستم از این زندگی که منو ول کرده آرزوهای من دیوونه رو زده باطل کرده
خستم بی تو از آدمای شهر کاش تو بودی دستات منو آرومم میکرد

مگه میشه اون روزا رو تو الان یادت بره مگه آدم عشقشو میتونه عذابش بده







زهرا اشرفی

سالهاگذشت

هنوز کسیکنارمنیست

بهارانرسید.

افسوس حریفدردهایبیشمارمًنیست

تقدیر بیرحمانه  تورا خط زد  ازسرنوشتمن

میگریم  با اینکه دستانت باز دراختیارمنیست

یخبستهامدرزمستانسردچشمانهمیشهپاییزی

وقتی  شوق  روییدنگل دراغازبهارمنیست

زیرباران  تنهاییاسیرخیابان ها شدهام،انگار

درغزلاباد  پشتویرانههاکسی  درانتظارمنیست

میپذیرمتقدیرمنبهدستغمرقمخوردهاست

وقتیمیدانم  درزندگی آنمرد جوان  دچارمنیست

زهرا اشرفی
۲۴ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۲۳

نمی دانم حرف که را باور کنم

نمیدانم حرف که را باور کنم .... 

حرف ها دیگران که اون تو را بازیچه خودش قرار داده .. که تو یکی بودی مثل هزار تای دیگه برایش بودی ... یا کسی که میاد براید سند میاورد که اون تورو طعمه خودش قرار داده بوده ... با چند نفر دیگه هم همین کار رو کرده بوده ...

حرف که باور کنم ...

 حرف این دل بیچاره را یا اون چشم ها و نگاه ها رو ... یا کلماتی که انگار برای من ساخته شدن !!

حرف که را باور کنم ؟!؟!؟


دل گیرم از این شهر سرد ...این کوچه های بی عبور



زهرا اشرفی
موجود بی آزاری هستم .... 
کار می کنم ... 
آهنگ گوش میدهم ...
نوشته می خوانم ... 
و گاهی دلم که برایت تنگ می شود  ...
آرام آرام در کنج این اتاق تاریک میمیرم ....!!
زهرا اشرفی
۲۴ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۱۱

شکستن....

چیزهایی هست که شکستن اش صدا ندارد.می پیچد در خود آدم.در صدای آدم.می شود زیر صدای اش.می شود تاری از حنجره اش.می ریزد توی نگاه اش.انگار آینه شکسته باشند در آن.خرده شکسته ها باید جایی خودشان را نشان بدهند.گیر می کند لابلای مویرگ ها.آدم را می بندد.دست و پای آدم را می گیراند.سنگین می کندش.صدای قدم هایش خَش بر می دارد.انگار زیر گام هایش برگ ریخته باشند.پیشانی اش خطٌی می شود.لبخندش لاغر.گردن ِ گریه هایش کلفت! چیزهایی هست که وقتی می شکند،جایی در زمین ترک می خورد.ابری به آسمان اضافه می شود.تاریخ نوین ِ انسانی دیگر! چیزهایی که بعد از شکستن، تقویم را خلاصه می کنند:بهاری که بود؛ پاییزی که خواهد بود.
چیزهایی هست...بستگی دارد چقدر دوستش داشته باشی...
زهرا اشرفی
۲۳ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۳۲

گاهی بی هوا به هوای ما بیا..

یک روز هم دیدم انگار خزان زده باشد به درخت لاغر کلماتم، همه شان ریختند و بعد هم باد و هر چه بود، رفت..

تو رفته بودی و سکوت، آغوش گشوده بود به میزبانی ام.

گلبول های سیاه واژه ها از مویرگ های متن کم شدند و ضربان خیال از پریدن افتاد. قلم، غریبه بود. غیر، غریبه بود. پی ِ آشنایی فصل ها را ورق زدم. منفصل از همه چیز. متصل به هیچ..

هی می خواستم بگویم. تمام نفس ها را. همه روزها را و شب ها را. هی می آمدم تا دهان باز کنم. پر شده بودم از ابر. هی بی هوا باران می بارید. هی واژه ها نیامده محو می شدند.

حالا؟ آمده ام به گفتن دوباره. به زمانی نا پیدا. به بیانی نامعلوم. نامه هایی عقیم..

سرت سلامت! گاهی بی هوا به هوای ما بیا..

زهرا اشرفی
۲۳ مرداد ۹۷ ، ۰۳:۱۹

روز عشق ...

سیصد و شصت و پنج روز که چیزی نیست جانِ جانان! آن روزی که چشم هایت را کاشت وسطِ زندگیِ من، به خودم قولِ ایستادگی های هزاران ساله دادم. جانم سخت شد برای رسیدن. فهمیدم که یک خبری شده. شصتم خبردار شد که آواره شده ام. سالها بود می خواستم مرد شوم و پا نمی داد! پای چشم هایت که آمد وسط، درسم را شروع کردم. دویدم. نرسیدم. خِشتم خاک شد و خاکم را داشت باد می برد کم کم. می خواستم مرد شوم. نه از آن مردهایی که بی خودی مردند. می خواستم مردی باشم که نمی گذارد ته دل تو چیزی بلرزد. می خواستم آنقدر مرد شوم که تو بتوانی بگویی مَردم! که بتوانی بیایی و باشی. شد به گمانم. خاکم را کم کم با پَرِ چادرت از روی تمامِ دنیا جمع کردی و چند قطره از عسل نگاهت رویش چکاندی و دوباره گِلَم را وَرز دادی با سرپنجه هایت که ایمان می بارید از آنها و خشتم را پختی با بودنت. بنایم کردی دوباره. شدم یک موزه که وظیفه اش حفاظت از یک امانت بزرگ است. امانتی که زمین و آسمان از پذیرفتنش شانه خالی کردند. امانتی که حالا، هم اسمِ تو شده. راستی بانو جان، مبادا چشم ببندی، که خاک شدن را طاقت ندارم...

زهرا اشرفی
۲۳ مرداد ۹۷ ، ۰۳:۱۸

بعد از من ...

بعد از من

هر که تو را ببوسد

بر روی لبانت، نهال کوچک انگوری خواهد دید

که من کاشته ام...

زهرا اشرفی
۲۲ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۱۷

اندوه شده دردِ مدام ...

گاهی یک حزنی هست شبیه حال و هوای درخت اواسط پاییز. بهار و تابستان از دست رفته و پاییز بلند و زمستان در پیش. این حزن به سرانجام هم نمی رسد. کشدار و عریض است .  نفس تنگی می آورد و غلظت عجیبی توی دل آدمی می افتد. حزن ......صبوری ِ می آورد . گاهی حضرت حافظ  کنارش می نشیند و بیداد و داد تاریخی اش آتش می زند به دل ناآرام و بی تابش . گاهی به یک بیت اخوان ثالث قناعت می کند و نقبی می زند به نیما و فروغ.

اندوه گاهی شکل کتابی می شود که سالهاست گوشه ی کتابخانه خاک می خورد و تو با هر بار نگاه کردن حسرتی عظیم را به آغوش می کشی. حسرتی که تا آخرین لحظه ی شب که چشمانت تسلیم خواب شوند با تو همراه می شوند . دنیا هر چقدر بزرگ می شود اندوه آدمی گوشه گیرتر می شود. پیش ازا ین ها می توانستی اندوهت را برداری ، بروی توی کوچه  و تا دلت می خواهد شانه به شانه ی اندوهت توی برف و باران قدم بزنی، برایش چای داغ بخری. دستش را بگیری. پیش از این ها می توانستی اندوهت را وزن کنی و حتی توی شعرهای ساده ی روزنامه ها وزن و قافیه ی ساده ای برایش پیدا کنی. حالا مگر می شود اندوهت را با صفحات روزنامه قسمت کنی؟ اندوه آدمی می شود زجر و تلخ و اشمئزازی تهوع آور.

پیش ازا ین ها  دلم آدمی برای اندوه های دور و نزدیک تنگ می شد . حتی یک بشقاب ساده هم می توانست بهانه ای شود برای یک بغض کودکانه. اندوه بلد بود شب از کجا می آید. دستت را باید سمت کدام دیوار ببری و همسایه ات شام چه بار گذاشته است. اندوه بلد بود درخت سیب امسال بار نخواهد داد اندوه بلد بود تنفس شب چه شکلی است .

حالا .... اندوه ...شده درد مدام... اوقات اندوه باری که تمامی ندارد ....

زهرا اشرفی
۲۱ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۵۳

نیافتن لبخند!

دیشب از آن شبهایِ جانکاه و ناگذر بود که به هیچ طریقی سرقرار نداشت و حالِ من یک لحظه حالِ من نبود. تابستان از دهانم بیرون می ریخت و چشمهایم به کلید در قفل بود. نه از تنهایی در میانِ خاطراتِ خانه‌گی و نه از اندوهان رستاخیز؛ که از ایستادن در مسیر و نیافتنِ لبخند در نامِ کسان.


که نامت را تنها با آیینه گفته ام.

زهرا اشرفی
۲۱ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۵۹

تو باید باشی ...

....... دل آشوبه های شیرین اما مضطربی است ... دل توی دلت نباشد یعنی چیزی سرجای خودش نیست ...یا چیزی یادت رفته ...یا چیزی باید باشد و نیست ...

فرقی نمی کند تقاطع میرداماد باشی یا بالای نوک دماوند یا انتهای خزر

تلفن هم جای آدم ها را پر نمی کند ...حتی مسیج های پی در پی و زنگ های مدام . 

چیزی باید باشد تا ما را به جایی برساند .. کسی باید باشد که دستت را بگیرد بکشد و ببرد جایی که باید باشد .... چیزی باید باشد که این نان وسنگگ دم صبح از گلویت پایین برود...چیزی باید باشد که نفست این همه سنگین نشود ... بغض چهاردست و پا گلویت را نگیرد و ......

یکی باید باشد .....

زهرا اشرفی
۲۰ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۲۰

دلتنگی های مدام ...

"دلم تنگ شده" شاید
طولانی ترین شعر جهان باشد
عصاره ی تمام آهنگ های غمگین
دلیل تمام بغض ها
و خلاصه ی
روزهای بی حوصلگی
"دلم تنگ شده"
آبی ست که از سر گذشته
رازی که هر شب 
با سکوت و سرگردانی
برملا می شود...

زهرا اشرفی
۲۰ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۱۶

عزیز دلم...

عزیز دلم. پیچیدگی هایم را به سادگی هایت گره زده ام حالا. به فرمول های باورنکردنی ت برای عبور از چرخ دنده ها و فتح دلم...همیشه این نور است که راه خود را پیدا می کند، همیشه این آب است که از هر باریکه ای راهی می سازد برای رسیدن....تو به روشنی همه نورها، به زلالی همه آب ها دوستت دارم را تکرار می کنی هر روز برایم، تکراری که تکراری نیست، که بوی عادت نمی دهد...که دلم را مدام روشن می کند...گرم می کند به زندگی ...به رفتن، به هم قدم شدن...به هم سفر شدن...

زهرا اشرفی
۱۹ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۱۰

بی خبری ...

در بیخبریها نه فقط نای

نه تنها چشمم

از بس که اشک،

گونه من درد میکند...

زهرا اشرفی
۱۸ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۰۲

بخوان جانا ...

خسته شدم از بس به جمله بندی ها و انتخاب کلمات فکر کردم.. نوشتن برای تو بهترین اتفاق هست.

راست‌ش رو بخوای در نهایت دلتنگی و در نهایت سردرد و در نهایت دوست داشتن و در نهایت دل نگرانی دارم برات می نویسم یعنی تمام حس های خوب ‌و بد جهان الان در من تجمیع شده و من چشم انتظار تو هستم.

حرف زیادی نمیخوام بزنم، میدونم راه ارتباطی ای باهات ندارم

فکر کنم از من خسته شدی و میخوای رابطه رو به جبر هم که شده تموم کنی

من بر تو خرده نمی گیرم اما پیشنهاد می کنم هم رو ببینیم و هر درخواستی که داشتی با تمام وجود ازت خواهم پذیرفت. مهم نیست چه زمانی این دیدار اتفاق بیفتد اما بهتر هست هم رو ببینیم و هر تصمیمی که داری رو من با آغوش باز خواهم پذیرفت

دوست دار همیشگیِ تو، حسین رستمی ...


—-

عشق دورم، تا تو هستی من صبورم ...

زهرا اشرفی
۱۸ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۰۹

زهراجان

زهراجان فکر می کنم گوشیت رو گرفتن

من برای رفع و حل شدن مشکل دیشب نذر کردم و البته نذر رو هم ادا کردم.

میخوام از حالت بدونم...

تموم دیشب حال م بد بوده

اگر میتونی اون یکی گوشیت رو آن کن با سیم کارت دیگه ت.


نمیدونم؛ اما هر طور که تو بگی من همراهی ت می کنم...

زندگیم به فدای تو...

زهرا اشرفی
۱۸ مرداد ۹۷ ، ۰۴:۲۰

کجایی

دارم میمیرم ... 😔

کجایی؟

همه کس من

زهرا اشرفی

هر آدمی در دنیا می تواند عظمت خلق کند . تراژدی بسازد . تا زندگی دارای "ارزش زیستن" شود . تا بهانه ی "بودنش" زیر آسمان بزرگ فراهم آید . لزومی ندارد تا ژندارک بر روی تکه چوبی سوزانده شود و یا مسیح به صلیب کشیده شود و یا رومئو جام زهر بنوشد تا تراژدی خلق شود و یک اثر عظیم بر روی دنیا باقی بماند ..

گاهی می شود از پشت یک شیشه در یک جایی حوالی جمهوری یک شهردود گرفته  ،  نشسته باشی و نگاه می کنی به یک انزوای بی حد و حصر  و این می شود تراژدی تو .

لزومی ندارد تا در لحظه بوسیدن معشوقه ات ، تیری به سینه ات فرو برود و تو غرقه در خون در آغوش او مرده باشی  تا تراژدی خلق شده باشد ..

گاهی می شود در اتاقی ۱۲ متری ، دراز کشیده باشی و غرق در آروزی لبخند دوباره ات بر روی لبهای کوچکت ، در عکسی مانده از 5 سالگی ات ... و این می شود تراژدی تو .

لزومی ندارد تا کشتی عظیمی به صخره ای برخورد کند و مرگی غم انگیز از معشوقی زیر دریاها ساخته شود و تو بمانی با صدایی خش دار که دیگر به گوشش نمی رسد ، تا تراژدی خلق شود ..

گاهی می شود یک روزی ، چشم در چشم کسی می شوی ، تنت چیزی را لمس می کند که تا حالا نکرده ، یک چیزی به وجودت اضافه می شود و همان چیز یک جایی کنده می شود و درد می گیرد و می سوزد و هر دست و پای دیگری که می زنی چیز غم انگیزی می شود به نام فاصله ...  

آنقدر غرق در فاصله ها با دنیا می شوی که "کَسی "دیگر می شوی ، شکل لبخندهایت تغییر می کند ، دوست داشتنی هایت کم می شود ، غذاها دیگر مزه نمی ندهد ، چمدان و سفر واژه هایی مرطوب می شوند ، نمی دانی از بستن قراردادهایت چگونه خوشحالی کنی ، شبها خوب نمی نخوابی ، مثل الاغ کار می کنی و همیشه خدا سردرد داری .. دلت می خواهد کوله ات را جمع کنی و چند روز بروی یک گوشه ای ، نمیدانی کجا ، با کدام همسفر ؟ اندوهت را به دندان نگه میداری هنوز ، دلت میخواهد آرام باشی .. نترسی ..نبازی .. نریزی ...

و این گونه است که تمام زندگی می شود تراژدی تو  ..

زهرا اشرفی